Friday, June 16, 2006



سكس با بابام

من ساناز ۱۵ ساله از تهران هستم - اين مطلب از طرف دختر عموم ( مهتاب ) من از طرف خودم و دوستم سارا تقديم به تمام دخترايي که سکس با مرداي سن بالا و سکس با محارم را دوست دارند .

من از بچگي از ۸ - ۷ سالگي مثل تموم دختر بچه‌ها به وسيله فاميل و پسراي همسايه و ... با سکس آشنا شدم

البته در ابتدا ۷ سالگي من نمي دونستم سکس چيه ولي لذت زيادي برام داشت وقتي يه پسر يا مرد با جلوم بازي ميکرد و از رو لباس دست ميزد حتي زماني که اصلاً سينم در نيومده بود از دست زدن مردا فاميل مثل شوهر خالم خيلي برام لذت بخش بود اونا رو نميدنم اما من خيلي خوشم ميآمد تا اينکه چند سال به اين صورت گذشت اينم بگم که من از بچگي چون بابام منو حمام ميبرد از گوشه شورت کيرشو ميديدم و خيلي خوشم ميومد تا ۱۰ سالگي چند بار پسردايي هام کيرشونو به من نشون دادند يادمه موقع اين کار خودشون قرمز ميشودن و نفسشون بند ميومد از ۱۰ سالگي با ديدن عکس سکسي تو مدرسه کم کم فهميدم که جريان چيه از ۱۱ سالگي تو مدرسه با ۳ دختر ديگه هم آشنا شدم که مثل من علاقه به سکس با پدرشون يا يه مرده س بالا داشتند تماماً هم مثل من از طرف پدر يا نزديکانشون با سکس آشنا شده بودن البته سکس کامل نداشتند ولي دستمالي شده بودند حدود ۱۲ سالگي که من پاي کامپيوتر نشستم و داستانهاي سکسي خانوادگي خوندم علاقه ام چند برابر شد به سکس با بابام چون هم نزديکم بود هم خيلي دوسش داشتم هم بهش اعتماد داشتم که اذيت نکنه يا مريضي نداشته باشه هم خيلي چيزاي ديگه - دوستام هم مثل من بودن مخصوصاً سارا خيلي خيلي دوست داشت با باباش سکس کنه من اين مطالب را به دختر عموم مهتاب ميگفتم ولي اون نه سکس با بابا بلکه از هر نو سکس بدش ميومد و درسخون بود من ديگه مطالبه راجع به خودم و سارا را نميگم تا به اصل داستان برسيم ! www.kar20.com

دختر عموم خيلي درس خون بود حدود ۱۸ ماه پيش يه پسري به دختر عموم خيلي گير داد. يه پسره ۱۸ - ۱۹ ساله - بعد از يه مدت اينا با هم دوست شدند و اولين باري که دختر عموم رفت خونشون اين پسر باهاش سکس کرد اونم از جلو و پردشو زد ! چند روز بعد زنگ زد و به دختر عموم و گفت اگه نياي و با دوستم هم سکس نکني اين ماجرا را به بابات ميگم ! بيشرف از دختر عموم عکس هم گرفته بود دختر عموم بعد از چند ماه از دوستيش گذشته بود و هميشه از پسره تعريف ميکرد که چقدر دوسش داره ولي حالا نميدونست چيکار کنه خودش به من ميگفت ميخواسته خودکشي کنه ولي بالاخره به خانوادش گفت بعد ديگه انگار دنيا تموم شده باباش تا حد مرگ زدش بعد گفت با پسره بيرون قرار بزاره بعد همون بيرون پسره را اونقدر زد که دست و پاش شکست !

از اينجا ماجرا را از زبان خود دختر عموم مهتاب بشنويد .

" بعد از اينکه سر قرار رسيدم اون کثافت هم اومد اصلا نمي دونستم بابام ميخواد چي کار کنه تا اينکه يکدفعه اومد و پسره را اونقدر زد که اگه مردم نرسيده بودن ميکشتش من خودم ديشب کتکشو خورده بودم خيلي خيلي بد ميزد بعد بلافاصله خودش با ماشين پسره را برد تحويل داد و به يکي از دوستاش گفت که جريان چيه و اون هم كه تو يه جاي دولتي كه فکر کنم دادگاه بود كار مي كرد پسره را بازداشت کردن و همون ساعت حکم تفتيش گرفتند و از تو خونشون از تو کامپيوتر و از تو موبايلش عکسها رو پيدا کردند -بعد من اومدم خونه بابا شب برگشت دوباره يه مقدار فحش داد و رفت - ديگه شبم نيومد مامانم همش گريه ميکرد فردا ظهر که بابام اومد باز دعوا و کمي هم زد مامانم هرچي گريه ميکرد که بچه است نفهميده ما اشتباه کرديم بايد بيشتر بهش ميرسيديم بابام قبول نميکرد بعد گفت ميخواد بره رفت چهار روز زنگ هم نزد تا بعد از چهار روز اومد اصلاً ديگه حرف نميزد با مامان رفتن تو اطاق و بعدش مامانم اومد بابات اجازه داد بري مدرسه چند روز بود مدرسه نرفته بودم مامانم به بابا ميگفت اگه ما کوتاهي نميکرديم اينجوري نميشد باز دختره خوبي بود كه وقتي گول خورد بعدش اومد گفت وگرنه خيلي بد ميشد و اينکه سعي کن فراموش کني چون تو فاميل ميفهمن بد ميشه الان که کسّي نميدونه و اينکه بعد از اين بايد بيشتر بهش برسيم و نازشو بخريم و خواسته هاشو انجام بديم فردا صبح با مامانم رفتم مدرسه و غيبتم هم موجه شد تازه حدود ۱۶ سال داشتم مامان هم بعد از يکهفته که مرخصي گرفته بود رفت سرکار من يه خواهر کوچيک تر دارم که اون موقع ۱۱ سالش بود الان يه سال گذشته بعد از چند هفته که بابام با من حرف نميزد خبردارشديم که پسره به ۵ سال حبس و ۲ سال تبعيد محکوم شده دوست بابام جرمشو آدم ربايي زد بعش بابام که راضي شده بود گاها صبحها موقعي که ميخواست سره کار بره منو ميرسوند ولي هنوزبا من حرف نميزد .
يه روز که زود از مدرسه تعطيل شدم رفتم خونه بابام خونه بود رفتم بالا ديدم بابام پاي کامپيوتر نشسته و داره عکساي منو که از پسره گرفته نگاه ميکنه عکساي من در حال در اوردن لباس بودم که اون با موبايل و از گوشه در گرفته بود زياد واضح نبود ولي خوب چون کامل لخت ميشدم بد بود - بابام يکي يکي عکسا رو نگاه ميکرد بعضيها شونو زوم ميکرد من اونقدر ترسيده بودم که ميخواستم از خونه بيام بيرون ميترسيدم بابام باز عصباني بشه از طرفي هم ميترسيدم مامانم بره مدرسه و بهش بگن امروز کلاسشون تعطيل شده براي همين از خونه رفتم بيرون و زنگ زدم بابام درو باز کرد پرسيد کليد نداشتي ؟ گفتم نه - بعد يه لحظه چشمم به کيرش افتاد که از زير شلوارش به صورت برجسته معلوم بود - رفتم تو اطاقم و همش به اين فکر ميکردم که چرا بابام كه عکسها رو ديده الان عصباني نيست ؟ى چرا با من دعوا نميکنه ؟ بعد ياد کيرش مي افتادم که راست شده بود فکر ميکردم کيرش با ديدن عکساي من اينجوري شده يعني بابا ديگه با ديدن عکسم عصباني که نميشه هيچ شهوتي هم ميشه بعد ياد حرفهاي دختر عموم ساناز افتادم که چند سال بود از سکس پدر و دختر مي گفت و کلي عکس و داستان بهم نشون داده بود راستش بار اول که با اون پسره کثافت سکس کردم نه درد فهميدم نه لذت حتي پردم پاره شد نفميدم ولي الان که چشم به کير برجسته بابام افتاد کمي هوس کردم ولي بخودم ميگفتم مگه ميشه بابام اينکارو بکنه ؟ چند روز بعد - يه روز بابام و من صبح خونه بوديم من مدرسم تعطيل بود بابا هم نرفت سر کار مامان و خواهرم رفته بودن بابام رفت تو اطاق من که کامپبوتر اونجا بود و من يواشکي رفتم نگاه ميکردم بابام يه فلاپي از جيبش در اورد و گذشت تو دستگاه و ديدم عکساي منه چندتاشو نگاه کرد بعد ديدم داره با دست با کيرش از روشلوار ور ميره خيلي برام جالب بود بعد از چند دقيقه بابام زيپ شلوارشو کشيد پايين و کيرشو در اورد ! داشتم از تعجب ميمردم بابام قشنگ داشت عکسا رو نگاه ميکرد و با كيرش بازي ميکرد !!! هم خجالت ميکشيدم هم خوشم ميومد کير بابام زياد بزرگ نبود و به راحتي تو دستش جا شده بود .
راستش خيلي دلم ميخواست بهتر ببينم ولي نميشد برگشتم پايين و نشستم داشتم فکرميکردم كه يهو بابام صدام زد که بيا بالا خيلي تعجب کردم رفتم بالا بابام كنار کامپيوتر بود و عکسها هم رو صفحه بود - بابام خيلي جدي و عصباني گفت چي کم داشتي اين کارو کردي ؟ من ساکت شده بودم و ميترسيدم بعد گفت بگو ببينم بعد از اين که لباساتو در اوردي چيکار کردي ؟ - بابام عصباني بنظر ميرسيد ولي چشمم به کيرش افتاد که هنوز برجسته بود - گفت بايد بگي بعد از اينکه اينجوري پيش دوست پسرت لخت شدي چي کار کردي بعد اومد طرفم و با دستش شونه هامو گرفت و داد زد بگو ميخوام بدونم چه حسي داشتي ترسيده بودم نميدنستم چي کار کنم بابام يهو گفت قبل از اينکه سکس کنه کيرشو خوردي ؟ بعد زن شدي کلمه کير رو که گفت من اونقدر خجالت کشيدم که دويدم تو اطاق خواهرم و درو بستم بابام امد پشت در گفت ميخوام بدونم داشتي کيرشو ميخوردي خجالت ميکشيدي مثل الان يا نه وقتي با ۱۶ سالت زن شدي چه حسي داشتي بعد ساکت شد - حدود نيم ساعت بعد صداي در حياط اومد از پنجره ديدم كه بابام رفت از اطاق اومدم بيرون - نميدونستم بابا چرا اينکارو کرد ؟ تا ظهر فکر ميکردم ظهر خواهرم اومد بعد مامان و بعد بابا من از خجالت رفتم تو اطاق مامان صدام کرد رفتم ناهار خوردم بابا ساکت بود بعد از ناهار بابام خوابيد و بعد رفت بيرون شب اومد بعد شام و باز خواب ولي من از بعد از ناهار همش به کير بابام فکر ميکردم چند روز گذشت و بابام با من کاري نداشت و من يکي از اين روزا رفته بودم پيشه ساناز ديدم در رابطه با سکس با پدر چند تا داستان جديد داره يکيشو خوندم که پدره اول دخترشو ميزنه و بعد پشيمون ميشه مياد خونه و باهاش سکس ميکنه - قبلنا ساناز از سکس با بابا ميگفت برام جالب نبود ولي حالا خيلي جالب شده بود چند بار خوندم تو اين چند روز چند تا داستان مشابه اين خوندم و نميدونستم بابا منظورش چي بود تا اينکه يه روز وقتي من با ابجي خونه بودم منو صدا کرد گفت برم پيشش همش ميترسيدم رفتم تو اطاقش پرسيد خواهرت کجاست گفتم پايين گفت بيا پيشم رفتم نزديک تر گفت بابت اون روز معذرت ميخوام بعد گفت برات کادو خريدم منو ببخشي تعجب کرده بودم سريع از تو کيفش يه جعبه کوچيک در اورد گفت اين مال تو هست نگاه کردم ديدم يه گوشواره است خيلي خوشگل بود تشکر کردم گفت منو بخشيدي ساکت بودم گفت ديگه عصباني نميشم ولي خيلي دلم ميخواد ماجرا را کامل بدونم - سرخ شده بودم بعد گفت يه روز خودت کامل بهم بگو اگه قراره کمکت کنم بايد بدونم کاملاً چي شده ولي ديگه عصباني نميشم گفت : بگو باشه چند بار تکرار کرد گفتم باشه - گفت حالا برو پيش خواهرت داشتم ميامدم بيرون گفت چيزي را فراموش نکردي بعد گفت براي کادو نميخواي بابارو ببوسي؟ گفت بايد ۲ تا بوس ابدار کني داشتم بوس ميکردم چشمم افتاد به بر آمدگي کيرش که خيلي برجسته بود تشکر کردم و اومدم بيرون داشتم ميومدم پايين گفت چند روز ديگه ازت ميپرسم - سر شام گوشواره رو به مامانم نشون دادم و تون خيلي خوشحال شد و با خودش ميگفت که ديگه بابا منو بخشيده - خواهر کوچيکم گفت براي منم بايد بخري بابا گفت اگه تو هم مثل خواهرت خوب باشي برات ميخرم بعد از شام تو اطاقم تا صبح به کارهاي بابام فکر ميکردم كه چي شده كه اينقدر مهربان شده بود ؟ چي تو سرش بود ؟ ياد کادوش ميافتادم - ياد اينکه ميگفت ميخواد جبران کنه قول داده ديگه عصباني نشه از همه مهمتر ياد اون کيرش که باد کرده بود و اينگار که بابا ميخواست بدونه و مطمئن بشه من کيرشو به اون شلي ميبينم !
چند روز گذشت من يه بار رفتم خونه دختر عموم ساناز گفتم داستان جديد از سکس با پدر نداره ؟ به من گفت : چيه نظرت عوض شده ؟ ديگه قدر باباتو ميدوني ؟ و خنديد چون از همه چي من خبر داشت و ميدونست با اون پسره چي شد و دعواهاي بابامو بهش گفته بودم و اينکه بابام مهربان شده اونم ميگفت مشکوکه ! خلاصه يه داستان پيدا کرد که دختره به باباش ميگفت بابا جون راحت باش من حلقوي هستم خيلي خوشم امد بر خلاف ساناز من با اينترنت ميونه نداشتم ولي حالا نظرم به کل عوض شده بود آدرسه سايتهاي سكسي ايراني مثل kar20.com را گرفتم و امدم خونه رفتم تو اينترنت تقريباً ۳ ساعت مداوم دنبال سايت سکس خانوادگي گشتم سکس با پدر کم بود ولي من خيلي از داستانا رو كپي گرفتم- فرداش جمعه از شب تا صبح داستانهاي سيوه شده رو خوندم تو چند روز بعدم فقط دنباله عکس از سکس پدر و دختر يا مردهاي سن بالا با دختر بچهاي كم سن بودم يک سي-دي هم پر از عکس از ساناز گرفتم اونم چون عاشقه سکس با پدرش هست - بيشتر تو اين زمينه ها عکس داشت بعد از چند روز همش منتظر بودم بابام ازم بپرسه ولي چون مامان خونه بود - بابام به روي خودش نمياورد ولي من دلم ميخواست زودتر بدونم بابام ميخواد چي کار کنه ! مخصوصاً سايتا و داستاناي سكسي تحريکم ميکرد - بابا هم وقتي با من و خواهرم بازي ميکرد حواسش به من بود و گاهي خودشو به من ميماليد و منو بقل ميکرد به خواهرم ميگفت ما برديم ! خلاصه من بيشتر تحريک ميشدم ديگه خودم دلم ميخواست با بابام تنها باشم شبا به بابا و کيرش فکر ميکردم نميدنستم بابام ميخواد با من کاري کنه يا نه ولي من خوشم ميوامد از بد شانسي من تا يک ماه خونه خالي نبود -بابامم پيش مامان اصلا به روش نمياورد - بعد يه روز مدرسه ما اعلام کردند فردا تعطيله من تا شب فکر کردم و شب موقع شام يک دفعه گفتم به مامانم که فردا من تعطيلم و مدرسه ندارم تا اينو گفتم ديدم بابام مثل برق گرفتها ساکت شد ! مامانم گفت فردا بمون خونه من هم زودتر ميام بابام ساکت بود شب موقع خواب مامان که رفت حمام - من رفتم بخوابم به بابام نگاه کردم ديدم داره منو نگاه ميکنه- گفتم بابا کار نداري من برم بخوابم رفتم سمتش که دست بدم آروم گفت الان ميام بالا رفتم تو اطاق بابام امد ديدم جلوش باز باد کرده اومد سمتم گفت چرا فردا نميري مدرسه؟ با شيطنت گفتم فردا کلاً تعطيليم ولي اگه بخواي ميرم - يه نگاه کرد و گفت نه نه - نرو بعد برگشت بره بيرون که ايستاد صورتش برگردوند گفت : شايد فردا منم نرم بمونم پيشت ! اشکال که نداره ؟! و منتظر جواب نشد و رفت بيرون خيلي خوشحال بودم نميدنستم چرا ولي خيلي خوشحال شدم راستش تو اين مدت کلي عکس و داستان خونده بودم و خيلي هوس سکس تو سرم بود !
صبح بابا بعد از صبحانه رفت بعد مامان با ابجي فکر ميکردم اگه بابا نياد چي ميشه ؟ انگار نه انگار كه همين چند وقت پيش از ترس بابام نميدنستم چي کار کنم !
صداي زنگ در كه اومد انگار دنيا رو بهم دادند - دويدم و زود درو باز کردم و دويدم سمت در كه ديدم بابام داره مياد تو يه دفعه با خودم گفتم کمي آروم باشم كه بابام فکر نکنه من از سکس خيلي خوشم مياد و فکر کنه من دختره خود فروشي هستم ! برگشتم طبقه بالا تو اطاقم - بابام صدام کرد گفت نميخواي بيايي ببيني بابات چرا برگشته ؟ گفتم الان ميام و عمدا چند دقيقه معطل کردم خودش اومد بالا - ديدم انگار خيلي اضطراب داره منم كمي ترسيده بودم سلام کرديم همون گوشه اطاق بود گفت : خوب من آمدم گفتم : خوب شد کمي آمد طرفم بعد من گفتم حالا بجاي من شما غذا ميپزيد ! يک دفعه ايستد اول فکر کرده بود من گفتم خوب شد - براي چيزه ديگه بود ! راستش به عمد داشتم خودمو به بيخيالي ميزدم ! چند لحظه وايستاد بعد با خنده گفت : گوشواره ها چقدر بهت مياد ! فهميدم ميخواد حرفو کجا ببره بد خودش زود گفت آهان راستي يادم امد - به من قول داده بودي کامل بگي گفتم چي رو گفت يادت رفت گوشوره را دادم چي قرار شد بگي ؟ گفتم گوشوره را به خاطر اين دادي ؟ سري گفت نه براي تو دادم ولي دلم ميخواد بدونم چي شد ؟ گفتم خجالت ميکشم ! (هر چند خودم دلم ميخواست بگم و بابامو تحريک کنم ) گفتم قول ميدي منو براي هميشه ببخشي و ديگه از اون ماجرا چيزي نگيم ؟ آمد طرفم دستمو گرفت و گفت آره عزيزم من قول داده بودم الآنم قول ميدم ميخوام جبران کنم ساکت شدم - گفت : خب بگو ؟ خجالت ميکشيدم - گفتم از کجاش بگم از دوسيمون ؟ گفت: نه اونا اتفاقي بود که برا هر کسي پيش مياد از زماني که داشتي تو خونشون لباساتو در مياوردي بگو ! گفتم خجالت ميکشم - گفت اصلاْ خجالت نکش - کامل بگو - ساکت شدم گفت من ازت ميپرسم تو جواب بده - قبول کردم گفت پسره از تو خواست بري لباس در بياري ؟ خجالت کشيدم ( چون راستش اونرز با اون پسره کمي بدنمو ماليد و بد ا فيلم گذشت و من تحريک شدم اونم همش ميگفت تو زنمي دوس دخترم که نيستي ) چند لحظه ساکت بودم بابام گفت خوب اينطوري نميشه تو كه جواب نميدي - خوب به اينکه کي اول لباس در آورد کار ندريم قبول- ولي قول بده بقيه رو بگي ! گفتم: باشه ديدم کيره بابام کمي برجسته شده - منم کمي تحريک شدم بابام گفت خوب بگو از وقتي کنار اون پسره خوابيدي چي کار کردي ؟ بعد تو کامپيوتر عکس منو گذشت که لخت بودم و دراز کشيده بودم گفت : بگو - اصلاً فکر کن من پسره هستم که من يهو داد زدم : نه من از اون کثافت بدم مياد ولي تو بابامي - با بام کمي ساکت شد بعد گفت خوب تو فکر کن زنمي و بگو - کمي فکر کردم ديدم اين بهترين حالته - از بابا پرسيدم : خوب حالا چي بگم ؟ گفت تو مثلاً جاي مامانت و من شوهرتم از جايي که کنار هم لخت بوديد بگو - گفتم شما سؤال کنيد بابا قبول کرد پرسيد الان کنار من ايستادي و لختي منم لختم خوب چي کار ميکنيم ؟ باز ساکت شدم گفت دخترم الان جا مامانت هستي خجالت نکش ! بعد هر دو خنديديم گفتم خوب هر کاري که تو و مامان ميکنيد گفت ما خيلي کارا ميکنيم - تو چي کار ميکني ؟ گفتم خيلي کار و خنديدم ! ديگه کلاً بحث عوض شده بود گفت : خوب حالا عملي شروع کن ببينم زنم بودي چطور بود ؟ گفتم مگه از مامان راضي نيستي ؟ گفت : چرا ولي الان تو جا مامانتي !
بعد گفتم خوب سريع ميگم : گفت: بگو گفتم اول بوس بعد هم سکس ! - ساکت شدم بابام گفت : اينجوري نميشه اصلن نشون بده گفتم چي رو گفت کاري که ميکني الان فکر کن مامانتي گفتم خوب بايد چي کار کنم ؟ گفت باباجان الان تو جا مامانتي و ما تو خونه تنهاييم و شروع کن ديگه ! باز من ساکت بودم گفت همونا را که سريع گفتي عملي نشون بده ! سرمو انداختم پايين - گفت : خجالت نکش اولاً ميخوام ببينم چي شد اونجا بدشم تو الان جا مامانتي ! گفت: خوب اول بوس بعد سريع از گونه ام بوس کرد بدنم داشت ميسوخت خوشم اومد گفت حتماً بعدش بد از بوس با سينه ….. حرفشو نگفت گفتم آره بعد دسش رساند به سينهم و از رو لباس کمي ماليد هر دو تحريک شده بوديم بعد گفت از مال مامانت کوچيک تره و سفت تر بعد گفت خوب اين مرحله را کامل کنيم بريم مرحله بعد - کمک کن و شروع کرد پيرنمو در بياره من هم خجالت ميکشيدم هم خوشم ميومد بعد سوتينم را باز کرد و گفت مرحله بعدي چي بود ؟ بعد خودش جواب داد سکس البته اين کلمه خيلي کلي هست ! به من نگاه کرد گفت تا اينجا درس پيش رفتيم - به بابام نگاه کردم هرچند که کيرش باد کرده بود ولي دستش خيلي ميلرزيد رنگشم پريده بود ! بعد گفتم آره درسته - بعدشم که معلومه گفت : نه نشون بده چي کار کردي ؟ خجالت نکش فکر کن الان زنم هستي - مثلاً مامانتي - مامانت که اصلاً خجالت نميکشه ؟ کمي خندم گرفت پيش بابام بدونه پيرهن بودم اونم پيرهنشو درآورد و گفت حالا چي ؟ گفتم حالا اول تو شروع کن تعجب کرد تا الان ساکت بودم ديدم گفت باشه و شلوار گرم کني که پاش بود در آورد از رو شرتش ميشد کير برجستشو ديد - گفت حالا تو - من هم شلورکي که پام بود در آوردم حالا فقط يک شرت من داشتم يکي بابام - بعد بابام گفت نوبت توه ولي من کاري نکردم گفت : باشه چون من باباتم حرفتو گوش ميکنم و اول من - بعد شرتشو در آورد کير بابام راست راست بود موها دورش هم زده بود و خيلي صاف و سفيد بود ولي زياد بزرگ نبود ولي خيلي خيلي هوس بر انگيز- کاري نکردم بابام سرشو انداخت و آروم گفت : کيره اون پسره اندازه اين بود ؟ ساکت بودم دوباره پرسيد گفتم نگفتي ؟ خوب نگاه کن ! سرمو آوردم بالا و نگاه کردم - گفت حالا نشون بده چي شد ؟ ساکت بودم خيلي خجالت ميکشيدم از طرفي شهوتي هم شده بودم بابام گفت : نميخاي کاري کني ؟ باشه - فقط نشون بدم منم شرتمو در اوردم بابام يه دفعه اومد جلوتر و گفت وي چقدر قشنگه - من خندم گرفت - دوباره گفت خيلي خوشگله از مامانت خيلي بهتره - بعد پرسيد پسره از جلو سکس کرد ؟ ميدونستم ميدونه - گفتم آره گفت : درد داشت گفتم اصلاً نفهميدم چي شد ! دوباره به سينه هام و جلوم نگاه کرد گفت خون اومد ؟ سرمو پايين انداختم گفتم آره گفت پس الان ديگه پرده نداري ؟ گفتم نه - گفت خوبه ! من نگاهش کردم کمي خجالت کشيدم - بعد آمد و گفت اشكالي نداره اصلاً تقصير تو نبود تقصير من بود- کم توجهي من باعث اينکار شد. از اين به بعد هرچي ميخوايي به خودم بگو - تو بايد با من صميمي باشي- من باباتم و دوستتم و بايد چيزايي که ميخاي فراهم کنم - ميدنستم منظورش چيه - گفتم : الان فهميدم بايد به شما ميگفتم - گفت آره من هر کاري بخاي ميکنم هر دو ميدونستيم از هم چي ميخواهيم ولي خجالت ميکشيديم .
تا اين که بابام به سينه هام دست زد و گفت الان کاري داريكه من بکنم ؟ خنده‌ام گرفت پرسيدم مثلاً چي؟ شما که کارتو نو شروع کرديد ! سينه هامو ميماليد گفت : چه نرمه گفتم حتي از ماله مامان نرمتره ؟ گفت آره خيلي نرمه و کوچيک خيلي جالبه ! حتي کست هم کوچيکه بعد هر دو خنديديم - بابا گفت اجازه هست ميخواست ببو سه گفتم آره ولي بشرطي که هر وقتي خواستيم کاري کنيم ديگه از اون پسره چيزي نگيم چون ميخوام فراموشش کنم - بابام گفت باشه از اين به بعد تو جا مامانت هستي گفتم نه ميخوام جا خودم باشم مي‌خوام براي هميشه دخترتون باشم و هرچي خواستم به شما بگم و همچنين شما هر چي خواستيد به من بگيد - بعد يه دفعه آمد جلو و از من لب گرفت اولين بارم بود به بابام لب ميدادم هميشه بوس ميکرديم همو ولي ايندفعه فرق داشت بابام همينجور زبانمو داشت تو دهنش ميک ميزد خيلي خوشم ميومد بدنم داشت آتيش ميگرفت بابام هم چون قدش بلندتر از من بود کيرش ميخورد به نافم- بابام گفت براي آخرين بار از اون پسره يه چيز ميپرسم و براي هميشه فراموش ميکنم گفتم بگو - بابا گفت با اون از عقب هم سکس کردي ؟ گفتم نه - کمي ساکت شد - گفت دوست داري ؟ راستش دلم ميخواست امتحان کنم ولي خجالت ميکشيدم بگم - بابام ديد ساکتم خودش گفت : چند بار اول کمي درد داره بعد خوب ميشه و ادامه داد مامانت که خيلي دوست داره و خنديد منم خندم گرفت بعد گفت ميخوام اينو بدوني و مطمئن باشي من کاري نميکنم تو دوست نداشته باشي و درد داشته باشه ميخوام فقط تو راضي باشي - کمي حرف زد من همش چشمم به کيرش بود ديدم کري نميکنه فقط حرف ميزنه - گفتم اگه کاري نداري من برم - يه دفعه بخودش اومد و گفت : نه نه صبر کن و باز بوس گرفت و با دستاش با سينه هام بازي مي کرد خيلي خوشم امده بود - بابام گفت دخترم اجازه هست کمي پايينتر برم خجالت ميکشيدم بگم - بابام گفت دخترم قول بده از بابات خجالت نکشي گفتم باشه گفت : حالا اجازه ميدي سينه هاي کوچيکتو بخورم ؟ گفتم : هر کاري دلت ميخواد انجام بده بابا جون - بابا شروع کرد به ليسيدن سينه هام - مواظب بود که يهموقع دندوناش ازيتم نکنه خيلي جالب بود يه جور سينه هامو ميخورد که انگار سالهاست عاشقمه و انتظار کشيده چون خم شده بود کيرش به جلوم ميخورد و من خيلي دوس داشتم خيلي لذت داشت - کمي لاشو باز کردم کير بابام بره لاي پاهام - بابام انگار فهميد گفت : دخترم همش من مشغول بودم حالا تو هر کاري ميخاي بکن من هنوز با وجوده شهوتي که تمام بدنمو گرفته بود خجالت ميکشيدم - ساکت شدم بابام گفت باز خجالت ميکشي ؟ گفت خوب امروز من چون همه کار کردم - نوبته شماست - گفتم : باشه - گفت خوب دخترم بزار اينارو به هم معرفي کنيم - خنده‌ا‌م گرفت بعد کيرشو تو دستش گرفت و گفت: من کير هستم ميشه شما خودتونو معرفي کنيد ؟ ديد من ساکتم دوباره گفت : شما چقدر کوچيک و خوشگليد افتخار آشنائي ميديد خنده‌ام گرفته بود از اين كاراي بابام ا چشمک زد به من گفت بگو من هم گفتم : من کسه دخترت هستم ! بابام دستش رو کيرش بود نزديک تر کرد گفت دخترم چه کس نازي داري بعد کيرشو جلوتر اورد و گفت خوشبختم و ادمه داد بيا دوستا‌ي خوبي براي هم باشيم بعد رو به من کرد گفت دخترم اشکال نداره کست و کيره بابا با هم رو بوسي کنند؟ خيلي منتظر بودم - فکر ميکردم الان بابام کيرشو فرو ميکنه تو کسم ولي بابا سرشو کمي ماليد به جلو کسم گفت خوب اجازه بده خودم هم با کسه دختم آشنا بشام بعد سرشو اورد پايين و شروع کرد به ليسيدن کسم اونقدر شهوتي بودم که نميشه گفت بابا سرشو بعد از چند لحظه بالا اورد و گفت کست خيلي کم مو هست گفتم آره بدنم کلاً مو کم داره بعد بابام باز شروع کرد به ليسيدن گفتم بابا شما بدون مو دوست داريد ؟بابام سرشو اورد بالا بهم نگاه کرد گفت کسه دختر بچه مثل تو گله - اونم به اين نازي اگر پر مو هم باشه بابات برات ميخورد ولي بدون مو واقعاً ديگه تو دنيا تکه و به ليسيدنش ادامه داد لاي کسم باز ميکرد و بعد يه طرفشو کامل ميکرد تو دهنش و ميک ميزد ! وااااييي داشتم از اذت مي‌مردم ! يدفعه بدنم شروعبه لرزش کرد و کمي آب از کسم اومد بابام گفت : خترم خوب بود ؟ سرمو پايين انداختم گفتم آره - بعد بابام پاشد و رفت پشتم و دستشو گذشت رو سينه‌هام از پشت و کيرشو ميزد به بدنم دلم ميخواست بابام از پشت کيرشو فروکنه تو کسم برا همين هي ميرفتم رو انگشته پاهام که بابام فهميد و کمي خم شد و گفت دخترم مي تونم کيرمو بزارم لاي پاهات ؟ با خوشحالي گفتم : آره بابا هر کاري ميخوايي انجام بده اونم کيرشو از پشت گذشت لاي پاهام - کيره بابام هي ميخورد به کسم بابام گفت ببين دخترم با اين که تازه باهم آشنا شدند چقدر هم ديگه رو دوست دارند ! بعد بابام تند تند عقب و جلو ميکرد تا اين که بين پاهام خيس شد و فهيدم آب کير بابام اومد ! بابام گفت ببخشيد و همون جا نشست من نميدنستم چي کار کنم - بابا گفت دخترم آب کيره باباتو ديدي ؟ پاهامو نگاه کردم و گفتم آره - بعد بابام گفت بيا جلو همون طور که نشسته بود از بين پاهام دستشو زد به آب کيرش که ريخته بود اونجا - بعد دستشو جلو اورد گفت : دخترم دوست داري ؟ سرمو بردم عقب گفتم نه از بوش خوشم نمياد - اونم سريع دستشو عقب کشيد گفت اشکال نداره و گفت كست كه ابمو دوست داره ؟ بعد از رو کيرش که کوچيک شده بود کمي آبشو بداشت و ماليد به کسم و گفت : کسه دخترم نظرش چيه ؟ و منو نگاه کرد منم گفتم خوبه ! من خوشم مياد ! بابام خنديد و گفت خودت يا کست دخترم ؟ منم گفتم خودم از بوش خوشم نمياد - بابام گفت آها پس کسه دخترم خوشش مياد ! گفتم آره - بابام نشسته بود گفتم بابا اگه ميشه من برم حموم و بعد غذا بپزم - بابام گفت باشه - لباسامو برداشتم و رفتم حموم - زود خودمو شستم و آمدم بيرون - ديدم بابام همون جور نشسته آروم گفتم بابا نميخلي حموم بري ؟ يک دفعه انگار خواب بود سريع يه دستمال برداشت چند جاي زمينو پاک کرد و بدون اينکه چيزي بگه رفت حموم - من داشتم غذا درس ميکردم که ديدم رفت بيرون و بعد ا ظهر اومد و اصلن به روش نياورد - غذا رو دستجمعي خورديم - رفت خوابيد منم رفتم تو اطاق مونده بودم بابا چرا اينجوري ميکنه ؟ انگار ناراحت بود ! شايدم عذاب وجدان داشت ! تا فرداش با بابام چند کلمه هم حرف نزدم فردا بعد از ناهار باز همينطور - ديگه ترسيده بودم تا بابا و مامان رفتن بيرون و منو ابجي خونه مونديم شب بابا زودتر از مامان خونه آمد و منو صدا کرد تو اطاقش- رفتم ديدم نشسته - پرسيد خواهرت کجاست ؟ گفتم الان رفت حمام - گفت دخترم بيا بهم يه قول بديم ! گفتم چي ؟ گفت تو قول بده بجز من - اونم هر وقت که خواستي با هيچ کسي سکس نکني ! گفتم قول ميدم- گفت قسم بخور به جون من و مامانت و آبجيت که تا قبل از عروسيت با هيچ پسري سکس نکني ! گريم گرفت گفتم قول ميدم - بابام گفت ناراحت نشو اينجوري من راحت ترم منم قول ميدم بجز تو ديگه با کسي سکس نکنم چون منو مامان بهم قول داده بوديم سره عروسيمون که هميشه با هم باشيم . بعد از نيمساعت مامان اومد و موقع شام يک گردنبند ظريف در اورد و گفت اينو بابات بخاطر پيشرفت تو درست برات گرفته - بعد از اون چند ماهي هست که منو بابا با هم سکس ميکنيم اونم کامل - براي اولش خيلي جالبه چون بعد از اون ماجرا هر دو دلمون ميخواست ولي فرصت نميشد و خونه خالي نمي شد - کلي ماجراهاي جالبه که هر کدوم چند صفحه هست در ضمن فکر ميکنم بابام مدتي هست دوست داره با خواهرم که ۱۲ سال داره هم سکس کنه !
___________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________


سكس با عمو و فريد

من سارا و الان 23 سالمه اين ماجرا مال 4 سال پيش است حدود 5 ماه بود که با فريد دوست شده بودم .
بعد از ماه اول دوستيم با فريد کم کم ديگه ازم سکس مي خواست که من زير بار نمي يرفتم تا بالاخره راضي به سکس از عقب شدم با چند تا از دوستام که سکس داشتن صحبت کردم که اکثرآ سکس از عقب را با درد توصيف مي کردن در هر صورت من به فريد اعلام آمادگي کرده بودم و نمي توانستم بزنم زيرش و از همه مهمتر اينکه خودم هم درونم احتياج به سکس را حس ميکردم.
فريد هم از من ميخواست که براي سکس برم خونشون ولي مي ترسيدم و گفتم هر موقع که شرايط فراهم شد بياد خونه ما در هر صورت قرار شد چند روزي مامان و بابام برن سفر و من خونه بمونم اينم بگم که ما و عمو اين ها داخل يک مجتمع زندگي مي کنيم.
قرار بود مامان اينها 3 شنبه صبح برن و من با فريد همون روز 2 ساعت بعد از رفتن مامان اين ها قرار گذاشتم و آن روز نمي خواستم برم مدرسه شب قبلش از شدت هيجان خوابم نمي برد. صبح که بيدار شدم ديدم چون بارندگي بوده مامان اين ها نرفتن. واي قرار بود تا 2 ساعت ديگه فريد مي امد تازه حالا که مامان اينا خونن من بايد مدرسه هم برم. داشتم از شدت عصبانيت به زمين و زمان بد و بيراه مي گفتم که... يه فکري به سرم زد لباسهام را سريع پوشيدم و از خونه زدم بيرون. رفتم از مسيري که فريد مي آمد حدود 1.5 ساعت منتظر بودم تا فريد اومد.
جريان را بهش گفتم از حالت صورتش معلوم بود چقدر ناراحت شده که من خنديدم و نقشم رو براش گفتم.
از برق چشماش احساسش رو خوندم راه افتاديم يواش وارد حياط شديم ميترسيدم کسي ما رو ببينه به خاطر همين جدا جدا رفتيم داخل زير زمين و من کليد در انباري که بين ما و عمو اينها مشترک بود از جيبم در آوردم و يه چشمک به فريد زدم و در را باز کردم و به فريد گفتم:بفرماييد اينم کلبه حقير ما...
داخل که رفتيم تا در را بستم فريد پريد و بغلم کرد و لبشو رو گذاشت رو لبام و زبون هامون به هم قفل شد و فريد يک دستش را پشت گردن من و با دست ديگش به پشت من و کونم ميماليد بعد شروع به در اوردن لباسهاي من کرد فقط شرت پاي من بود که گردنم را شروع به ليسيدن کرد و رفت و سينه هامو تو دستاش گرفت و با دندوناش نوکش رو گاز مي گرفت واي هيچوقت چنين لذتي را تجربه نکرده بودم بعد يک قدم رفت عقب و شروع به باز کردن دکمه هاي لباسش کرد و منم رفتم جلوش زانو زدم و زيپ شلوارش را باز کردم و خود فريد شلوارش را کشيد پايين و کيرش که از پشت شرتش بد جوري خود نمايي ميکرد حالا جلوي صورت من بود سريع شرتش را کشيدم پايين و بعد از چند ثانيه که با دستم خوب ماليدمش کردم تو دهنم و شروع به ساک زدن کردم.
داشتم از تمام لحظات اين رابطه لذت ميبردم که فريد گفت: برگرد مي خوام بکنم تو
يه آن ترس اومد تو دلم ولي باز به خودم اومدم و به خودم گفتم نه اينم لذت خواهد داشت.
بعد ديدم فريد چادر ماشين بابا رو از گوشه انباري برداشت و انداخت رو زمين بعد به من اشاره کرد که بخواب منم خوابيدم بعد هم خودش در حالي که با دستش که با آب دهنش خيس کرده بود با کيرش ور ميرفت بين پاي من زانو زد.
بعد با دست پاهامو باز کرد و بالا آورد و گفت همين جوري نگه دار جنده خانوم !
من تا امدم عکس العمل نشون بدم کيرش را فشار داد تو و درد تمام وجودم را گرفت و من يه جيغ بلند کشيدم و فريدم از ترس سريع کيرش را کشيد بيرون و خودشو انداخت رو من و شروع به بوسيدنم کرد منم خودم را از زيرش کشيدم بيرون و نشستم و گفتم ديگه بهت نميدم .
فريدم سريع شروع به بهانه اوردن و اين که دردش برا همون اولش است و ديگه درد نداره ولي ديگه من زيره بار نرفتم فريدم که خيلي حشري بود به غلط کردن افتاده بود و به قول معروف کس ليسي مي کرد بعد که ديد من زير بار نميرم گفت حداقل بزار لا پاي حال کنيم منم که ديدم خيلي حشريه و اگر قبول نکنم احتمال داره به خواد با زور کارش رو پيش ببره قبول کردم و بهش گفتم اگر دوباره اون کارو بکونه انقدر جيغ ميزنم تا همه مجتمع جمع شه تو انباري که گفت باشه در هر صورت من به پشت خوابيدم اونم کيرش را گذاشت لاي پام و پاي منو محکم به هم فشار مي داد 1 يا 2 دقيقه که گذشت چنگ زد تو موهام و يکم کشيد و گفت حداقل يکم اه اه کن که يکم حال کنم و منم قبول کردم و شروع کردم اه منو بکن تو تر جون من اين کير را مي خوام و ...
که صداي چرخش کليد تو قفل در امد هر دو تا مون خوشکمون زد در باز شد و نور وارد اتاق شد و عموم را ديدم که تو دهنه در ايستاده !!
فريد سريع از رو من بلند شد و شلوارش رو بالا کشيد و در حالي که پيرهنش در دستش بود از در زد بيرون که در لحظه اخر يه لگد از عموم خورد و فريد در حالي که در ميرفت رو به عموم گفت: برو به اون دختر جندت بزن !
عموم روشو کرد به من منم سريع گوشه اون چادر ماشين رو کشيدم روم بعد عموم برگشت و در را بهم زد و رفت بيرون منم تا ظهر همون جا داشتم گريه مي کردم .
ظهر لباسم را پوشيدم و رفتم بالا منتظر يه کشيده از مادرم و ... بودم
ولي ديدم خيلي عادي جواب سلام رو داد و ...
پيش خودم گفتم که حتمآ شب به بابام ميگه بازم تا شب کلي گريه کردم ولي شبم و شب هاي ديگم خبري نشد کلي عموم را دعا کردم که به کسي چيزي نگفته و ... گذشت تا عيد قرار شد با عمو اينها بريم سفر شمال منم کلاً ماجرا را فراموش کرده بودم خلاصه شمال بوديم که من سرما خوردم دقيقآ يادمه 8 فروردين بود شب بعد از شام من رفتم حمام بعد که از حمام آمدم ديدم همه مي خوان برند کنار دريا و منم چون سرما خورده بودم و تازه از حمام آمده بودم نرفتم همه رفتن جز من و عموم که به قول خودش خوابش مي آمد.
بعد عموم رفت تو اتاق منم جلوي شومينه و رو کاناپه دراز کشيده بودم و يه شلوارک با يه تيشرت پوشيده بودم .
داشتم کتاب مي خواندم که ديدم عموم داره مياد سريع براي احترام بلند شدم و نشستم عموم هم امد کنارم نشست و دستش را انداخت گردنم منم هيچ عکس العملي از خودم نشون ندادم. بعد کم کم داشت با گردنم و گوشم بازي مي کرد که يهو دستش را برد طرف سينم من سريع خودم را جمع کردم که گفت :پستوناتم مثل مامانت گندس !
اين داداش چه حالي ميکنه. من گفتم عمو چيکار ميکني. که با 2 تا دست گرفتم و گذاشت رو پاش و رو به خودش و با دستاش 2 تا کپل کونم را گرفت و چنگ زد توش من که منظوره عمو را فهميده بودم گفتم عمو خواهش مي کنم اين کار رو نکن .
که عموم از لاي پام يه دستش را آورد جلو و کسم را تو دستش محکم فشار داد که من جيغ کشيدم و گفتم کثافت ولم کن ! که محکم زد تو گوشم و گفت ميخواي جريان پسره را به بابات بگم ؟ مي دوني چيکارت مي کنه مي کشتت.
من که ديگه همه اشکام صورتم را خيس کرده بود تا امدم بگم اما که عموم گفت عزيزم بد قلقي نکن به مام يه حالي بده برا خودت هم دردسر نخر - بعد بغلم کرد و گذاشتم رو زمين و تيشرتم را زد بالا و شروع به خوردن سينه هام کرد بعد هم خواست لب بگيره که نزاشتم که چنگ زد تو موهام و کشيد که من مجبور شدم واي اون ريشاي زبر داشت صورتم را مي خراشيد و بوي دهنش که هنوز بوي سير سبزي پلو را مي داد بعدش بلند شد که پيرهن و شلوارش را در آورد شرتشم کشيد پايين و منو بلند کرد و گفت بخور جيگر واي يه کير سياه و بزرگ که کير فريد پيشش بچه بود منم مجبوري کردم تو دهنم سرم رو گرفت و همزمان با کيرش فشار داد واي به خاطر سرماخوردگي بينيم گرفته بود و کيره اونم که داشت خفم مي کرد .
يه فشار ديگش که حالم بهم خورد سريع کيرشو کشيد بيرون بلندم کرد برد دم دست شويي و گفت خودت رو تميز کن بعد دوباره خوابوندم رو زمين و شلوارک و شرتم را در آورد و پامو باز کرد و گفت : مادر جنده الکي گفت جنده ي ولي تو که هنوز دختري !!!
اميدوار شدم گفتم الان دست از سرم بر مي داره که گفت: عجب کوني پس کون ميدي پدرسگ خوبه اين زري (زنش) که به ما کون نميده تو رو خدا برا ما فرستاده !!
بعد رو به من کرد و گفت: پاشو اين کيره بي صاحب رو قشنگ بخور که اماده شه منم دوباره شزوع به ساک زدن کردن که موهامو گرفت و گفت دوباره بالا نياري بعد که کيرش خوب بيدار شد گفت: بورو از اين کرم هاي ننت رو ور دار بردار بيار که راحت بره تو منم اين کارو کردم وقتي برگشتم ديدم که جلق زده و آبش آمده
آنقدر خوشحال شدم - که ديدم ميگه : بيا بخورش دوباره سر حالش بيار !!! ترسيدم با اين کونت آبم زود بياد مجبور شي دوباره با غريبه ها حال کني
بعد بلند خنديد و آنقدر دوباره براش ساک زدم تا کيرش بيدار شد.
خوابوندم رو زمين و پاهام را باز کرد و اومد بين پام و يکم کرم ماليد و يهو فشار داد تو واي جر خوردم چون کرمي بود تا ته رفت تو واي من جيغ بلندي زدم که گفت الان خوب ميشه و يه دستمال برداشت و لاي کونم رو باز کرد و تميز کرد و دوباره کيرش را کرد تو اين دفعه دردش کمتر بود و شروع به عقب جلو کردن کرد بعد بر گرداندم ودر حالي که من 4 دست و پا بودم دوباره شروع کرد .
گاهي محکم روي کونم مي زد در همين احوال احساس کردم چيزي توم خالي شد و بعد هم عموم که کيرش را کشيد بيرون و خوابيد روم و کيرش را لاي کونم عقب جلو کرد تا همه آبش خالي شه من بعش هم چند بار با اون سکس کردم و الان هم پرده ندارم و از سکس لذت مي برم اما به همه دخترا ميگم با پسر ناوارد از کون سکس نکنند !!!

_____________________________________________________________________


سكس با عمو 2

بعد از جريان فريد و بعدشم عموم ديگه با هيچ پسري نبودم تا اينکه اوايل تابستان شيرين ( يکي از دوستاي صميمي اون موقع و الانم ) زنگ زد گفت : با دوست پسرش مي خوان برن بيرون منم باهاشون برم.
شايد يکي از دوستاي بابک ( دوست پسرش )هم بياد. من هم قبول کردم .
بالاخره رفتيم و منم کاميار را ديدم و از هم خوشمون اومد.
اون شمارشو داد و از هم جدا شديم همون روز من بهش زنگ زدم و بعد از کلي حرف زدن منم شمارمو بهش دادم و ....
حدود يک هفته از اين جريان گذشت. پنجشنبه ما عروسي دعوت بوديم منم از چند روز قبل به بهانه جشن تولد يکي از دوستام خودمو از رفتن معاف کردم تا با کاميار برم بيرون .
وقتي که ok را از خانواده گرفتم خواستم زنگ بزنم به کاميار خبر بدم که هر چي زنگ مي زدم گوشي را بر نميداشت .
کلي پکر شده بودم که بعد از کلي تلاش که تونسته بودم يه کاري کنم که با کامي يه شب راحت بريم بيرون حالا همه برنامه ها به هم ريخته بود .
ولي از جهت اينکه عروسي مي رفتم کلي خوشحال بودم چون هميشه بعد از همچين مراسمهاي از فرداش تلفن هاي که قالبش از طرف فاميل بود که به قول معروف منو برا پسراشون خواستگاري مي کردن .
بعد هم کلي بايد صحبت پدر و مادرم را گوش مي دادم که ميگفتن الان تا خواستگار زياد داري يکيش را انتخاب کن و .........
بالاخره پنجشنبه رسيد بعد از ظهر همه داشتن آماده مي شدن و مامانم داشت ميرفت حمام که گفت : کارهات رو نمي کني؟ که گفتم الان زوده و ..
که گفت : خوب پس خواستي بري با عموت برو. يه آن جا خوردم !!! مامان مگه عمو با شما نمياد عروسي ؟
مامان: نه بابا خيلي وقت که با اون ها قهرند زري (زن عموم) اينها با ما ميان .
بعد رفت سمت حمام . يکهو تو دلم خالي شد از يه طرف از تنها موندن با عمو ميترسيدم و از طرف ديگه چجوري آخه عمو منو برسونه تولد در حالي که مهمونيي در کار نيست ؟؟
تا يه فکر به نظرم رسيد. همه کار هاشون را کرده بودن داشتن ميرفتن که مامانم گفت: مواظب خودت باش زودم برگرد يادتم نره با عموت برو ها که من سريع پريدم وسط حرفش گفتم:مهموني به هم خورد و بعد سريع اضافه کردم همين الان مريم ( مثلآ جشن تولد اون بود ) زنگ زد گفت حال مادر بزگم خوب نيست مهموني بهم خورد .
مامانم نگاهم کرد و گفت: پس کارات را بکن بريم عروسي.
که من گفتم : آخه هنوز هيچ کار نکردم طول ميکشه ...
که بابا دم در گفت: پري بدو دير شد . مامانم هم سريع در حالي که ميرفت دمه در به من گفت: پس مواظب خودت باش. شام هم يه چيزي بخور خداحافظ و در رو بست. همه که رفتن حدود ساعت 9 بود که تلفن زنگ زد گوشي را بر داشتم که کامي بود از شمال وقتي جريان رو بهش گفتم کلي ناراحت شد داشتم حرف مي زديم که تلفن قطع شد منتظر رنگ دوباره کامي بودم که ديدم در مي زنن.
رفتم از پشت چشمي نگاه کردم ديدم عموم دوباره ترس تمام وجودم را گرفت تصميم گرفتم در را باز نکنم که دوباره تلفن زنگ زد فکر کردم کامي دوباره زنگ میزنه سريع گوشي را ور داشتم و گفتم :سلام کامي سلام !!! صداي مامانم بود سريع گذاشتم.
واي چه اشتباهي کرده بودم !!! که دوباره تلفن زنگ خورد گوشي را با ترس بر داشتم
- بله
- سلام سارا
- سلام مامان کجاييد ؟
- تو عروسي. چرا دفعه قبل قطع کردي؟
- من! نه حتمآ اشتباه شده
- پس چرا در را رو عموت باز نمي کني ؟
- من اهان دستشويي بودم !
- پس برو يه سر بهش بزن برات شام گرفته با هم بخوريد!
- من خودم شام دارم
- ميگم برو زشته باشه؟
- باشه
- خوب کاري نداري ؟
- نه
- پس فعلاً
- خداحافظ
بوووووووووووووووووووووق واي خدا بازم ترس همه وجودم رو گرفت بايد ديگه مي رفتم. لباس هامو عوض کردم و يه شلوار گشاد و تيشرت پوشيدم که زياد بدنم پيدا نباشه و رفتم و در زدم که عموم اومد در را باز کرد سلام کردم که در حالي که ميخنديد جوابمو داد رفتم تو که ديدم يه شيشه ويسکي رو ميزه که معلوم بود حدوداً نصفش را خورده بود.
رفتم نشستم روي مبل تک نفره که بغلم نشيمنه که دوباره در حالي که ميخنديد روبه روم نشست و گفت :مي خوري ؟؟
( و با دست داشت به ويسکيه اشاره مي کرد که با سر اشاره کردم که يعني نه که برا خودش يه پيک ريخت من داشتم نگاهش ميکردم يه شلوار گشاد وراحتي سفيد پوشيده بود با يه تيشرت نميدونم چرا خيره شده بودم بهش که مثل اينکه فهميد که با يه دستش شروع کرد به ماليدن کير و خايش طوري که کاملآ از پشت شلوارش اون کير گندش پيدا بود من سريع رومو بر گردوندم سمت TV که يهو کانال عوض شد که يه صحنه بود که يه زن در حالي که يکي داشت از عقب مي کرد داشت کير يه مرد ديگه را ساک مي زد.
رومو کردم سمت عمو که بازم داشت ميخنديد که من بلند شدم از در برم بيرون که ديدم در قفله !
با صداي نسبتاً بلند گفتم : عمو يا در رو باز مي کني يا که اومد وسط حرفم و گفت: چرا ناراحت ميشي بيا کانال را عوض کردم تمام شد اصلً خوب نيست به خاطر اين من جريان پسر را رو به بابات بگم بعد بلند شد رفت سمت آشپزخانه منم دوباره برگشتم بشينم که عموم با يه ظرف ميوه امد بيرون و برام يه ظرف ميوه گذاشت که تلفن زنگ خورد.
عموم گوشي را بر داشت بعد از حال و احوال يه چند تا بله و نه گفت بعد جلوي گوشي را گرفت و به من گفت: سارا جان کيف من را از زيره تختمون بيار و منتظر جواب من نشد و به حرف زدنش ادامه داد.
منم با اکراه بلند شدم رفتم سمت اتاقشون در را باز کردم رفتم تو هر چي کليد برق را زدم چراغ روشن نشد پس در را باز گذاشتم تا از نور اتاق بياد داخل بعد کنار تخت زانو زدم و دولا شدم زير تخت ولي هر چي دستم را تکون دادم به کيف نمي خورد که يکهو در بسته شد و اتاق تاريک تاريک عمو را صدا کردم فکر کردم کاره اونه ديدم جواب نميده هنوز تو همون حالت رو زانوم بودم که !!!
که احساس کردم يکي از پشتم بهم چسبونده! و بلافاصله سنگيني يه بدن رو رو کمرم احساس کردم تا اومدم جيغ بکشم که دستش را گذاشت رو دهنم ديگه زير وزن بدنش نتونستم تحمل کنم و خودم رو ول کردم و با سينه خوردم زمين که گفت :اگه جيغ بزني همه مجتمع ميفهمن ديگه نميتوني سرت رو بالا بگيري مي فهمي من ميتونم تو رو بندازم تو دردسر ولي خودم ککم هم نگزه !!
باز از عموم رو دست خوردم از يه طرف مي دونستم راست ميگه از يه طرف اصلاً حاضر نبودم اون کير گندش که الان داشت از پشت شلوار رو کونم بالا پايين ميرفت بازم بره تو کونم نميدونم جوابش را نميدادم داشتم فکر مي کردم که فردا هم بايد به کاميار بدم پس چرا با عمو هم حال نکنم هم ديگه برام دردسر درست نميشه هم عموم هم راضي ميشه پس چه عيبي داره يه سُر هم رُو اين بخورم!! (اين نظريه تو آيندم هم خيلي نقش داشت)
بعد سريع خودم را زير عمو تکون دادم و برگشتم و صورتم رو نزديکش کردم و لباش رو پيدا کردم و لبام را رو لباش گذاشتم و زبونم را دادم تو دهنش، ميشد با اينکه صورتش تو تاريکي پيدا نبود تعجب را تو وجودش حس کرد. بعد سريع خودم را از زيرش بيرون کشيدم و رفتم سمت در و در را باز کردم که عموم فکر کرد مي خوام در برم که سريع از جاش بلند شد که من با خنده بهش گفتم: نترس در نميرم ، نمي خواي بدنم را بيني انجوري که حال نميده.
که عموم رفت سمت بالاي تخت و يه چراغ کوچيک روشن کرد. حالا زير نور مي شد تعجب را تو نگاهش ديد، منم ديگه تصميم را گرفته بودم ، شروع به در اوردن لباسم کردم و مي ديدم که عموم با چه تعجبي نگاهم مي کنه.
که گفتم: نمي دونستم برا من حاضري هر کاري کني، بعد در حالي که يه خنده تحويلش مي دادم و ديگه کاملاً لخت بودم رو تخت دراز کشيدم .
و گفتم دِ بيا ديگه. اونم سريع تشرت و شلوارش را در اورد و امد رو تخت تا اومد نزديکم خودم را کشيدم عقب و با دست جلوش را گرفتم و گفتم :اول اينا را خوب گوش کن اگر ميخواي با هم سکس کنيم اولا مثل آدم باهام سکس ميکني نه مثل دفعه قبل که سريع گفت: باشه بعدش هم ديگه تهديدم نميکني که بازم گفت باشه.
بعد منم پامو باز کردم و خوابيدم که سريع امد روم و شروع کرد در حالي که ازم تشکر ميکرد تمام گردن و سينم را ليسدن و مي امد پايين تا رسيد به کسم بعد سرش را کرد بالا و گفت :من اين کار رو برا زري هم نمي کنم .
رفت سراغ کسم و شروع به ليسدن کرد بعد از چند دقيقه بلند شد و رفت عقب حالا نوبت من بود شروع به ساک زدن کردم ولي اين دفعه اين کير گنده برام دوست داشتني بود، بعد از کلي ساک زدن خود عموم گفت بسه و بلند شد رفت از تو کمد يه روغن بچه اورد و بهم گفت که بيام روش منم همين کار رو کردم يعني به صورت 69 من داشتم کير اون را مي خوردم و اونم انگشت خودش را مي کرد تو کونم و کم کم زيادش مي کرد تا جايي که حدوداً چهار تا انگشتش تو کونم بود که گفت :بلند شو بلند شدم و رو کمرم خوابيدم پاهام را باز کردم که امد بين پاهام و گفت :دردت امد بگو و بعد يکم به کيرش روغن بچه ماليد و اروم گذاشت دم سوراخ کونم و گفت :آماده اي! و فشار داد!!!
باز درد همه وجودم رو گرفت با دست جلوي بيشتر تو رفتنش را گرفتم و يه ناله کشيدم که عموم ديگه تو تر نکرد و همونجا نگه داشت و گفت: بهتر شد بگو بعد از چند دقيقه بهتر شد و منم به عمو گفتم که اونم بيشتر فشار داد حدوداً تا اخرش دوباره درد گرفت و بعد از چند دقيقه خوب شد و عموم شروع به تلمبه زدن شد و منم براش کلي اه اه کردم تا حالت رو عوض کرديم و من روش نشستم و بلا پايين مي رفتم و بعد از چند دقيقه که من گاهي بايد واي ميستادم تا ابش نياد دوباره حالت رو عوض کرديم و من چهار دست چا و اونم از عقب مي کرد يه چند دقيقه هم همين کار را کرد و گاهي هم با دست ميزد روي کونم.
ديگه مثل اينکه دردي در کار نبود و واقعاٌ هردومون داشتيم لذت مي برديم. که کيرش را کشيد بيرون و ابش رو کمرم فواره زد.
بعدم کلي بغلم کرد و کمرم را پاک کرد و ماليد. شام هم با هم خورديم و با يه بوسه ازش خداحافظي کردم .
____________________________________________________


سكس غير علني من و مامان

سلام. ماجراي من از اونجايي شروع شد که من تازه کرک و پشمي درآورده بودم وهمش نگام تو کس و کون همسايه ها و فاميلا بود ولي بعد از يه مدت تکراري مي شدن و برام اون جذابيت رونداشتن همه جز يه نفر. مامانم! اولا از خودم خجالت مي کشيدم که مامانمو ديد مي زنم ولي خوب اين حس اينقدر قوي بود که نمي شد مهارش کرد. بابام از آدماي تقريبا مذهبي بود و اين ترس منو چند برابر مي کرد ولي مامانم خوشبختانه اين جوري نبود ومعمولا تو خونه خيلي راحت مي گشت که همينم منو انگولک مي کرد. مامانم از بابام 6 سال کوچيک تره و 39 سالشه. يه زن جا افتاده وگوشتي. سينه هاي بزرگ و نرم 80 با کون و رون تپل که نگاه آدمو خيره مي کنه. من که پسرشم نظرم اينه واي به حال بقيه. هميشه وقتي مي خواست خم بشه سعي مي کردم جلوش باشم و سينه هاشو ديد بزنم. اين ديد زدنها تا حموم واتاق خواب و... ادامه پيدا کرد تا اين که مامان فهميد من هميشه دارم سعي مي کنم که سينه و کونشو ديد بزنم و ميرم سروقت لباساي زيرش. يه روز که داشت تو آشپزخونه کار مي کرد رفتم سر کمد لباساش. داشتم با شورت مامان ور مي رفتم وبو مي کردم که يه دفعه مامانم صدام کرد. قلبم داشت مثل گنجشک مي زد. اومد جلو. شورت رو از دست من گرفت ولي عصباني نشد. بعد گفت: چرا اين کارو مي کني؟ تو اگه احتياج داري اونم تو اين سن من درک مي کنم ولي نمي خوام بچم نسبت به چيزي حريص باشه و هميشه له له چيزي رو بزنه. تو اگه چيزي مي خواي مي توني به من بگي. بين خودمون مي مونه. من داشتم همين جوري عرق مي کردم و سرم رو انداخته بودم پايين. بعد مامان رفت سر کارش. منم رفتم تو اتاقم و تا شب بيرون نيومدم. حتي شام نخوردم و خوابيدم. فردا صبح بي سروصدا رفتم مدرسه. وقتي برگشتم خونه مثل هميشه نبود. مخصوصا مامان. بر خلاف چيزي که فکر مي کردم مامان خيلي مهربون تر شده بود. يه تاپ تنگ پوشيده بود با شلوارک که معمولا اينا رو جلوي بابا تو اتاق خواب مي پوشيد. من کلي تعجب کردم. مي دونستم چرا اين کارا رو مي کنه. مي خواست زحمت منو کم کنه و من هر چه قدر مي خوام ببينم تا به قول خودش حريص نشم. ولي از برخورد ديروز اصلا حرفي نزد و به روم نياورد. چند روز اول من خجالت مي کشيدم تو روش نگاه کنم ولي کم کم يادم رفت چه گندي زدم و کلي حال مي کردم. مامانم هر روز سکسي تر مي پوشيد. مثلا ديگه زير تاپ کرست نمي بست تا قشنگ حالت گردي سينش پيدا باشه. ديگه جوري شده بود که وقتي از مدرسه ميومدم خونه منتظر يه کار جديد از مامان بودم. يه روز وقتي اومدم خونه ديدم مامان حمومه. من تو اتاق بودم که در حموم باز شد. مامان با شورت و کرست اومد بيرون. ولي مثلا نمي دونست من اومدم يه جيغ کوچيک زد و دويد تو اتاقش. من آب از دهنم راه افتاده بود. سينه هاش داشت کرستو پاره مي کرد. وقتي که دويد تا اتاق کون و سينه هاش مي پريدن بالا وپايين. شورتش تو او کون و روناي تپل گم شده بود. اون روز تا شب با صحنه اي که ديده بودم 3 بار جق زدم ولي بازم حس مي کردم ارضا نشدم. مامان روزها اين جوري بود ولي به محض اين که بابا ميومد مي شد همون مامان قبل تا بابا نفهمه. اين جريان ادامه داشت تا اين که يه روز مامان اومد پيشم و بدون اينکه خجالت بکشه يا روش نشه بهم گفت: سعيد جان اين اصلا درست نيست که تو روزي چند بار جق مي زني! خيلي ضعيف شدي. چهرت خيلي داغون شده. اين کار ارضات نمي کنه. اگرم بکنه خيلي زود گذره. سعي کن خودتو دروني ارضا کني. منم فقط گوش مي کردم. ديگه خجالت نمي کشيدم. مثل يه شاگرد به حرفاي معلمم گوش مي کردم. فقط بديش اين بود که مي گفت اين کارو نکن. نمي گفت چه کاري بکنم که تخليه بشم. منم چيزي نمي گفتم. ولي من کار ديگه نمي تونستم بکنم و با ديدن مامانم که ديگه يه جورايي خودشو در اختيار من گذاشته بود که راحت ديد بزنمش فقط مي تونستم به يادش جق بزنم. مامانم مي خواست کمکم کنه ولي خودشم نمي دونست چه جوري. تا اين که چند ماهي گذشت. مامان ديگه اين کارا براش عادي شده بود وبعضي وقتا حتي با شورت و کرست مي رفت حموم يا همون جوري ميومد بيرون. تا اين که مامان پا درد شديد گرفت... پشت رون راستش که من مي ميرم براش درد شديدي گرفته بود. وقتي رفت دکتر، دكتر گفت: که اسپاسم ماهيچه گرفتين (گرفتگي شديد عضله). يه سري دارو بهش داده بود که اثري نکرد. پيش چند تا دکترديگه رفت که بهش گفتن بهترين کار اينه که روزي سي دقيقه با آب گرم و يه پماد خاص مالش داده بشه. چند روزي مينا خانم زن همسايمون اين کارو براش مي کرد ولي بعدش بهونه مي آورد که کار دارم و ازاين حرفا. بابامم که نبود. پس موند فقط من. واي که چه حالي کردم وقتي مامان از رو ناچاري بهم گفت: سعيد کسي نيست بايد خودت زحمتشو بکشي. منم با کمال ميل قبول کردم و همچين چشم گفتم که مامان تا حالا از من نشنيده بود. يعد مامان رفت حموم و يه چند دقيقه بعد منو صدا کرد که برم برا کمک. ديدم مامان تشک طبي اش رو پهن کرده و با يه تاپ و شورت به شکم خوابيده کف حموم. تا اين صحنه رو ديدم دلم خالي شد. هيچ عجله نداشتم. مثل هميشه چون مي دونستم مامان حالا حالا ها از جاش بلند نمي شه. داشتم همين جوري نگاه مي کردم که کيرم راست شد. مامانم صداش دراومد. گفت: معلومه چي کار مي کني؟ زود باش ديگه. منم زود کيرمو جمع وجور کردم. نشستم کنار مامان. گفتم: حالا بايد چي کار کنم؟ گفت: اين پماد رو بگير و آروم بمالش به پام. فقط آروم وبي عجله. معلوم بود مينا خانم با بي حوصلگي اين کارو کرده و مامانم اذيت شده. منم گفتم: همچين بمالم که حال کني. مامان گفت: ببينيم و تعريف کنيم. منم شروع کردم. تا دستم خورد به روناي نرم و گوشتي مامان انگار تو ابرا بودم ولي کيرم داشت مي ترکيد. خيلي آروم از بالا به پايين دستمو مي کشيدم رو پاي مامان. گفتم: چطوره؟ مامان خيلي راضي بود. يه خورده قربون صدقم رفت و به مينا خانم فحش داد. بعد از ده دقيقه ديگه ديدم صداي مامان نمياد. فکر كنم يه جورايي خوابش برده بود. منم با يه دست رون مامانو مي ماليدم با يه دست کيرمو. انقدر اين کارو کردم تا آبم ريخت تو شورتم. ديگه جون نداشتم. به مامان گفتم: کافيه؟ اونم سرشو به نشون رضايت تکون داد. منم رفتم بيرون. بعد مامان اومد بيرون و ازم تشکر کرد. گفت: از اين به بعد هميشه خودت زحمتشو بکش. منم کلي حال کردم. تا شب همش اون صحنه ها جلو چشام بود و منتظر فردا. بالاخره فردا رسيد و مامان رفت حموم که منو صدا کنه. وقتي رفتم تو ديدم با همون لباساس ولي اين بار شورتش خيس خيس بود و کامل خوابيده بود رو کونش. شورتش سفيد بود. وقتي خيس شده بود تقريبا بي رنگ شده بود. انگار که مامان کون لخت جلوم خوابيده بود. خودشم فهميد که خيلي نظرمو جلب کرده ولي چيزي نگفت. تو دلم مي گفتم: از يه طرف ميگه جق نزن از اين طرف با من اين جوري مي کنه. منم کارمو شروع کردم و يه بارديگه آبم اومد. يه هفته گذشت. منم هر روز اين کارو تکرار مي کردم. ديگه پاي مامان خوب شده بود. از راه رفتنش معلوم بود. ولي ما هرروز ادامه مي داديم. تا اين که يه روز مامان گفت: سعيد خيلي خوب ماساژ ميدي. امروز کل پشتمو بمال. منم بدون مکث شروع کردم با هر دستم يکي از روناشو مي ماليدم. بعد گفت: بسه ديگه پوستش کنده شد. بيا بالاتر.اومدم کونشو بمالم که گفت: اونجا رو نگفتم که شيطون. کمرمو گفتم. بعد تاپشو درآورد و گفت: لباستو در بيار که خيس نشه و بشين رو باسنم و کمرمو بمال. واي که با چه سرعتي حرفاشو گوش مي کردم. نشستم رو کون مامان و شروع کردم. نرم ترين چيزي بود که تا اون موقع لمس مي کردم. يه خورده که ادامه دادم ناله هاي مامان بلند شد. بعد گفت: اگه بند سوتين اذيت مي کنه بازش کن. منم همين کارو کردم. همش تو دلم مي گفتم اگه الان بلند بشه من چه خواهم ديد. کيرم داشت پوستش رو پاره مي کرد. منم سعي مي کردم مامان نفهمه ولي با حرکتاي من رو پشتش چند باري حسش کرد ولي چيزي نگفت. منم پررو ترشدم. ديگه به جاي اين که دستمو دراز کنم کمرمو خم و راست مي کردم که کيرم ماليده شه به کون مامان. تا اين که آبم اومد. از تکونايي که من خوردم و نفس نفس زدنام مطمئنم مامان فهميد که چي شده ولي بازم چيزي نگفت. انگارمنتظر همين بود. بعد گفت: براي امروزکافيه. برو منم يه دوش مي گيرم ميام. منم زود اومدم بيرون که مامان کيرم وشورت خيسم رو نبينه. چند روزي هم اين جوري گذشت تا اين که مامان راحتي رو به آخر رسوند يعني وقتي اين بار رفتم حموم ديدم لخت لخت به شکم خوابيده. تا ديد من بازم خشکم زده گفت: تو هم لخت شو که لباست خيس نشه. شورتتم در بيار. من که بر نمي گردم. منم لخت شدم. نشستم رو باسن مامان که پشتشو بمالم با اولين حرکتم که کير لختم کشيده شد به چاک کون مامان ، من نفسم بند اومد. مامانم خودشو جمع کرد ولي بازم هيچي نگفت و عادي برخورد کرد. اين بار خيلي زود تر آبم اومد ريخت لاي کون مامان. بعد مامان دوباره همون حرف رو تکرار کرد و منم اومدم بيرون. وقتي مامان دوش گرفتنش تموم شد بازم خيلي عادي برخورد مي کرد. انگار نه انگار که من آبمو رو پشتش خالي کرده بودم. چند روز بعد وقتي داشتم همون کارهميشگيم رو تکرار مي کردم ديگه فکر نمي کردم راحتي ما بيشتر ازاين بشه که مامان بهم گفت: کافيه. مي خوام بخوابي روم و تمام وزنتو بندازي رو من تا خستگيم در بياد. نمي دونستم بايد چي کار کنم. همين جوري مونده بودم که مامان گفت: زود باش ديگه. تو که اين قدر خنگ نبودي. منم خوابيدم رو مامان. حالا ديگه کيرم فقط به کون مامان برخورد نمي کرد بلکه کاملا کيرم لاي کون مامان بود. انقدر بزرگ و نرم بود که کيرم گم شده بود تو. هردو داغ شده بوديم. بعد مامان گفت: اين جوري خوب نيست. فشار کمه. خودتو يه کم بلند کن بعد به بدن من فشار بيار. زود باش. منم همين کارو کردم ولي تا خودمو کمي بالا کشيدم کيرم افتاد لاي پاي مامان و وقتي دوباره وزنمو انداختم رو مامان کيرم رفت لاي پاي مامانم. اونم گفت: اين جوري بهتره. ادامه بده. در واقع من داشتم تلمبه مي زدم. مامانم پاهاشو به هم فشار مي داد تا مسير کيرم تنگ تر بشه. منم کيرمو مي ماليدم به کس مامان. باورم نمي شد که دارم چي کار مي کنم! پيش آب کيرم و آب کس مامان کارمونو لذت بخش تر مي کرد. من سرم روي کتف مامان بود و تندتند نفس مي کشيدم. مامان خيلي آروم ناله مي کرد ولي صداش به گوش مي رسيد. بعد از چند دقيقه آبم اومد و ريخت رو کس مامان. من بي حال افتادم رو مامان. نا نداشتم که بلند بشم. بعد در گوش مامان گفتم: خيلي دوست دارم و رفتم بيرون. مثل هميشه انگار نه انگاراتفاقي افتاده. با خودم فکر مي کردم اگه همين جوري پيش بره تا چند روز ديگه مي تونم کس و کون مامانو بکنم ولي دفعه بعد که رو مامان خوابيده بودم ديگه پررو شده بودم. کيرموگذاشتم دم کس مامان که يه دفعه مامان خودشو مثل سنگ سفت کرد و نذاشت بکنم تو. فهميدم که زياده روي کردم. در گوشش گفتم: ببخشيد. اونم دوباره شل شد. منم کيرمو کردم لاپاي مامان و انقدر عقب و جلو کردم تا آبم اومد و رفتم بيرون. وقتي مامان اومد بيرون بهم گفت: پام ديگه خوب شده ولي چون خيلي خوب ماساژ ميدي هفته اي يه بار بيا ماساژم بده به شرط اين که ديگه ازاون کارا نکني. (جق زدن) منم گفتم: چشم. در واقع مامانم خودشو در اختيار من گذاشته بود تا من خودمو خالي کنم. البته کاملا کنترل شده. طوري که حتي يه بارم تو صورتم نگاه نمي کرد وقتي من پشتش بودم تا رابطمون از حد خارج نشه و رومون به هم باز نشه. ماساژهاي مامان تا سال پيش که من با يه دخترخانم به اسم ندا نامزد کردم ادامه داشت تا اين که مامان بهم گفت: حالا ديگه ندا احتياج به ماساژ داره. منم بوسيدمش و ازش به خاطر اين همه لطف که تو اين سالها به من کرده بود ازش تشکرکردم. خوش باشيد
________________________________________________________________
سكس پارتي محمود

شايد خيلي باور کردني نباشه ولي واقعيت داره. محمود از دوستاي قديمي منه که به نظر من يکي از پولدارترين آدماي ايرانه و آدم خيلي هوسبازي هم هست. از کارهاش بگذريم ولي بايد در رابطه با خونهء ويلاييش توضيحي بدم تا مطلب دستگيرتون بشه. تو اين ويلا که تو يکي از دورافتاده ترين محله هاي شمال ساخته شده چيزهايي اتفاق مي افته که شايد باور کردني نباشن و من ميخوام راجع به پارتي هاي سکسي اي حرف بزنم که هر دو ماه يک بار اونجا برگزار ميشه. نميدونم فيلم eyes wide shut رو ديدين يا نه ولي محمود از وقتي اون فيلم رو ديد اين ايده به ذهنش اومد که همچين کاري رو تو ايران راه بندازه. البته فرقش اينه که هيچکس نه نقابي ميزنه و نه هيجي و علاوه بر اون تمام مسائل سکسي تو اتاقا اتفاق مي افته. شايد يه کمي پيچيده به نظر بياد ولي بايد بگم که ويلاي محمود چيزيه تو مايه هاي يه قصر. 60 تا اتاق داره و يه پذيرايي خيلي بزرگ که تهش هم يه بار کوچيکي هست براي مشروب. از استخر و جکوزي و سونا بگذريم. تو اين مهموني هاي دو ماه يک بار، همهء کسايي که ميان همديگرو ميشناسن و قانون شرکت تو اين پارتي هم اينه که اگر زن کسي رو کردي يه کسي هم زن تو رو ميکنه ! و قانون مهم تر اينه که براي ورود به اين پارتي تو جلسهء اول بايد سکس داشته باشي و زنت هم بايد با محمود بخوابه حالا اگر تو جلسه هاي بعدي فقط بخواي تماشا کني مساله اي نيست و ميتوني سکس هم نداشته باشي ( تمام اتاق ها چندتا جاي چشم دارن که هر کسي ميتونه از اتفاقات داخل اتاق باخبر بشه و تا هر چقدر که دوست داشت نگاه کنه و حال کنه ولي بدون اجازه کسي حق داخل شدن نداره ! ) من اول نفهميدم چرا دفعهء اول بايد زن يکي از دوستام رو بکنم و چرا مهشيد، زن خودم، بايد به محمود کس بده اونم طوري که محمود به صورتش نقاب بزنه و ترتيب زنتو بده ولي بعدنا فهميدم که از اين ماجرا مخفيانه فيلمبرداري ميشه تا يه وقت تو به فکر لو دادن اين تشکيلات نيفتي !! اين فيلم به آرشيو شخصي محمود و دوستش تو آمريکا ميره و اگر کسي چيزي رو لو بده همهء اين فيلمها تو اينترنت گذاشته ميشه و خلاصه آبروريزي اي ميشه اساسي. ولي اگر حرفي نزني کسي هم کاري به کارت نداره و از همه مهم تر اينکه خارج از محدودهء پارتي کسي نبايد راجه بهش با کسايي که اونجا بودن هم صحبت کنه. اينطوري اين پارتي فقط جريان يه شبه که کسي نه اونو به روي زنش يا شوهرش مياره و نه به روي دوستايي که در حالت معمولي فقط دوست هستند !
اين مقدمه رو گفتم تا با فضاي محل و پارتي آشنا بشين.
حالا ميخوام جريان آخرين پارتي رو براتون تعريف کنم به خاطر اينکه تو کل اين چند پارتي اي که تا حالا توش بودم اين يکي از همه شون باحال تر بوده .
اون شب من و مهشيد حسابي به خودمون رسيده بوديم. مهشيد که فقط دو ساعت و نيم تو حموم بود و داشت همه جاشو اصلاح ميکرد و به خودش ميرسيد. تا دو ساعت هم که فقط داشت با موهاي بلندش ور ميرفت تا حسابي سکسي تر بشن. بعدش هم يه پيرهن نارنجي پوشيد که چاک سينه اش کاملاً معلوم بود و پستوناي سفت و بزرگش رو کاملاً معلوم تر از قبل ميکرد. يه دامن کوتاه کوتاه که اگر ميشست راحت ميشد خط شرت قرمزش رو ديد و يه جوراب مشکي که با چکمهء پاشنه بلندي که پاش کرده بود حسابي سکسي تر از هميشه بود. من که ميخواستم همونجا بپرم روش و ترتيبش رو بدم ولي خيلي جلوي خودمو گرفتم!! من هم حسابي سر و صورت رو صفا دادم و کلي ادوکلن به خودم زدم و موهام رو حسابي شونه کردم و کت و شلوار و تنم کردم و کراواتم رو هم بستم تا حسابي شيک باشم !! هرچند همهء اين لباسا تا چند ساعت بعد قرار بود که از تنمون در بيان !!!
از ويلاي خودمون تا اونجا نيم ساعت بيشتر راه نبود . وقتي ما رسيديم خيليا اومده بودن و ميشه گفت نزديک به 100 نفر بوديم . کلي خوش و بش کرديم با دوستاي قديمي و دوستاي جديدي که تو همون پارتي باهاشون آشنا شده بوديم . محمود و زنش هم استقبال گرمي ازمون کردند و کلي از مهشيد و لباسش تعريف کردن. يادم رفت بگم که هر کسي ميبايست با خودش مشروب ببره . من هم دو تا بطري ودکاي دست ساز خودمو برداشتم که ميدونستم هم محمود خيلي دوست داره و هم کلي اونجا طرفدار پيدا کرده . شيشه ها رو رو پيشخون بار گذاشتم و براي خودم و مهشيد دو تا ليوان از کنياکي که اونجا از قبل بود ريختم و شروع کردم به خوردن. همزمان با خوردنم زنا رو هم زير نظر ميگرفتم تا ببينم امشب ترتيب کيو بدم. همهء زنا خوشگل و ناز بودن و با اون لباساشون داشتن منو ميکشتن. تو نگاه همه شهوت موج ميزد و همه منتظر بودن تا يخ مجلس يه کمي بشکنه و دو تا دو تا يا بيشتر برن تو اتاقا و شروع کنن به عشق و حال . مهشيد کم کم داشت با مردا گرم ميگرفت و من هم شروع کردم به صحبت کردن با چند تا از زنايي که اونجا بودن. سرم از کنياک گرم شده بود و منتظر بودم نفر مورد علاقم رو پيدا کنم و ببرمش تو اتاق که کامي ، از دوستاي سربازيم، رو ديدم که اومد طرفم و بعد از حال و احوال کردن گفت "بيا بريم". من جا خوردم و با خودم گفتم " کامي جون ميدوني که من گي نيستم ! " گفت " آره ميدونم. برا همين ميگم بيا. تو اتاق يکي منتظر توئه و ميخواد که کير تو کسش رو جر بده " همين کلمه ها باعث شد که حالي به حالي بشم و بدون توجه به مهشيد و اينکه دو سه تا از مردا همونجا داشتن حسابي باهاش لاس ميزدن دنبال کامي راه افتادم . وقتي رسيديم دم اتاق کامي دستمو گرفت و گفت " وايسا. ميدوني که قضيه همينجا تموم ميشه و بعداً بيرون از اينجا بين خودمون هم حرفي ازش نميزنيم ديگه؟ " منم گفتم " معلومه. قانون اينجا همينه ! " . کامي سري تکون داد و در اتاق رو باز کرد . با ديدن الهه زن کامي که رو تخت نشسته بود اولش کلي جا خوردم ولي بعد از چند ثانيه يه لبخندي زدم و کلي حال کردم از اينکه همچين کُسي نصيبم شده. الهه که از چند سال پيش زن کامي شده بود يکي از سکسي ترين زنايي بود که من تا حالا ديدم و براي همين مساله خيلي خوشحال بودم ولي اينکه خود کامي منو آورده بود و خودش هم از اتاق بيرون نميرفت يه کمي برام عجيب بود. به کامي گفتم " نميري بيرون؟ " اونم گفت " نه. من هميشه آرزو داشتم زنمو در حال کس دادن به يکي ديگه ببينم و خودمم باهاش حال کنم. " فهميدم قضيه چيه. رفتم سمت الهه و نشستم رو تخت. کامي هم رو صندلي اي که اون طرف اتاق بود نشست. من همهء نگاهم سمت پستوناي درشت الهه بود که داشتن از تو کرستش ميزدن بيرون و بدون اينکه بفهمم لبامو گذاشتم رو قسمت بالايي پستونش و شروع کردم ليسيدن و بوسيدن.الهه يه آهي کشيد و يه کمي خودشو رو تخت ول کرد .
منم آروم شروع کردم به باز کردن دگمه هاي پيرهنش و اونو از تنش درآوردم. حالا کرست سياهش کاملا معلوم بود.اول رفتم سمت شکمش و يه کمي اونجاها رو براش ليس زدم و آروم دستمو گذاشتم رو کرستش و پستوناشو مالوندم که همين کار من باعث شد الهه رو تخت بخوابه و چشماشو ببنده. کرستش رو درآوردم . عجب پستوناي معرکه اي داشت . سفيد و درشت و سفت . نوک قهوه اي پستوناش هم زده بود بيرون و معلوم بود حسابي حشري شده . شلوار چسبي زردي پاش بود که همهء برجستگي هاي پروپاچهء خوش تراشش رو معلوم ميکرد . آروم شروع کردم به مکيدن نوک پستوناش و با دستم هم شروع کردم با ناز کردن رون پاش و گاهي هم يه انگشتمو به ناحيه کُسش ميزدم که همين کارم حسابي حشريش کرده بود . آروم آروم صورتمو آوردم پايين و پايين تر تا رسيدم به شلوارش و آروم دگمه هاشو باز کردم و زيپشو کشيدم پايين. بوي کُس خورد به دماغم. داشتم حال ميکردم . چه بوي نازي داشت. کُسش خيلي خوشبو بود . شلوارش رو درآوردم و خودمو رسوندم به شرت سياهش که منتظر دراومدن بود . به کامي نگاه کردم و ديدم که دستشو از رو شلوارش گذاشته رو کيرش و داره ميمالونه .
بهش گفتم "ميشه شرت زنتو دربيارم؟ " اونم کلي حال کرد و گفت " آره.درش بيار " و سرعت مالوندنش رو بيشتر کرد . منم شرت الهه رو درآوردم و تو همون لحظه بود که فهميدم کامي از اينکه داره سکس ما رو ميبينه کلي حشري شده و اينکه هرچي باهاش بيشتر از اين مساله صحبت بشه بيشتر حال ميکنه . الهه اصلاح نگرده بود ولي پشماشو جوري مرتب کرده بود که فقط تو قسمت بالاي چاکش مو داشته باشه و قسمت پايينيش کاملاً بي مو بود. آروم زبونمو گذاشتم رو همون چاک و از پايين کشيدم به بالا که آه و نالهء الهه دراومد و گفت " جوووون...وااااي ". منم به کامي گفتم " کُس زنت خيلي خوشبوئه ها. نميخواي بو کني؟ " کامي حسابي حشري بود جوري که فکر کردم همين الان آبش مياد . اومد سمت ما و نشست رو لبهء تخت. من شروع کردم به بازي کردن با چوچولهء الهه و حسابي باهاش بازي کردم و کامي هم تو اين مدت لباساشو درآورد. کيرش سفت سفت شده بود و آمادهء آبياري!!! منم بلند شدم و شروع کردم به درآوردن لباسام . تا پيرهنمو درآوردم ديدم که الهه هم بلند شد و رو تخت نشست و دستشو جلو ورد و کمربند شلوارمو باز کرد و شلوار و شرتم رو با هم کشيد پايين و کيرمو گرفت تو دستش و شروع کرد به بازي کردن باهاش. انصافاً کير من درمقابل کير کامي خيلي بزرگ تر بود و معلوم بود که الهه خيلي داره حال ميکنه چون برگشت و به شوهرش گفت "ميبيني ؟ اين يعني کير نه اوني که لاپاي توئه ! "
کامي هم گفت " معلومه که خيلي داري حال ميکني نه ؟ "
الهه يه سري تکون داد و کير منو کرد تو دهنش و شروع کرد به ديوونه کردن من. معلوم بود زياد عادت به کير بزرگ نداره و اولش يه کم به سرفه افتاد ولي بعدش شروع کرد به ساک زدن و حسابي با زبونش بهم حال داد جوري که حس ميکردم همين الانه که آبم بياد ولي خيلي خودمو کنترل کردم تا از اون کس و کون بي نظير بي بهره نباشم. کامي هم کيرشو آورد نزديک تر و الهه شروع کرد به بازي کردن با اون و خوردن کير من و بعد از يه مدت مال منو از تو دهنش درآورد و مال کامي رو کرد تو دهنش و همزمان با مال من بازي ميکرد. يکي دوبار اين کار رو تکرار کرد و من ديدم نميتونم تحمل کنم. براي همين رفتم رو تخت دراز کشيدم و به الهه گفتم "حالا وقتشه که بيايي بشيني روش تا جر بخوري ". اونم که معلوم بود منتظره همين مساله است کير کامي رو ول کرد و اومد طرف من . اول رو تخت ايستاد و اومد بالا سرم و کُسش رو قشنگ رو کير من تنظيم کرد و آروم نشست. وقتي نوک کيرم خورد به کسش داشتم ديوونه ميشدم. آروم آروم کيرمو کرد تو کسش و من تنها چيزي که حس ميکردم لذت عميقي بود که از برخورد حساس ترين نقطهء بدنم با داغ و مرطوب ترين جاي الهه بوجود اومده بود. وقتي حسابي کيرم رفت تو، الهه شروع کرد به بالا پايين رفتن و آه و نالهء خودش هم دراومد . کامي هم کنار ما بود و کيرش تو دستش بود و داشت ما رو تماشا ميکرد. بعد از يکي دو دقيقه الهه پا شد و عين جنده هاي حرفه اي کيرمو گرفت تو دستشو بعد از يکيدوبار مالوندن کرد تو دهنش و دوباره حسابي خيسش کرد. بعدش هم برگشت و پشت به من چهاردست و پا نشست . منم درسم رو از بر بودم. رفتم بالا سرش و با تفم سوراخ کونشو حسابي خيس کردم و به کامي گفتم " حالا ميخام کون زنتو پاره کنم. کسش که جر خورد "
کامي هم با لحني حشري گفت " بکن. هر کاري ميخواي بکن " و رفت جلوي زنش و کيرشو کرد تو دهن الهه . منم آروم کيرمو گذاشتم دم سوراخ کون الهه و آروم آروم فشار دادم . خيلي سوراخ تنگي داشت و خوب نميشد بازش کرد. بعد از چند بار تلاش بالاخره راه کونش رو هم باز کردم و تا نوک کيرم رفت تو کونش، يه کمي دوباره به کيرم تف زدمو محکم کردم تا ته تو کون الهه جوري که جيغ بلندي زد و سرشو آورد پايين. گفتم " درد گرفت " گفت " بکن...بکن که دارم جر ميخورم "
منم حسابي تحريک شده بودم و همين که کير گندم تو تنگ ترين سوراخي بود که تا اون موقع به خودش ديده بود باعث شده بود که بدون فکر کردن فقط تلمبه بزنم و محکم تر زن رفيقمو جر بدم . الهه همينطور جيغ و داد ميکرد و به کامي ميگفت " ميبيني ؟ دارم به دوستت کون ميدم . چه کير گنده اي الان تو کونمه...واااي...مردم...جوووون...بکن....بکن که دارم پاره ميشم ".
ديگه داشتم منفجر ميشدم و محکم تر و محکم تر کيرمو ميکوبوندم به ته کون الهه و اونم بلند تر داد ميزد و همزمان هم کير کامي تو دستش بود و داشت باهاش بازي ميکردو گاهي اوقات هم يه دور ميکرد تو دهنش و درمياورد. وقتي ديدم آبم داره مياد کيرمو کشيدم بيرون و تا اومدم با کيرم بازي کنم و آبمو بريزم رو کون الهه ديدم که الهه برگشت و صورتشو آورد نزديک. کامي هم اومد جلو تر. الهه کير منو گرفت و شروع کرد به بازي کردن و دهنش رو تا اونجايي که ميتونست باز کرد. آبم با فشار عجيبي زد بيرون و همش رفت تو دهن الهه و اونم نامردی نکرد و تا اونجايي که ميتونست خورد و وقتي کاملاً ارضا شدم ديدم که صداي کامي داره بلند تر ميشه و فهميدم که آبش داره مياد. کيرمو آوردم عقب تر تا اونم آبشو بريزه تو دهن و رو صورت الهه. باور کردني نبود که از کير به اون کوچيکي اين همه آب بزنه بيرون. الهه نميتونست همهء آب کامي رو بخوره و مقدار زياديش رو داد بيرون که ريخت رو سينه اش. بعدش هم کير هر دوتامون رو گرفت و شروع کرد با زبون و لبش باهاشون بازي کردن. حال عجيبي بودم. کرخت و سبک. کامي يه نگاهي بهم انداخت و گفت "خيلي حال داد "
گفتم "آره. عجب کسيه اين زنت بابا ".
الهه کيرامون رو ول کرد و رو تخت درازکشيد و بهم گفت " من هميشه دوست داشتم يه بار با تو سکس داشته باشم. چون هميشه از رو شلوار ميديدم چه کير گنده اي داري "
کامي هم خنديد و گفت "و اسه اين بود که اومدم سراغ تو . " خنديدم و شروع کردم به خشک کردن کيرم. کامي هم رفت کنار الهه دراز کشيد و به من گفت " بريم يه لبي تر کنيم " گفتم "آره.سيگار داري؟"
بعد از يکي دو ليوان کنياک و يه سيگار حسابي داشتم با کامي راجع به زناي توي پارتي حرف ميزدم و تو همين مدت متوجه نبودن مهشيد، زنم شدم. حدس زدم که با يکي از مرداي اونجا تو يکي از اتاقا مشغول عشق و حاله. به هر حال همه مون واسه همين رفته بوديم اونجا. تو صحبت با کامي بحث کشيد به سکس خودمون و من بهش گفتم " تا حالا کس به باحالي کس الهه نکرده بودم " و اونم گفت " منم تا حالا از سکسم انقدر لذت نبرده بودم "
گفتم "چي ميگي؟ تو که هميشه الهه رو داري و هر وقت بخواي ميتوني باهاش حال کني" ديدم کامي يه نگاهي بهم انداخت و گفت "آره. خيلي هم با هم حال ميکنيم ولي ديدن اين که الهه داره به يکي ديگه ميده خيلي کيف داره".
يه کمي تعجب کرده بودم. گفتم "يعني چي؟ " اونم يه پکي به سيگارش زد و ادامه داد که "تو پارتي قبلي بعد از اينکه با يکي از زنا حالمو کردم مثل الان اومدم بيرون و بعد از نيم ساعت گفتم يه سري به اتاقا بزنم و ببينم توشون چه اتفاقايي داره ميافته. تو بيشتر اتاقا مردو زنا رو هم افتاده بودن و مرده داشت تلمبه ميزد. جالب بود و البته يه کمي هم خنده دار بود اينکه مثلاً فلان رفيقتو از کون ببيني که داره کس ميکنه! ولي بعد از اينکه از چند تا چشمي رو ديدم رسيدم به اتاقي که توش الهه بود و يه مرده که نميشناختمش. هنوز هم نميدونم کي بود ولي الهه رو دولا کرده بود رو تخت و داشت سفت ميکردش. نميدونم چي شد ولي ديدن اين صحنه که زنم داره به يکي ديگه کس ميده خيلي حشريم کرد. نميتونم برات بگم تا چه حد حشري شده بودم. ميخواستم همون موقع برم تو اتاق و بپرم رو الهه ولي ميدونستم با اين کار همهء لذت قضيه رو خراب ميکنم " سرمو تکون دادم و با حيرت منتظر شنيدن ادامهء حرفاش شدم. کامي هم ادامه داد " آره....از اون موقع تا حالا هر شب دارم صحنهء کس دادن الهه رو تو ذهنم تصور ميکنم که داره به يکي ديگه ميده و منم بالا سرش دارم خودمو آماده ميکنم که بکنمش "
يه جرعه از ليوانش خورد و گفت "نميتوني تصور کني چقدر همچين چيزي ميتونه سکسي و تحريک کننده باشه. به خصوص که کسي که داره ميکنه يه آدم قوي باشه و تو چند پوزيشن مختلف اين کارو بکنه. اون شب اون مرده طوري الهه رو کرد که من با خودم فکر کردم الهه پارهء پاره شده!!!! باورت نميشه ولي همينطور ميکردش. بعد بلندش ميکرد و برش ميگردوند و دوباره ميکرد. بعدش کيرشو ميذاشت تو دهنش و بعد دوباره برش ميگردوند و از کون ميکردش و خلاصه نزديک به نيم ساعتشو خود من ديدم حالا چقدر قبلش داشته ميکرده نميدونم. از همه باحال تر هم اين بود که وقتي آبش داشت ميومد کيرش رو درآورد و سر الهه رو آورد جلو خودش. مطمئن بودم که الان ميخواد همهء ابشو بريزه تو دهن الهه ولي به محض اينکه آبش زد بيرون سر الهه رو يه کم برگردوند و هر چي آب تو کمرش بود خالي کرد رو موهاي الهه. موهاي الهه از شدت آب سفيد شده بود....نميدوني چه صحنهء باحالي بود "
گفتم " چرا. الان که فکر ميکنم ميبينم که خيلي بايد ديدن کس دادن زن خوشگل و سکسي اي مثل الهه باحال باشه." ليوانم رو بلند کردم و گفتم "به سلامتي کس و کون زنت" و خنديدم. اونم گفت "شايد هم دفعهء بعد نوبت من باشه که مهشيدو بذارم اينجا " و دستشو گذاشت رو کيرش. سرمو تکون دادم و گفتم " شايد! " اونم ليوانشو برداشت و گفت " پس به سلامتي کس و کون مهشيد!! "
کامي رفته بود تا يکي از زنا رو ببره تو اتاق و ترتيبشو بده. من هم يه ذره موندم و مشروبمو خوردم و يه سيگار ديگه روشن کردم و شروع کردم به فکر کردن دربارهء اتفاقاتي که افتاده بود. حرفاي کامي دربارهء ديدم زنش با يه مرد ديگه خيلي روم اثر گذاشته بود. با خودم فکر کردم تو کل اين مدتي که به پارتي هاي محمود ميومدم هيچوقت از چشمي هاي اتاق ها سکس ديگران رو تماشا نکرده بودم و همش به فکر کردن زنا بودم . از اين ايده بدم نيومد که يه سري به اتاقا بزنم و ببينم چه خبره. سالن نسبتاً خلوت بود و تک و توک کسايي که بودن معلوم بود که تازه عشق و حالشون تموم شده و منتظر دور دومشون هستن و دارن يا سيگار ميکشن يا مشروب ميخورن. رفتم تو دالوني که اتاقا توش قرار داده شده بود. هميشه اين ايدهء محمود رو تحسين کرده بودم. اونم با چه ظرافتي تونسته بود اين نقشه رو پياده بکنه جوري که مو لاي درزش نره !!
دم اتاق اول ايستادم و چشمم رو به سوراخاي ديوار نزديک کردم و شروع کردم به ديد زدن. خبري نبود. رفتم سراغ اتاق بعدي و نگاهي انداختم. اينجا يه مرده رو زنه افتاده بود و داشت تلمبه ميزد. صداي زنه خيلي حشري کننده بود. مرده تلمبه زدنش تند تر شد و زنه دا ميزد " آها...محکم...محکم...جرم بده...جووون "...معلوم بود که آب مرده داره مياد. اون اتاق رو هم ول کردم و رفتم سراغ اتاق بعدي. اونجا يه مرده رو مبل نشسته بود و دوتا زن داشتن کيرشو تو دهنشون ميچرخوندن و حسابي براش ساک ميزدن. آخ که چه مرد خوشبختي بود. دو تا زن با هم ؟ چرا به فکر من نرسيده بود؟ به خودم قول دادم که تو دور دوم حتماً با دوتا زن حال کنم. تو دو تا اتاقا بعدي کسي نبود ولي تو اتاق بعد از اونا چيزي رو ديدم که هيچوقت از ذهنم پاک نميشه. مهشيد رو ديدم که با چهار تا مرد مشغول عشقبازي بود. واي خدا من... اين يعني مهشيد منه که داره به چهار نفر ميده؟ باورم نميشد!!!
لحظه اي که من رسيده بودم مهشيد رو به تخت دولا شده بود و يه مرد گردن کلفت داشت از پشت ترتيبش رو ميداد و سه تاي ديگه رو تخت نشسته بودن و کيراشونو هوا کرده بودن و مهشيد يا دهن و با دست داشت بهشون حال ميداد. باورم نميشد که زنم تا اين حد مثل جنده ها رفتار کنه و همزمان با چهار تا مرد به معناي واقعي کلمه سکس داشته باشه.
خلاصه دهن مهشيد بود که از اين کير به اون کير ميرفت و دستاي مهشيد بودن که يکي درميون کيراي ديگه رو نوازش ميکردن. معلوم بود اون چهارتا از لباس مهشيد خيلي خوششون اومده بود که اونو درنياورده بودن. شايدم وقت نکردن!!
با اشتياق عجيبي به نگاه کردنم ادامه دادم. اوني که از عقب داشت کس مهشيد رو جر ميداد شرت مهشيد رو حتي از پاش کامل درنياورده بود و ميتونستم قشنگ شرت کوچولوي مهشيد رو ببينم که تا زير زانوهاش کشيده شده بود پايين و دامن کوتاهش که رفته بود بالا و اون کون زيبا و سفيد را معلوم ميکرد و از همه سکسي تر اون حالتي بود که مهشيد موقع کس دادن به خودش گرفته بود. شايد مني که بارها با همون حالت مهشيد رو کرده بودم متوجه نشده بودم ولي حالا که داشتم ميديدم ميفهميدم چقدر اين کون قمبله ای که اومده بالا سکسيه. اون يارو همونطور تلمبه زد تا وقتي که يکي از اون سه تا گفت "خب حالا نوبت منه" مهشيد هم آروم خودش رو از مرد پشت سريش جدا کرد و رفت رو تخت. نفر وسطي هم رفت عقب تر و پاهاش رو يه کم باز کرد. مهشيد هم شرتش رو کامل درآورد و دامنش رو هم کشيد پايين تا راحت بتونه به کس دادنش ادامه بده. موقعيت تخت جوري بود که من ميتونستم همه چيز رو خوب ببينم. چقدر تو دلم محمود رو دعا کردم که همچين موقعيت خوبي رو براي مهموناش فراهم کرده بود. همه چيز عالي و حساب شده بود. مهشيد پيرهنش رو هم در آورد و رفت بالا سر مرده و کسش رو گذاشت جلو دهن مرده. اونم مطمئناً چاره اي نداشت جز اينکه بليسه و جوري اين کار رو کرد که مهشيد حسابي حشري تر از قبل شد. از بين سه تاي ديگه هم اوني که تا حالا داشت مهشيد و ميکرد نشسته بود و دوتاي ديگه داشتند به رون و پاهاي مهشيد دست ميکشيدند. مهشيد اومد پايين و کير مردي رو که تا حالا داشت کسشو ميخورد گرفت تو دستش و اونو رو کسش تنظيم کرد و آروم آروم کردش تو کسش. نالهء خودش و همون مرده باهم دراومد. بعدش هم يکي از اون سه تاي ديگه کرست مهشيد رو داد پايين و دو تاپستونش رو قشنگ انداخت بيرون. مهشيد شروع کرد به بالا و پايين پريدن و اون دو تا هم شروع کردند به مالوندن پستوناي مهشيد با يه دست و مالوندن کيراشون با يه دست ديگه. بعد از يه مدت يکي شون بلند شد و رفت پشت سر مهشيد و گفت "حالا ميخوايم کس و کونتو يکي کنيم". معلوم بود که کون مهشيد پاره ميشه چون يارو کيرش واقعاً کلفت بود. وقتي رفت پشت مهشيد اون يکي از تلمبه زدن دست کشيد و مهشيدو خوابوند رو خودش جوري که کونش قشنگ باز بشه. اوني هم که پشتش بود قشنگ از اين حالت استفاده کرد و کيرشو گذاشت دم کون مهشيد. يکي دو بار فشار داد که جيغاي مهشيد خيلي وحشتناک بودن و يارو رو ترسوند! ولي بعدش مرده قشنگ با تف کون مهشيدو خيس کرد و کير خودش رو هم حسابي تف آلود کرد و دوباره کيرشو گذاشت دم کون مهشيد. اين بار هم با فشار هاي اول و دوم جيغ مهشيد رفت هوا ولي يارو اين بار از رو نرفت و هر چقدر مهشيد داد زد که " آي سوختم....آآآي " توجهي نکرد و من ديدم که کير به اون کلفتي تو کون زنم غيب شد. قيافهء مهشيد نشون ميداد که حسابي داره درد ميکشه .
وقتي حسابي کيره رفت تو کون مهشيد هر دو با هم شروع کردن به عقب جلو کردن و آخ و اوخ مهشيد دوباره بلند شد و اين بار معلوم بود که هم داره از کس دادن لذت ميبره و هم کون دادن به اون کير بزرگ براش عادي شده. تو همون حال که اون دو تا داشتن مهشيد رو ميکردن، اون دوتاي ديگه هم رفتن جلو صورت مهشيد و کيراشونو گرفتن جلو دهنش. مهشيد هم که حسابي حشرش بالا زده بود يکي درميون براي اين و براي اون يکي ساک ميزد. بعد از چند دقيقه اوني که داشت مهشيد رو از کون ميکرد بلند شد و به اون يکي اشاره کرد. مهشيد تا اومد بگه نه کير اون يکي هم رفتتو کونش و باز هم تلمبه زدنا ادامه پيدا کرد. چند دقيقه تو همين حال گذشت تا اينکه اون يارو کيرشو از تو کون مهشيد درآورد و مهشيد هم آروم و با درد از رو کير اون يکي بلند شد و به پشت دراز کشيد رو تخت و گفت "حالا يکي يکي". اونا هم صف کشيدن و اولي رفت رو تخت و پاهاي مهشيدو باز کرد و کيرشو گذاشت تو کسش و شروع کرد به تلمبه زدن و همينطور که رو مهشيد دراز کشيده بود لبش رو ميبوسيد و با پستوناش بازي ميکرد. بعدش نوبت نفر بعد بود که اومد و پاهاي مهشيد رو تا اونجايي که ميشد از هم باز کرد و خودش نشست لاي پاهاش و نشسته کيرشو کرد تو کس مهشيد و چند بار تلمبه زد ولي پاهاي مهشيد تا حدي از هم باز شده بود که من فکر کردم همين الانه که جر بخوره. نفر بعدي برعکس پاهاي مهشيد رو کاملاً بست و با دست راستش جوري مچ پاهاي مهشيد رو به هم چسبوند و نگه داشت که کس مهشيد از لاي پاش زد بيرون. من از اونجا خوب نميديدم ولي ميتونستم اون دو تا گوشت کوچيک رو که لاش يه شکاف خوشگل داره رو تصور کنم که از لاي پاي زنم زده بيرون.
تو همون حالت اون مرده کيرشو کرد تو کس مهشيد و شروع کرد به گاييدن. کمتر از يک دقيقهء بعدش نفر آخر اومد و پاهاي مهشيد رو گرفت و گذاشت پشت سرش جوري که کس و کونش قشنگ اومدن بالا و کيرشو با مهارت تمام کرد تو کس مهشيد و چند بار تلمبه زد. بعد از اينکه اونم کارش تموم شد مهشيد نشست رو تخت و گفت " ايوالله. کمراتون که خوب بود. حالا ببينم آباتون چقدر داغه. قولي که داده بودين اين بود که آباتونو نگه دارين و باهم بهم بدينش " .
اونا هم سري تکون دادن و اومدن نزديک تر و همه شون کيراشونو گرفتن تو دستاشون و شروع کردن به جق زدن جلو صورت زنم. همين طور که جق ميزدن يکي شون گفت "مممم من داره مياد" و بلافاصله بعدش يکي ديگه شون گفت "منم" و آبش با فشار تمام زد بيرون و ريخت رو صورت مهشيد.
مهشيد چشماشو بست و دهنشو باز کرد. آب مرده بود که ميرفت تو دهنش و اونم اول دهنشو ميبست و بعد بلافاصله باز ميکرد و يه قسمت از آب رو ميداد بيرون. بعدش نفر بعد بود که سر مهشيد رو آورد طرف خودش و همزمان با اون آب رفيقش هم اومد و هر دوتا با هم اونو خالي کردن رو صورت مهشيد. صورت مهشيد پر شده بود از آب کير اين سه تا مرد که معلوم بود حسابي کار کشته هستن و کمر سفت. آب کير بود که از صورت مهشيد آويزون بود و ميريخت رو پستوناش و رو تخت. نفر چهارم ولي آبش نميومد و هر چقدر تلاش کرد نتونست کاري بکنه. مهشيد هم يه کم با دهن بهش کمک کرد ولي باز هم نيومد. اين بود که مهشيد گفت "معلومه تو زياد هماهنگ نيستي. برو سراغ يه زن ديگه" و از رو تخت بلند شد و رفت تا شرتش رو از رو زمين برداره. همين که دولا شد تونستم برق نگاه اون مرده رو که هنوز ارضا نشده بود ببينم. تا مهشيد دولا شد اونم حمله کرد به مهشيد و هولش داد رو به ديوار و مهشيد و چسبوند به ديوار. يکي شون گفت " ناصر چيکار داري ميکني؟ " ولي اون جواب نداد و بلافاصله پاي چپ مهشيد رو داد بالا و کيرشو کرد تو کس مهشيد. مهشيد صورت پر از آب کيرش رو به ديوار بود و پستوناي گنده اش چسبيده بودن به ديوار و پاي چپش بالا بود و معلوم بود که داره حال ميکنه.
مرده محکم و محکم تلمبه ميزد و ميگفت "نميذارم همينطوري بري. فکر کردي. الان جرت ميدم. الان ميخوام اين کس نازتو جر بدم.فهميدي؟"
مهشيد هم که حسابي حشري بود گفت "آره...آره...جرم بده...جوووون... تا حالا اينجوري کس نداده بودم....جوووون"
و تلمبه زدناي مرده هم تند تر و تند تر ميشد و محکم تر و محکم تر جوري که جيغ مهشيد بلند تر و بلند تر ميشد تا جايي که يهو مرده سرعتش کم تر شد و بعد از چند تا تلمبهء آروم پاي مهشيد و ول کرد و کيرشو درآورد. فهميدم که آبشو خالي کرده تو کس زنم. بعدش هم خودش رو کشيد عقب ولي مهشيد همونطور چسبيده به ديوار ايستاده بود و ميشد ذره ذرهء لذت رو تو صورتش ديد و من داشتم به لاي پاش نگاه ميکردم و ميديدم که آب کير سفيد مرد چهارم داره از توي کسش مياد بيرون و ميريزه روي زمين.
_________________________________________________________________


من و مامان و ماني

تازه سربازيم تمام شده بود يک روز رفته بودم خونه دوستم وقتي داشتم بر مي گشتم سر کوچه که رسيدم مامان ام رو ديدم که از يک 206 پياده شد چون کوچه ما طولش کم از سر کوچه راحت مي شد ديد يک مرد هم همراهش بود ديدم دست مامان ام رو گرفت و رفتن تو خونه من گيج شدم و تعجب کردم چون تا اون موقعه مامانم رو نديده بودم که با مرد غريبه دست بده ولي حالا .... کنجکاو شدم آروم آروم رفتم سمت خونه و در رو باز کردم و با احتياط و بي سر و صدا رفتم تو خونه و مواظب بودم مامانم نفهمه که ببينم جريان چي ؟ ديدم در اتاق مامانم نيم باز ديدم اون مرده داره مامانم لخت ميکنه و مامانم هم داره اون لخت ميکنه من که داشتم شاخ در مياوردم بعد ديدم مامانم ميگه ماني کوچکه رو بده ميخوام بخورمش و اون يارو هم کيرش از شرتش در آورد و داد دست مامانم و اونم با يک حرکت کير ماني رو تا ته کرد تو دهنش وساک ميزد که بعد 2 دقيقه ماني گفت بخواب رو تخت و مامان خوابيد رو تخت و بعد سر مامان رو از رو تخت کشيد به لبه تخت و دوباره کيرش کرد تو دهن مامانم البته ايندفعه ماني تخماش رو هم همراه با کيرش تا ته مي کرد تو حلق مامانم و دست چپش زير سر مامان گرفته بود و دست راستش رو فک مامان رو گرفته بود و انقدر تو دهن مامانم تلبه ميزد و کيرش رو تا ته ميکرد تو حلق مامانم که مامانم سرخ کرده بود و داشت خفه مي شد که ماني آبش اومد و همه رو تو حلق مامانم و تو دهن صورتش خالي کرد و تخماش و کيرش رو رو صورت مامان مي ماليد و بعد کيرش با موهاي طلاي مامانم خشک کرد بعد گفت ندا اون کيف من رو بده يک هديه با حال برات دارم بعد يک جعبه رو در آورد و يک وسيله پلاستيکي رو از توش در آورد و کرد تو کس مامانم و يک دستگيره بهش بود و با قشار زياد دستگيره رو بالا کشيد و مامانم يک جيغ بلند کشيد و ديدم اين وسيله کس مامانم رو تا ته باز کرده بود و کاملا از دم در هم من مي تونستم داخل کسش رو ببينم بعد گفت ندا بيا بشين رو کيرم و مامانم کونش رو با دو تا دستش گرفت و سوراخش رو باز کرد و نشست رو کير ماني و يک جيغ بلند ديگه زد و شروع کرد به بالا پايين رفتن وجيغ زدن که من ديگه داشت آبم مي اومد وماني گفت ندا پاشو تا آبم نيومده مامان پاشد و ماني اون وسيله رو از تو کس مامان در آورد و کيرش کرد تو کس مامانم و شروع کرد دوباره تلمبه زدن و به مامان گفت مي خوام يک يادگاري برات بذارم ندا مامانم گفت آخ جون بذار ولي ... شهاب چي و ماني گفت مهم نيست وقتي من و تو ازدواج کنيم ديگه هيچکس نمي فهمه حتي شهاب راستي يادم رفت بگم مامانم 5 سال از بابام جدا شده و اينو که گفت قند تو دل مامانم آب شد و گفت باشه و ماني مثل کس نکرده ها مامانم رو گذاشت رو ميز و کيرش تا ته مي کرد تو کس مامانم و با سرعت زياد طوري که از زمين پاهاش جدا شده بود وانگار داشت ميپريد و تمام وزنش رو انداخته بود رو کيرش و مي گذاشت تو کس مامانم بعد از 15 يک ربع ماني آبش رو تو کس مامانم خالي کرد و گفت اينم از يادگاري من بعد مامانم گفت من هنوز سير نشدم گرسنم کير مي خوام ماني گفت نه ديگه بريم حموم مامانم هم که هنوز از کير سير نشده بود کير ماني رو کرد تو دهنش و چهار دست و پا و کير به دهن رفت تو حموم اتاق مامانم و در رو هم از شانس خوب من نبستند من آروم اومدم تو اتاق مامان و داشتم يواشکي نگاه مي کردم که ديدم ماني مي خواد کيرش از دهن مامانم به زور در بيار و مامان نمي گذاشت و گفت ندا شاش دارم بذار در بيارم که مامان کير ماني رو با دست محکم گرفت و از دهنش در آورد و گفت بايد تو دهن من بشاشي و ماني رفت تو ماني بالاي سر مامانم و مامان دهنش باز کرد و ماني شروع کرد شاشيدن تو دهن مامانم و به صورت و هيکل مامانم و من هم از اين کار خيلي خوشم اومده بود دوست داشتم که اين کار با من هم مي کرد چون من دو جنسي هستم و قرار چند وقت ديگه هم عمل کنم دوست داشتم الان جاي مامانم بودم بعد از اينکه مامان شاش ماني رو خورد من که ديگه خيلي حشري بودم اومدم بيرون و رفتم اتاق خودم ولي صداهاي که از حموم اتاق مامان مي اوم نشون مي داد که مامان و ماني خيلي حال مي کنن بعد از 1 ساعت يک صداي جيغ بلند اومد و من آروم رفت پايين دم حموم که ديدم مامان از کسش داره خون ميرزه و مي خنده و ماني هم همين طور و ماني گفت بالاخره به آرزوت رسيدي کس و کونت يک سوراخ شد و گفت بيا بشورمت و راستي فردا بيا مطب تا بدوزمت تازه من فهميدم که بله مامان مخ يک دکتر زنان زده که دوخ و دوز هم ميکنه يو اشکي از خونه اومد بيرون تا ماني بره بعد از اين که ماني رفت رفت خونه ديدم مامان رو تخت خوابيده سلام کرده اونم با خنده سلام کرد گفت شهاب من خوردم زمين پام درد ميکنه زنگ بزن شام از بيرون بيارن من تو دلم گفتم آره ديگه راست ميگه ماني زمين زدتش اونشب گذشت و مامان اصلا از تخت بيرون نيامد و فردا صبح هم گفت بيا با هم بريم دکتر زنان که درباره تزريق هورمون براي تو صحبت کنيم و بعد من هم برم براي پام دکتر و من گفتم باشه مامي من ميرم ماشين رو روشن ميکنم شما بيا پايين گفت من پام خيلي درد ميکنه برو ماشين روشن کن بعد بيا کمکم من رو بيار پايين من ماشين رو روشن کردم و رفتم کمک مامان هنوز از جاش بلند نشده بود من که ديدم اينجوري و مي دونستم که مامان جر خورده و نمي تونه از جاش جم بخوره و چون هيکلش رو فرم و قلمي و سنگين نبود رفتم و بغلش کردم و گذاشتمش تو ماشين و رفتيم وقتي رسيدم مطب ديدم بله مامانم ما رو برده مطب دکتر ماني مامان رو بردم تو و منشي دکتر ما رو در جا برد تو مثل اينکه از قبل سفارشها بهش شده بود بعد دکتر گفت خانم منشي من کار دارم بايد برم شما مي توانيد بريد و به بقيه مريضها بگويد فردا بيان اين مريضها رو که معاينه کنم ميرم شما بريد و بعد دکتر ماني آمد کنار من و شروع کرد صحبت راجع به عمل تغيير جنسيت و هورمون درماني و مراحلش و گفت من بايد شما رو معاينه کنم گفتم خوب آقاي دکتر معاينه کنيد بعد گفت اينجوري نميشه که گفتم پس چطوي گفت شما بايد کاملا لخت شيد تا من کاملا بدن شما رو ببينم و نظر بدم براي هورمون درماني و عمل و مقدار هورموني که بايد به شما تزريق بشه گفتم آخه .. که ديدم مامانم گفت هرچي دکتر ميگه گوش کن بعد من رو جلوي مامانم دکترماني ما را لخت مادر زاد کرد و يکم کيرم کوچيکم رو دست مالي کرد بعد گفت بچرخ و پنج شش باري زد به کونم و گفت بدنت هم مناسب مي خواهي از امروز هورمون درماني رو شروع کنيم من تا آمد فکر کنم مامانم گفت بله آقاي دکتر ماني به من گفت پس برو رو تخت اون اتاق بخواب تا من بيام و وسايلم رو آمده کنم آمدم برم اون اتاق پشت در صبر کردم و شنيدم که مامانم به ماني گفت هورمون زياد بهش بزن مي خوام ودختر که ميشه سينه هاش بزرگ و حشري کننده باشه که من کلي حال کردم رفتم تو اتاق بعد ماني با آمپول اومد و گفت راستي دوست داري دختر شدي اسمت چي باشه منم گفتم ليلا و گفت ليلا خانم اول 1 آمپول بيهوشي بهت ميزنم بعد هورمون بعد از اينکه آمپول زد 2 دقيقه بعد از هوش رفتم و وقتي بهوش اومد ديدم تو خونه خود مون هستم و رو تخت مامان کنار مامان خوابيدم و فهميدم دکتر با 1 تير 2 نشون زده هم هورمون به من زده . هم مامان رو دوخت ودوز کرده و پرستار مطبش رو گذاشته بود خونه ما تا به مامان کمک کنه بعد از 10 روز مامان حالش خوب شد و من هم احساس درد درسينه هام مي کردم و سينه هام يکم برجسته شد بود اون شب هم کنار مامان خوابيدم شب خواب بودم که احساس سرما کردم و متوجه شدم لخت لختم هم من هم مامان البته مامان من رو لخت کرده بود من هم خودم زده بودم به خواب که ببينم مامان چي کار مي کنه ديدم اومد و شروع کرد به ساک زدن کيرم و بعد پاشد و کير من رو گذاشت تو کسش و شروع کرد به بالا پايين رفتن که من بي اختيار با دستام دور کمرشو گرفتم و کمکش کردم اونم هيچي نگفت و من آبم رو تو کسش خالي کردم و اون گفت پسرم ديدم حيفه اين کير کس و کون نديده بريده بشه و مي خواستم اين شبهاي آخر يک حالي بهش بدم و من گفتم مرسي مامي و گفتم پس مامي ميخوام کونت بزارم و گفت باشه برگشت و با انگشت سوارخ کونش رو پيدا کردم و کيرم رو تا ته کردم تو کونش همين جوري که تلمبه ميزدم يک دفعه کيرم ليز خورد و با فشار رفت تو کسش و دادش رفت هوا و گريه کرد و گفت بابا چه خبرت دوباره مي خواي جرم بدي گفت مامي من که ماني نيستم که هر دومون فهميديم سوتي داديم و مامانم گفت اي شيطون گفت مامان جدي با ماني ازدواج مي کني گفت آره عزيزم اشکال داره گفتم نه بعد گفتم مامان کيرم بخور بيا بريم حموم همون جوري در حال که کيرم تو دهن مامان بود و داشت مثل سگ چهار دست و پا راه مي رفت رفتيم حموم و من رفتم بالاي سر مامان و گفتم مامي تشنت نيست گفت اره و من هم شاشيدم تو دهنش و به صورت چشاش هيکلش و گفت صبر کن گفتم چرا گفت کيرتو بزار تو دهنم بعد بشاش منهم کيرم تخمام رو مثل ماني تا ته کردم تو حلقش و شروع کردم شاشيدن تو حلقش و بعد در آوردم و شروع کرد برام ساک زدن و آب کيرم تا آخرين قطره ميکيد مثل اينکه داشت از سينه مادرش شير ميخورد بعد با هم حموم کرديم و دو تاي لخت رفتيم تو تخت و مامي گفت پسرم اين 30 شب که به عملت مونده ميخوام کيرت کس و کونم رو تا صبح پر کنه بعد کير من رو گرفت و گذاشت تو کسش و من خوابيدم و کيرم تا صبخ تو کسش بود روزهاي آخر بود موهاي صورت وتنم ريخته بود هيکلم زنونه شده بود و سينه هام کاملا بزرگ شده بودن و مامان برام چند دست لباس زير زنونه و کفشهاي زنونه و لباسهاي ديگه زنونه خريده بوده و بهم آرايش کردن و اينجور کارها رو ياد مي داد و از نظر ظاهري مثل يک دخترشده بودم در ضمن چند دست لباس توري سکسي و چند تا شرت توري و سوتين خريده بود و من ديکه صبح ها شرت وسوتين دخترونه تنم ميکردم و با مامان مي رفتيم بيرون و مامان هم من رو ديگه ليلا صدا مي کرد و من رو خونه دوستاش مي برد و من رو با دختر دوستاش آشنا مي کرد تا با هم دوست بشيم ولي هنوز شبها کير من رو مي گذااشت توکس يا کونش و يا شبها برعکس مي خوابيد و کيرم رو تو دهنش ميکرد و بعد سرش مي گذاشت لاي دو تا پاهام و کيرمن رو لابلاي سينه هاش مي گذاشت و مي خوابيد ولي من ديگه آبم نمي آمد و حشري نمي شدم ولي صبحها مامان که مي خواست بيدارم کنه يا پستوانم رو مي چلوند يا کيرم رو مي کشيد که بهش گفت مامان لطفا ديگه کيرم رو نکش اگر مي خواي بيدارم کني سينه هام رو بچلون يا با باسنم ور برو يا بزن روش و گفت باشه دخترم بعد از عمل 15 روز بيمارستان بودم تا حالم کاملا جا اومد و کاملا دختر شدم و هيچکس ديگه نمي تونست بفهمه من قبلا پسر بودم حتي اگه من رو مي کردن بعد از اون ماني هم شناسنامه ام رو درست کرد و با مامان نامزد کردن و ديگه هر شب خونه ما ميومد و يک هديه براي من يا مامانم مي خريد و مامان ديگه کليد خونه رو دستش داده بود و بعضي شبها هم پيش مامان مي خوابيد يک شب که با مامان قرار داشت و قرار بود بيا خونه ما يکي از دوستاي قديمي مامان زنگ زد و دعوتش کرد مامان به من گفت به بابات زنگ بزن و بگو من نيستم و ديرتر بياد ولي من يادم رفت و رفت تو اتاق مامان خوابيدم و پتو رو هم کشيدم روم و خوابيدم 2 ساعت بعد ديدم يکي داره من رو مي مالونه و پستونام رو مي چلونه گفت لابد باز مامان چون من هم از وقتي عمل کرد لخت مي خوابم يکهو ديدم 1 چيز بزرگي رفت تو کسم و 1 انگشت هم تو دهنم و فهميدم بله ماني و من رو با مامان اشتباه گرفته و گفت ندا جون ميخوام يک حال اساسي بهت بدم مي خواي من هم به علامت رضايت انگشتشو يک گاز کوچيک گرفت و يکهو ديدم يک کير مصنوعي لرزان سفت کلفت دراز آورد و گذاشت تو دهنم و يکي ديگم تو کونم و من رو اون شب تا وقتي مامان بياد با 3 تا کير به جاي مامان کس کون پارم گاييد بعد که اومد و گفت ندا بيا بريم حموم من گفتم باشه باباي که ديد من رو با مامان اشتباه گرفته ماني فهميد چه اشتباهي کرده گفت دخترم معذرت مي خواهم من هم گفت باباي اشکال نداره خوب کاري کردي طعم و لذت دختر بودن رو باعث شدي احساس کنم بعد کيرش رو گذاشتم تو دهنم و مثل سگ چهار دست وپا دنبال کيرش که تو دهنم بود رفتم حموم و گفتم بابا تشنم و گفت آب کيرام ديگه نمي ياد گفتم بابايي کي آب کير خواست من شاش مي خواهم و اون هم فهميد که من قضيه اون روز رو فهميدم گفت آخه دخترم شاش هم ندارم و گفتم الان يک کاري مي کنم که شاشت بياد رفتم آشپزخانه و 6 تا پارچ شربت آلبالو درست کردم و با 1 شيشه ويسکي آوردم تو حموم و همه شربت رو به زور بهش خوروندم و يکم ويسکي هم بهش دادم وديگه اينقدر شربت به خوردش داده بودم داشت مي شاشيد به خودش گفت هنوز شاش نداري گفت چرا دارم زيادم دارم دهنم رو باز کردم وگفتم باباي اينم توالت حالا بشاش و کيرش رو تا ته کرد تو حلقم و شروع کرد به شاشيدن اينقدر شربت خورده بود که شاش مزه شربت ميداد و رنگشم سرخ شده بود و با فشار زياد مي شاشيد تو حلقم فکر کنم هرچي شربت به خوردش دادم رو تو حلقم خالي کرد چون حالا من شاشم گرفته بود حدود 2دقيقه کيرش تو حلقم بود و داشت با فشار زياد ميشاشيد توش کيرش که از حلقم در آورد گفتم تموم شد گفت نه دخترم هنوز دارم ولي براي شستن تو کم برو بازم شربت بيار دوبار 3 تا پارچ شربت آوردم و همش رو خورد و اين بار رفت بالا سرم و شروع کرد به شاشيدن و من زير شاش بابي دوش مي گرفتم و هردو داشتيم حال مي کرديم بعد کل شيشه ويسکي رو با هم خورديم و کلي از هم لب گرفتيم جوري که من داشتم خفه مي شدم بعد بابا کلي تو حموم من رو از کس و کون گاييد بعد من رو و خودش رو شست و قتي اومدم برم بيرون گفت نه دخترم صبر کن شما رو من بايد روصندلي بشونم و ببرم بيرون با اينکه سرش داشت گيج ميرفت من رو بغل کرد و کيرش رو گذاشت تو کسم و من رو رو صندلي کيري سوار کرد و برد تو رختخواب و کلي از کس و کون و دهن من کرد جوري که بيهوش شديم چون از ساعت 1 تا 8 شب بود که داشتيم با هم حال مي کرديم و ماني در حالي که کيرش تو کس من بود و يک کير مصنوعي لرزان تو کونم کرده بود و سرش لاي پستونام بود خوابمون برد وقتي بيدار شدم ساعت 7 صبح بود ديدم تو کس و کونم فقط کير مصنوعي ها هست و کير ماني تو کس مامانم و اون شب بهترين شب زندگيم بود چون از ساعت 1 بعد از ظهر تا 7 صبح من با کير اشغال شدم ولي هنوز که فکر مي کنم نمي دونم چقدرمن خسته بودم که ماني اون کير را با اون لرزش شديد گذاشته تو کسم تا صبح بيدار نشدم همون روز ماني و مامان با هم ازدواج کردن ولي انگار ماني هم با من هم با مامان ازدواج کرده بود چون از اون شب به بعد با توافق هر سه مون قرار شد شبها هرسه لخت رو يک تخت بخوابيم و بابا ماني هم مامي بکن هم من رو و قتي هم که مامي ديگه حامله بودنش از1 ماه بعد عروسي معلوم شد من به جاي مامي تا بعد اززايمان به بابا ماني حال مي دادم و6 ماهي زنش شده بودم 2ماه بعد هم قرارشد با يکي از دوستهاي بابا نيما ازدواج کنم . و من شرط گذاشتم که بايد قبل ازدواج 1 سکس با هم داشته باشيم تا ببينم چطور آدمي هست و وقتي ديد م حتي از بابا ماني هم بيشتر بهم حال ميده قرار ازدواج گذاشته شد امروز که اين رو براتون مي نويسم قرار من با نامزدم که اسمش اسم قبلي خودم يعني شهاب عروسي کنم به زودي ماجرا هاي خود م و شوهرم رو براون تعريف مي كنم .
___________________________________________________________________
دو قلو ها

من محمد هستم اين خاطره بر ميگرده به سال 62 كه من 22 سالم بود . تازه از جبهه برگشته بودم كه شنيدم يكي از دوستانم به نام كورش كه مدتي رو با هم جبهه بوديم دو روز ديگه عروسيشه . خيلي خوشحال شدم و رفتم سراغش ، اما وقتي ديدم كه طرفش كيه سرم داشت از درد ميتركيد . آره با معشوقه من ميخواست ازدواج كنه . اونا دو تا خواهر دو قلو بودند به اسم ميترا و رويا كه من با ميترا دوست بودم و رويا هم خيلي شيطوني ميكرد و زياد دور و برم مي چرخيد ولي بخاطر ميترا من باهاش كاري نداشتم .
خلاصه كورش وقتي وضعيت منو ديد حسابي نگران شد و همش ميپرسيد محمد چرا يهو بهم ريختي مگه اتفاقي افتاده ؟ ولي من بهش چيزي نگفتم و با عذرخواهي از پيش اونا رفتم بعد از ظهر همون روز رويا بهم زنگ زد و گفت اگه به آينده ميترا علاقمند هستم امشب ساعت 12 شب برم خونشون كه البته چون هوا كمي گرم بود روي پشت بام ميخوابيد البته همراه مادرش و بلافاصله هم منتظر جواب من نموند و تلفنو قطع كرد .
مايوس و ناراحت توي خودم سردرگم بودم تا ساعت 12 شب ديدم كنار خونشون هستم .
از طريق خونه رضا دوستم به پشت بام خونه رويا رفتم و ديدم كه مادرش هم نيست و تنها منتظر من بود . ازش پرسيدم مامانت كجاست گفت همه پايين هستند چون فردا مراسم عقد ميتراست .
گفتم خوب اومدم ، كارت چيه ، كه اومد نزديكم و ازم پرسيد ميترا رو خواهي بخشيد يا نه چون بدجوري در حقت نامردي كرده و بعد از رفتن تو به جبهه با كورش رو هم ريخته و با ازدواج با اون موافقت كرده . من گفتم خوب منظورت چيه گفت هنوز دوسش داري گفتم تا عمر دارم هرگز اونو فراموش نميكنم و براش آرزوي خوشبختي دارم يهو پريد وسط حرفم و چيزي گفت كه منوبيشتر نگران كرد اضطراب تمام وجود مو گرفته بود . اون گفت ميخواد بره و به كورش بگه كه ميترا با من 2 ساله كه رفيقه و حتي موضوع زدن پردشو توسط من به كورش بگه ، خيلي ازش خواهش كردم كه با آبروي خواهرت بازي نكن ، التماسش كردم ولي همش به من ميخنديد و ناگهان بغزش تركيد و شروع به گريه كرد و گفت به تلافي اينكه من باهاش دوست نشدم و ميترا رو انتخاب كردم ميخواد اينكارو بكنه ولي اگه قول بدم كه اونو از اين به بعد دوست داشته باشم ميگذاره همه چيز به خوبي و خوشي تموم بشه ، منم بخاطر اينكه فقط موضوع رو فعلا مخفي نگه داره يه قول سر سريع بهش دادم ولي اون قبول نكرد و گفت الان بايستي به قولت عمل كني ،گفتم چطوري كه ديدم يه طنابو از زير تشكي كه روي تخت بود ( تخت سيمي فلزي كه روي پشت بام ميزاشتن واسه خوابيدن ) در اورد و گفت برو روي تخت بخواب به ناچار قبول كردم گفتم شايد با كمي بوسيدن و لاس زدن قانع بشه .
دست و پاهامو محكم به تخت بست جوري كه واقعا نميتونستم خودمو خلاص كنم قدرت هيچگونه حركتي نداشتم . شروع كرد به لخت شدن واي خداي من باورم نميشد كه اين همه عاشقم بوده و تا اين حد بهش فشار اومده باشه سينه هاي نازش مثل مرواريد درخشان توي نور مهتاب ميدرخشيد چقدر نرم و لطيف ، اومد سراغ من و دكمه هاي پيرهنمو باز كرد و شلوارمو از پاهام پايين كشيد و شورتمو تا زير زانوهام پايين اورد .
به نرمي و آرومي ، خيلي ماهرتر ازميترا شروع به ليسيدن كيرم كرد طوري ميخورد كه انگار يه هفته هيچي نخورده مثل گرسنها با ولع خاصي كيرمو ليس ميزد و كلشو ميمكيد داشت تموم شيره جونمو ميخورد بعد از مدتي دست از كار كشيد و كوسشو جلوي صورتم گذاشت و گفت وقتي سكستو با ميترا ميديدم از ليس زدنت واسه ميترا بيشتر از هر چيز خوشم ميومد حالا براي منم ليس بزن ، بدجوري حشري شده بودم كنترلم دست خودم نبود و شروع كردم واسش ليسيدن و چوچولشو گهگاهي يه گاز كوچولو ميزدم 5 دقيقه تموم واسش ليس زدم ، ازش خواستم دستامو باز كنه تا كارمو بهتر انجام بدم ولي توجهي نكرد و دوباره با ليس زدن كيرم اونو واسه ورود به بهشتي كه انصافا هيچ كمي از بهشت ميترا نداشت بلكه كمي هم از اون سر بود آماده ميكرد ، به آرومي روي كيرم نشست و كيرمو به داخل بهشتش هدايت كرد هر چه گفتم رويا جون تو هنوز دختري ايتكارو با خودت نكن ، فايده اي نداشت چون بدجوري حشري شده بود و با يه فشار و گفتن يه آخ كوچولو كيرم تا دسته توي كوسش فرو رفت و گرمايي رو به بدنم انتقال داد كه تا به حالا هنوز كه هنوزه همچين گرمايي رو توي هيچ كوسي حس نكردم . حتي موقعي كه تلمبه زدنهاش روي كيرم تموم شد و با يه تكون كه خورد فهميدم ارضا شده كارشو رها نكرد تا آب منم توي كوسش فوران زد و همشو توي خودش جا داد . داشتم از لذت و تعجب منفجر ميشدم ولي كار از كار گذشته بود و اون توسط من زن شده بود .
ناخواسته همه چيزو قبول كردم و در گوشش گفتم زن شدنت مبارك .
روزها و شبها كارم شده بود سكس با اون تا چند سال بعد ميترا بر اثر تصادف فوت كرد و تنها يه دختر بجاش موند كه اسمشو گذاشته بود مهرانه و شوهر ميترا يعني كورش بعد از مدتي از رويا خواستگاري كرد و رويا هم بخاطر بچه خواهرش قبول كرد تا با اون ازدواج كنه . رويا شب قبل از عروسيش بهم زنگ زد و از من خواست تا سر قرار هميشگيمون برم و آخرين سكسمو باهاش داشته باشم . از ساعت 12 شب با قفل شدن لبهامون بروي لبهاي همديگه شروع شد . به آرومي و ظرافت خاصي سينه هاشو ليس ميزدم و باانگشتم چوچولشو نوازش ميدادم پايين تر اومدم و بهشتشو حسابي براش ليس زدم و آب از كوسش سازير شده بود و آماده انجام كار آخر شدم .
كيرمو به آرومي داخل كسش كردم و شروع به تلمبه زدن كردم و باتمام وجود ميگفت محمد كوسمو پاره كن مال خودته واسه خودته فقط مال تو با اين حرفهاش منم سرعتمو تند تر كردم و ديگه داشت آبم ميومد بهش گفتم داره مياد بريزم روي سينه هات كه يهو پاهاشو قفل كرد دور كمرم و اجازه نداد ازش جدا بشم و تمام آبم داخل كوسش ريخت و در پايان هم وقتي گفتم چرااينكارو كردي برو قرص بخور اونم گفت هرگز اينكار نميكنه چون ميخواداولين بچه اش ازمن باشه و تا صبح دوبارديگه اين كار تكرا شد و صبح من رفتم خونه و خوابيدم چون ديگه نايي برام نمونده بود .
هفته بعد از عروسيش رفتم جبهه و سه ماه بعد از جبهه اومدم مرخصي و شنيدم خانم خانوما سه ماهه بچه به شكم داره و بعد از نه ماه صاحب يه پسر شد و اسمشو گذاشت محمد . ديگه باهام سكس نداشت فقط يادگارمو نزد خودش داشت وقتي اون بچه رو ميبينم احساس پدري نسبت بهش دارم . بخاطر رابطه زيادي كه بين من و كورش بوده همه فاميل ميگن بچه تو شكم مادرش تو صورت من تكون خورده و شبيه من شده ، چه ميدونم از اين جور خرافاتها .
خيلي بچمو دوست دارم بعضي وقتها اونقدر بهش ابراز علاقه ميكنم كه كورش هم شك ورش ميداره . كاش ميشد يه جوري بچم مال خودم ميشد !
---------------------------------------------------------------
پرستار مامان بزرگ

وقتي که صحبت مامانم با تلفن که با مامان بزرگم صحبت ميکرد تموم شد رو به من کرد و گفت:
_ پاشو برو يه ذره خريد کن و برو پيش مامان بزرگت.
_ واسه چي؟
_اون پرستاره قراره که امروز بياد
_پرستاره کيه ديگه؟
_اي بابا مگه خبر نداري؟
_از چي؟
_واسه مامان بزرگت پرستار گرفتم.
_چرا نمياد پيش ما زندگي کنه ؟
_به خدا صد بار بهش گفتم ولي حاضر نميشه بياد ميگه نميخوام مزاحمتون بشم. از طرفي خونه اي كه تو توش باشي ديگه نميشه که مامان بزرگت بياد !
_چرا...؟
_هيچي وقتي که صدايه ضبط رو تا آخرش زياد ميکني !! همسايه ها از سر درد ميان در خونه شکايتت رو ميکنن ! چه برسه به اون بنده خدا .
_خوب بابا...تو هم که همش منتظري که يه چي بشه گير بدي به ما... ولمون کن ديگه !! حالا چي بايد بخرم؟
_وايسا الان واست ليست ميکنم...
ليست رو گرفتم و رفتم بيرون. خريد کردم و رفتم خونه مامان بزرگم در رو باز کردم و رفتم تو. مامان بزرگم توي آشپزخونه بود.
_سلام خانوم خوشگله !!
_سلام مادر خوبي؟
_من خوبم تو خوبي ؟
_منم خوبم.
_اين جا چکار ميکني ؟
_اين دختره ميخواد بياد گفتم يه چايي واسش بزارم.
_دختره کيه ؟
_پرستارم ديگه...
_آها...
_يکي از همسايه ها بهم معرفيش کرده - بنده خدا وضعيت زندگيشون يه کم ضعيفه اين دختره با سه تا داداشاش کار ميکنن تا چرخ زندگي رو بچرخونن.
_ببين مامان من ميخوام برم بايد برم يه جا کار دارم بازم بهت سر ميزنم.
دو سه هفته اي که گذشت يه دفعه به سرم زد که پاشم برم خونه مادر بزرگم اين پرستاره رو ببينم. طبق معمول تا رسيدم دم خونه مادر بزرگم کليد انداختم و در رو باز کردم و رفتم تو. جلوه در يه جفت کفش زنونه بود تو نميري فهميدم که پرستارست. وقت که رفتم تو مادر بزرگم رو ديدم که سر جايه هميشه گيش خوابيده. ولي... پرستاره کو...؟
يه دفعه نگاهم به در اتاق افتاد . يواش رفتم جلو و در و يه ذره باز کردم. ديدم لخت وايساده جلويه آيينه و داره شرت و کرستش رو تنش ميکنه.مثل اين که تازه خريده بود. يه شرت و کرست سفيد. يواش رفتم بيرون خونه و زنگ زدم. بعد از چند لحظه پرستاره اومد پشت آيفون...
_کيه ؟
_منم.
_شما؟
_من خودم هستم!!
_خودم کيه؟
_باز کن. اومدم مامان بزرگم رو ببينم.
_اوا خدا مرگم بده ببخشيد نشناختم ها...
_(يواش گفتم)چرا مرگ؟حيف نيست اون هيکلت بره زيره خاک!!
_چيزي گفتين؟
_نه...نه... با خودم بودم. خانوم شما با تلفن که با من صحبت نمي کنين باز کنين ديگه
در و باز کرد و دوباره رفتم تو اومد دم در يه چادر سفيد سرش بود که به راحتي ميشد سينه هاش و پاهاش رو ديد. اومد جلو
_سلام آقا....
_گفتم که من خودم هستم
_يه لبخند زد و گفت : سلام آقايه خودم
_سلام خانوم خودم !! نه... چيزه... ببخشيد... يعني سلام خانوم پرستار خوبين؟
_بازم يه لبخندي زد و گفت : ممنون.خوبم. بفرمايين
رفتم تو هنوز مادر برزگم خواب بود. رو به من کرد و گفت...
_ميخواين بيدارشون کنم؟
_نه... نه... اصلاً خيلي وقته که خوابه؟
_حدود 1 ساعت ميشه. بهش قرص خواب دادم.
_پس حالا حالا ها خوابه...
_بله
_اگه ميشه يه چيزي بيارين من بخورم آخه منم سن و سالي ازم گذشته - نميتونم زياد راه برم. خسته ميشم !!
_بله.شما که تو اين سن و سال اينقدر حاضر جوابين وقتي که جوون بودين چي بودين !!
تا رفت يه چايي برام بريزه منم رفتم تو اتاق که داشت شرت و کرستش رو تنش ميکرد. يه ذره از شورتش از تو کشو زده بود بيرون. کشو رو باز کردم هر دو تاش رو آوردم بيرون. بو کردم. انگار که تو شرتش عطر ميزاره .بوه خوبي ميداد شرت رو ماليدم به کيرم تا اونم يه فيضي ببره !! بي چشم و رو تا شرت خورد بهش سريع دوباره شروع کرد به آنتن دادن !!. داشتم با شرت و کرست حال ميکردم که يه دفعه بي اختيار چشمم باز شد و ديدم که دختره وايساده دم در و داره منو نگاه ميکنه...
نمدونستم که بايد خجالت بکشم يا نه ؟ سيني چايي رو گذاشت زمين و اومد به طرف من...
_واسه چي اومدين تو اين اتاق؟
_همين طوري ميخواستم چيزي بردارم.
_حتماً اون چيز هم سوتين منه!!
_ديدم که کشو بازه منم خواستم ببندمش که...
_نميخاد چيزي بگين. خدا رو شکر کم نميآري که !
_اصلاً تو ذات من چيزي به نام کم آوردن نيست
_دوستشون داري؟
_چي رو؟
_همينا که دستته ؟!
_ها... آره.ببين چه آدم هايي پيدا ميشن.خودش رو ميخورن پوستش رو ميندازن واسه بقيه!!
خنده اي کرد و اومد من رو بغل کرد. (منم که گفته بودم هيچ وقت از هيچي کم نميآرم) بغلش کردم و شروع کردم به بوسيدن گردنش - چادرش داشت از رو سرش ليز ميخورد و آخرش هم افتاد رو زمين.دستم يه ذره سرد بود بردم زير لباسش و کمرش رو ميمالوندم. يه آه ناز کشيد و خوابيد رو زمين و من رو هم کشيد رويه خودش لبام تو لباش بود و داشتم لباش رو ميخوردم.دستش رو برد سمت کيرم. داشت از رو شلوار کيرم رو ميماليد - يه غلط زد و من رو گذاشت زير و خودش اومد رو من پيرهنم رو باز کرد رفت سراغ سينه هام تا حالا کسي برام اين کار رو نکرده بود داشت سينه هام رو ميخورد و گاهي هم موهاي سينه ام رو ميبرد تو دهنش داشتم عجيب حال ميکردم - رفت پايين و شلوارم رودر آورد و داشت از رو شرتم کيرم رو ميليسيد - ديگه نميتونستم صبر کنم شرتم رو در آوردم و با چشمام بهش اشاره کردم که شروع کنه اول از تخمم شروع کرد اومد بالاتر و رفت سراغ کيرم. آه... چه ساکي ميزد مثل وحشي ها افتاده بود به جون کيرم بعد از چند دقيقه بلندش کردم و خوابوندمش و رفتم روش... يه راست رفتم سراغ سينه هاش و کرستي که تازه تنش کرده بود رو در آوردم و افتادم به جونش خيلي حشري شده بود موهام رو گرفته بود تو دستش و سرم رو به سينه هاش فشار ميداد.بعد سرم رو به طرف پايين حول ميداد.منم رفتم پايين تر و دامنش رو دادم بالا کسش عجب چشمکي بهم ميزد شرتش رو زدم کنار اول کسش رو بو کردم بويه شرتش رو ميداد.کسش يه کمي خيس شده بود با اين حال شروع کردم به خوردنش زبونم رو انداخته بودم وسطش و چشمام رو هم بسته بودم... بعد از مدتي بلند شدم و اون رو هم پشت به خودم قرار دادم کيرم رو گذاشتم دم کسش و يه دفه هول دادم تو ... کم کم عقب جلو کردن رو شروع کرده بود . چشمم به شرت و کرست افتاد که از کشو برداشته بودمشون شرتش رو انداختم دور گردنم و کرستش رو هم کردم و تو دهنم و با دندونام نگرشون داشتم. آبم داشت مي اومد کيرم و کشيدم بيرون و آبم رو ريختم رو کمرش...
بعد از چند لحظه بر گشت و يه نگاه بهم انداخت و گفت:
_خيلي حال داد... مگه نه؟
_آره کس طلا... خيلي حال داد
_اون رو چرا انداختي دور گردنت؟
_هيچي... همين طوري
بلند شديم و خودمونو رو جمع و جور کرديم و از اتاق رفتيم بيرون مامان بزرگم هنوز خوابيده بود ....
_نگفتي اسمت چيه؟
_ 20بار گفتم که من خودم هستم !
_لوس نشو ديگه اگه لوس بشي ديگه کسم تورو دوست نداره ها!!
_من قربون اون کس خوشگلت برم... بابک... اسمم بابک.
_ميمردي اين رو زودتر بگي ؟ منم نازنين هستم.
از اون ماجرا 6 ماه ميگذره الان مادر بزرگم فوت کرده - ولي من هنوز با نازنين هستم
_____________________________________________________________________


منشي دوستم

يه بار تو خيابون يكي از دوستاي دوره دبيرستان رو ديدم چند سالي بود از احسان خبر نداشتم خلاصه بعد از سلام و احوال پرسي تعارفم كرد كه برم دفتر كارش و نهار با هم باشيم احسان از اون اولش وضع ماليش خوب بود يعني باباي پولداري داشت كه حسابي بهش حال ميداد اون تو كار واردات و صادرات بود واسه خودش كسي شده بود تا موقع رسيدن به محل كارش كلي با هم ياد قديما افتاديم و خنديديم احسان خيلي دوست دختر داشت و خيلياشونم كرده بود ولي به هيچ كدوم قول ازدواج نمي داد اون روز ياد تموم اون دخترا كرديم وقتي رسيديم دفترش تموم كارمندا ( البته خيلي نبودن شش نفر ) جلوي پاش بلند شدن اونم كيرش حساب نكرد و رفتيم تو اتاق اون كه سر درش نوشته بود مدير عامل تو اول بايد از اتاق منشي رد ميشديم تا در باز شد رفتيم تو اتاق منشي چشمم به يه خانم زيبا افتاد كه توجه من رو جلب كرد يه زن قد بلند حدود 185 سينه هاي درشت و يه كون تاقچه كه دهن هر مردي رو آب مي انداخت و يه آرايش اساسي نه زياد ولي با ظرافت كه حكم منشي احسان رو داشت تو دفتر احسان نشسته بوديم و سيگار مي كشيديم كه در زدن احسان با صداي بلند گفت بفرمائيد در باز شد ديدم همون خوشگل خانم اومد تو با يه ببخشيد رو به احسان گفت آقاي مهندس چند تا بارنامه مونده كه بايد شما امضا كنيد احسان تموم برگه ها رو امضا كرد بدون هيچ حرفي برگه ها رو به سمتش گرفت اونم برگه هارو گرفت تشكر كرد رفت بيرون به احسان گفتم كونده عجب گوشتي منشيته
خنديد و گفتم راستي تا اونجا كه من يادم مياد تو ديپلمتم به زور گرفتي كي مهندس شدي ؟
گفت بابا تو اين زمونه مدرك پول تو جيبته تو اگه دكتر بشي پول نداشته باشي هيچ كس تحويلت نميگره واقعا راست مي گفت
بهش گفتم اينم كردي ؟
گفت نه بابا من تو محل كارم مثل سگ ميمونم اگه اينجوري نباشه نميشه كار كرد
گفتم پس من مي تونم مخ اين بابا رو بزنم
گفت اين بابا اسمش سحره و سنش 32 ساله و حدود 3 ساله كه طلاق گرفته شوهرش رفته سرش هوو اورده اينم طلاق گرفته
گفتم عجب شوهر كسخولي بوده زن به اين باحالي دوباره رفته زن گرفته از احسان يه كم آمار گرفتم گفت كه اين بدش نمياد با يه نفر آدم حسابي رفيق باشه و لاس بزنه ولي دادن رو نميدونم بهش گفتم تو رديف كن كه اين با من رفيق بشه كردنش با من!
خنديد گفت كونده مگه من كسكشم
خنديدم و گفتم بابا تو رفيق قديمي مني درسته حالا كلي وضعت خوب شده ولي رفاقتمون كه سر جاشه
كلي خايه مالي كردم و تا قبول كرد تو همين حرفا بوديم كه سحر دوباره در زد اومد تو اتاق به احسان گفت كامپيوتر دوباره خراب شده نميتونم كار كنم
احسان مي دونست من ليسانس كامپيوتر دارم خنده اي كرد و رو به من به سحر گفت آقاي ... از رفيقاي قديمي منه و مهندس كامپيوتر الان مياد براتون درستش ميكنه
بعد به من گفت اگه زحمتي نيست يه نگاهي بهش بنداز شايد درست شد و يه چشمك به من زد بلند شدم دنبال سحر رفتم بيرون تو اتاق منشي در اتاق احسان دوباره بسته شد حالا من با سحر تو اتاق تنها بوديم اون روبروي من رو مبل نشسته بود نشستم پاي كامپيوتر
يه مرتبه بدون اينكه متوجه حضور سحر باشم گفتم اين احسان كسكش از اون اولشم فرصت طلب بود وگرنه به اينجا نميرسيد كه ديدم صداي خنده سحر بلند شد و گفت خاك بر سرم شما داريد چي ميگيد ميشنون يه دفعه!
يادم افتاد كه اونم تو اتاقه از خنده اش معلوم بود بدش نيومده بود
منم گفتم بفهمه به تخمم اونم فقط مي خنديد تو هين درست كردن كامپيوتر ازش در مورد حقوقش پرسيدم
گفت ماهي 150 هزار تومان ميگيرم
گفتم اين كه فقط پول لوازم آرايش و لباس زير ميشه بقيه اش چي ؟
گفت چي كار كنم ديگه مجبورم
گفتم ميخواي من با هاش صحبت كنم حقوقت رو زياد كنه؟
خيلي ذوق كرد گفت ميشه؟
گفتم آره ولي من يه شيريني درست و حسابي ميخوام!
گفت هر چي بگيد ميدم
گفتم هرچي ؟ با يه لحني گفتم كه يه كم خودش رو جمع و جور كرد و گفت هرچي هرچيم نه بايد بتونم از پسش بر بيام!
بلند شدم بدون حرف رفتم طرفش دستم رو گذاشتم روي شونه اش و گفتم بر مياي ديدم هيچ مخالفتي نكرد منم يه فشار و اومدم كنار زياد خوره بازي در نياوردم كه ديدم سرش پائينه گفتم حالا صحبت كنم يا نه؟
گفت نميدونم
فكر كنم متوجه منظور من شده بود
گفتم اين شماره موبايل منه هر وقت تصميم گرفتي به من يه زنگ بزن
بعد رفتم تو اتاق احسان تا ساعت چهار كه اونجا بودم ديگه سحر نيومد تو اتاق
منم بعد از نهار كلي كس و شعر گفتن با احسان خداحافظي كردم و اومدم بيرون
به سحر گفتم من دارم ميرم ولي منتظر تماست هستم دوسه روز گذشت يه شب ساعت نه بود ديدم تلفنم زنگ خورد
جواب دادم تا گفت الو شناختمش
تو كونم عروسي بود بعد كلي حال و احوال گفتم فكر نميكردم ديگه زنگ بزن
گفت چي كار كنم نياز آدم رو به هر كاري وا ميداره از سر و صدا معلوم بود تو خيابونه
گفتم كجائي
گفت تو ميرداماد نزديك شركت دارم ميرم خونه
گفتم خوب از خونه زنگ ميزدي
گفت تلفن قطع پولش عقب افتاده
گفتم از شركت زنگ ميزدي
گفت مهندس هر دوره كه قبض مياد پرينت ميگره
گفتم عجب با اين همه سرمايه اينقدر گدا بازي در مياره بهش گفتم با مادر پدرت زندگي ميكني؟
گفت برا چي؟
گفتم ميخوام امشب بياي پيش من!
گفت مگه تنهائي؟
گفتم آره!
گفت من مي تونم به ماردم اينا بگم شب ميرم خونه دوستم ولي تو تا صبح تنهائي؟
خنديدم گفتم من تا هر وقت كه بخوام تنهام چون من تنها زندگي مي كنم!
قرار گذاشتيم ايستگاه مترو رفتم دنبالش بهش دست دادم بعد شام رو با هم بيرون خورديم اومديم خونه ديدم با مانتو روسري نشسته
گفتم تو خونه دوستت ميري لباس در نمياري؟
خنديد گفت لباسم مناسب نيست!
گفتم خوب اونارو هم دربيار!
گفت چه كم توقع!
بلند شد مانتو وروسريش رو در آورد ديدم يه تاپ جلو باز تنشه كه چاك پستوناش معلوم بود با يه شلوار تنگ كه كونش قشنگ زده بود بيرون اومد كنار من رو مبل نشست دست انداختم گردنش يه ماچ از لپش كردم!
ديدم اخم كرد و گفت من كه موافقت نكردم با درخواست تو !
گفتم بودنت اينجا يعني رضايت صد در صد!
يه مرتبه زد زير خنده گفت به خدا من اينكاره نيستم اما هم از شما خوشم اومده هم واقعا نياز دارم به حقوقم !
منم گفتم خوب منم ميدونستم كه تو خيلي خانمي بهت شماره دادم من به هر كسي كه شماره نميدم
گفت مرسي بعد يه لب ازش گرفتم
گفت اگه مهندس با اضافه حقوقم موافقت نكرد چي ؟
گفتم اون با من خودم كونش رو پاره ميكنم !
بعد دوباره ازش يه لب گرفتم
گفت من صبح تا حالا سر كار بودم كاشكي ميشد يه دوش مي گرفتم !
گفتم خوب برو يه دوش بگير بعد راهنمايئش كردم سمت حموم تا خودش رو بشوره بهش گفتم ژيلت بدم ؟
خنديد و گفت لازم نيست ديشب حموم بودم !
فهميدم ديشب به خودش صفا داده !
منم يه اسپري اساسي به كيرم زدم كه بتونم باهاش يه حال اساسي بكنم چون نميدونستم واقعا ميتونم احسان رو راضي كنم يا نه و شايد اين اولين و آخرين بار بود كه با سحر ميخوابيدم تا سحر از حموم بياد اسپري كار خودش رو كرده بود رفتم كيرم رو شستم و يه كم افترشيو به كيرم زدم كه خوشبو بشه !
سحر از تو حموم صدام كرد و گفت حوله ميخوام !
منم حوله خودم رو بهش دادم گفتم تميزه تازه شستم و ازش استفاده نكردم !
راست مي گفتم بابا چرا مي خنديد ...
حوله رو پيچيده بود دور خودش اومد بيروم براش يه شلوارك يه تيشرت خودم رو گذاشتم اومد پوشيد ولي چون شرت و كرست نداشتم اونم نپوشيد موقع راه رفتن كونش تو شلوارك من قشنگ بالا پائين ميشد و پستوناي بزرگش قشنگ توي لباس معلوم بود يه كم موهاش رو خشك كرد و يه كم خودش رو آرايش كرد با يه لحن حشري كننده اي گفت حالا خوب شدم ؟
گفتم از اولش خوب بودي و همونجا توي حال خونه جلوي آئينه بغلش كردم يه لب اساسي ازش گرفتم و شروع شد اونم معلوم بود خيلي تو كف بوده چون از همون اول دستش رو گذاشت روي كيرم و شروع كرد به ماليدن !
منم بعد از خوردن لب و زبون سحر رفتم سراغ گردنش و با يه دستم پستوناش رو ميماليدم بعد تيشرت رو از تنش در آوردم پستونش رو كردم تو دهنم شروع كردم به خوردن عجب پستونايي داشت سفت و بزرگ يه كم كه پستوناش رو خوردم
سحر گفت ميخواي تا آخرش همينجوري سرپا بمونيم رفتيم تو اتاقي كه مثلا اتاق خواب من بود خوابوندمش رو تخت يه نفره خودم افتادم روش باز شروع كردم به خوردن پستوناش ديگه صداي سحر دراومده بود رفتم پائين تر يه كم روي نافش زبون زدم
گفت قلقلكم مياد منم گفتم پس بزار كست رو بخورم
بعد شلوارك رو از پاش كشيدم بيرون سحر خجالت مي كشيد پاهاش رو جمع كرده بود كه كسش معلوم نشه
گفتم چرا پات رو جمع كردي ؟
گفت تو من رو لختم كردي ولي خودت هنوز لباس تنته!
ديدم راست ميگه سريع لخت شدم تا كيرم رو ديد گفت آخخخخخخخخخخخخخخخ جووووووووووون چقدر قشنگه
گفتم دوستش داري
گفت خيلي
گفتم بوسش مي كني؟
گفت هم بوسش مي كنم هم ميخورمش!
منم رفتم روي پستوناش نشستم سحر سرش رو آورد بالا منم كيرم رو نزديك دهنش كردم يه ماچ از سر كيرم كرد و بعد سر كيرم رو كرد تو دهنش گرما و خيسي دهنش كيرم رو حال آورد بعد يه كم رفتم جلو تر كيرم بيشتر بره تو دهن سحر دستم رو هم از پشتم گذاشته بودم رو كس سحر براش ميماليدم سحرم با اينكه كيرم تو دهنش بود باز ناله مي كرد
بعد بهش گفتم منم ميخوام كست رو بخورم
گفت جون بخور!
بلند شديم چشمم كه به كس سحر افتاد داشتم ميمردم كس سفيد و گوشتي كه قشنگ از لاي پاش زده بود بيرون بعد به حالت 69 انگليسي خوابيدم من زير سحر رو كسش رو گذاشت جلوي دهنم بوي شامپو ميداد خيلي حال كردم با دستم لاي كسش رو باز كردم زبونم رو گذاشتم لاي كسش يه ليس زدم ديدم ناله سحر بلند شد اونم افتاد رو كيرم و شروع كرد به خوردن تخمام رو مي كرد تو دهنش لباش رو به هم فشار ميداد تخمام ميپريد بيرون هم دردم ميومد هم حال مي كردم كسش رو هم به صورت من فشار ميداد منم با تموم قدرتم كسش رو ميخوردم زبونم رو مي كردم توي كس سحر با دستم پستوناش رومي ماليدم كه معلوم بود خيلي بهش حال ميده چون هر موقع اين كار رو مي كردم سحرم تموم كيرم رو مي كرد تو دهنش نگه مي داشت با اين كارش آب دهنشم زياد ميشد حدود 5 دقيقه من كس سحر رو خوردم و سحرم برام ساك ميزد كه ديگه سحر حالتش عوض شده بود كسش رو مي چرخوند رو صورتم و كمرش رو تكون تكون ميداد فهميدم داره اورگاسم ميشه
بيشر زبونم رو مي كردم تو كسش
سحرم كيرم رو تو دهنش نگه داشت با گفتن اوممممممممممم به اورگاسم رسي
همونجوري بي حال افتاد روم بعد بلند شد يه لب ازم گرفت تشكر كرد و گفت بيا كيرت رو بكن تو كسم
منم خوابوندمش رفتم لاي پاش نشستم با دستش كيرم رو با سوراخ كسش تنظيم كرد و من با يه فشار نصفه كيرم رو كردم تو كه دادش رفت هوا مي گفت كسم خيلي وقته كير نخورده عادت نداره يواش تر!
منم يه كم كيرم رو در مياوردم دوباره تا نصفه مي كردم تو بعد از چند بار كيرم تا ته رفت تو كس سحر افتادم روش پستوناش رو مي كردم تو دهنم خودم رو بالا پائين مي كردم بعد يه كم بلند شدم لبه تخت نشستم سحر رو به من نشست و كيرم رو كرد تو كسش بالا و پائين كه ميرفت پستوناشم بالا پائين ميپريد خيلي به من حال ميداد بعد بلند شديم سحر پشتش رو به من كرد و خم شد با دست لبه تخت رو گرفت منم پشت سرش ايستادم كيرم رو از پشت كردم تو كس سحر هر چه اسرار كردم كه بذاره كونشم رو فتح كنم نذاشت كه نذاشت
منم با دستم پستوناش رو ميماليدم و كيرم رو تو كسش عقب جلو مي كردم حدود 10 دقيقه بود داشتم كس سحر رو ميگايدم اونم همش برام حرف تحريك كننده ميزد كه بكن بكن كسم رو بگا كيرت تو كسمه پستونام تو دستته بكن جربده كسم رو پاره كن كسم هوس كير كرده بود بهش كير بده بعد خودش رو چنان عقب و جلو مي كرد كه تخمام ميخورد به كونش ودردم مي گرفت .
معلوم بود از اين حالت خوشش اومده بعد صداي جيغش در اومد و براي بار دوم اورگاسم شد منم پهلو هاي سحر رو گرفته بودم كسش حسابي خيس بود كيرم راحت توش حركت مي كرد و اين خيسي باعث شده بود كه ديگه آبم بخواد بياد كيرم رو گذاشتم لاي پستوناي سحر بعد خودم با دستم پستواش رو به فشار دادم چند بار بالا و پائين كردم از صدام فهميد دارم ارضاء ميشم كيرم رو از لاي پستوناش در آورد و كرد تو دهنش و تموم آبم رو خورد
بعدشم از دهنش ريخت روي پستوناش ماليد به خودش . ديگه ناي حركت نداشتيم ولو شديم روي زمين بعد از نيم ساعت بلند شديم ورفتيم حموم خودمون رو شستيم اومديم تا صبح لخت رو تخت يه نفره همديگه رو بغل كرديم و خوابيديم .
چند روز بعدشم تلفني مخ احسان رو زدم كه قرارشد از سر ماه 50 هزار تومان بذاره روحقوق سحر ولي به احسان نگفتم كه من با سحر سكس داشتم بعد ازون چند بار ديگه سحر به بهونه رفتن خونه دوستش شب پيش من بوده و كلي با هم حال كرديم ولي هنوز نتونستم كونش رو بكنم چون ميگه خيلي بدش مياد .

______________________________________________________________________________


دندان پزشكي

چند وقي بود بد جوري دندانم اذيتم مي كرد از طرف يكي همكارانم يه دكتر توي بالا شهر به من معرفي شد كلي هم از كارش تعريف كرده بود بعد ازتماس با مطبش براي دو روز بعد ساعت 8 شب به من وقت دادن وقتي رسيدم. فقط يه مريض تو اتاق دكتر بود چشمم افتاد به منشي دكتر كه عجب مالي بود يه دختر توپولي سفيد با پستوناي بزرگ و كون گنده و چشماي قهوه اي كه خيلي هم لوند بود ديگه درد دندان يادم رفته بود داشتم تو فكرم با اين خانم خوشگل حال مي كردم!
ساعت 8:15 بود كه كار مريض تموم شد منشي بعد از بيرون اومدن از اتاق دكتر من رو راهنمائي كرد كه برم داخل خدا قسمت همه بكنه وقتي رفتم تو يه لحظه جلوي در ميخكوب شدم عجب جائي بود منشي خوشگل دكتر خوشگل تر يه خانم دكتر 32 يا 33 ساله بدون روسري آرايش كرده با يه روپوش سفيد آستين كوتاه كه معلوم بود زيرش هم لباسي نداره چون كرستش قشنگ معلوم بود بعد از سلام و خوش آمد گويي ازم خواست كه روي صندلي مخصوص كارش بشينم بعد منشي رفت بيرون من موندم با خانم دكتر از روي صندلي بلند شد اومد كنارم و شروع كرد به معاينه دندانم وقتي خم شد روي من از بين دكمه هاي لباسش كرست مشكيش قشنگ معلوم شد و من تونسته بودم پوست سفيد بدنش رو ببينم كيرم راست شده بود دلم ميخواست تا صبح فقط من رو معاينه كنه دستم روي جا دستي كنار صندلي بود كه يه لحظه گرماي رون دكتر رو حس كردم دكتر همين جوري چسبيده به صندلي داش رو دندانم كار مي كرد و با من صحبت مي كر.
منم كه تو اون حالت نميتونستم چيزي بگم من دستم رو يه كم تكون دادم كه ديدم هيچ به روي خودش نيورد منم دوباره دستم رو ماليدم به رونش مطمئن بودم كه حركت دستم رو حس كرده ولي چيزي نگفت منم جرات پيدا كرده بودم بيشر رونش رو مي ماليدم كه متوجه حركت پاي دكتر شدم داشت پاش رو تكون ميداد كه بيشتر به دست من بخوره!
بعد يه دارو به دندانم زد و گفت بايد چند دقيقه صبر كني و رفت كنار كه بشينه روي صندليش چشمش به كيرم افتاد كه حسابي باد كرده بود و داشت خود نمائي مي كرد يه خنده معني دار كرد و گفت معلوم خيلي اذيتت ميكنه!
روم نشد چيزي بگم بعد شروع كرد به حرف زدن در مورد شغلم و ... دوباره اومد سمتم و داخل دندانم رو نگاه كرد و گفت امشب نميتونم روش كاري انجام بدم چون عفونت داره بايد دارو استفاده كني چند روز ديگه بياي!
حالم گرفته شده بود گفتم حالا يه كم ديگه دارو بريزد كه دردش ساكت بشه!
خنديد گفت درد دندان اذيت مي كنه يا شلوار تنگ!
باورم نميشد كه اين حرف رو به هم بزنه گفتم هر چه باداباد نهايتش اينه كه بيرونم ميكنه ميرم يه دكتر ديگه گفتم هر دوتاش!
گفت براي دندونت كاري نميشه كرد!
گفتم براي شلوارم چي؟
گفت چون آخرين مريض هستي يه نيم ساعتي وقت داري زيپ شلوارت رو باز كن بزار يه هوايي به اين كوچولو بخوره!
چند ثانيه سكوت بينمون بود كه گفت چي شد پس چرا به حرف دكتر گوش نميدي؟
بازم سكوت كردم كه خودش اومد زيپم رو باز كرد دستش رو كرد تو شلوار و شرتم و كيرم رو گرفت آورد بيرون انگار داشتم خواب ميديدم لالموني گرفته بودم يه دستي بهش كشيد و با خنده گفت همچين كوچولو هم نيست حق داشت زبون بسته تو اون جاي تنگ بعد صندليش رو كشيد كنارم و شروع كرد با كيرم بازي كردن چشمام بسته بود كه متوجه شدم كيرم رو كرد تو دهنش!
بهش گفتم اگر منشي بياد تو چي؟
كيرم رو از دهنش در آورد گفت خوب بياد به اونم ميرسه !زياده! و خنديد گفت: نكنه نميتوني دو نفر رو سير كني؟
گفتم اينجوري كه شما شروع كردي نه!
باز كيرم رو كرد تو دهنش يه كم ديگه ساك زد بعد بلند شد از داروهاي سر كننده دندان زد به كيرم اولش يخ كردم ولي بعد از چند لحظه سري كيرم رو احساس كردم كركره اتاق رو تاريك كرد و با صداي بلند به منشيش گفت پرستو جان اون در ورودي رو قفل كن يبا اينجا كمك من!
منشي كه ازاين جا به بعد اسمش رو ميذارم پرستو تا اومد تو اتاق چشمش به من افتاد با خنده به دكتر گفت: سيمين جون اين ديگه چه مدل معالجه است؟
دكترم كه اسمش رو از اين به بعد ميذارم سيمين خنده اي كرد و گفت اين وضعش خراب تر از دندانشه!
بعد به پرستو گفت يه كم با سرم شستشو بشورش سر كننده زدم اونم يه چشم گفت با سرم شستشو و يه كم گاز استريل اومد سروقت كير من حسابي تميزش كرد و به سيمين گفت تميزش كردم حالا چي كارش كنم؟
اونم گفت بخورش خوشمزه است!
پرستو خنديد گفت اي شيطون بازم زرنگي كردي گلش رو زدي بعد شروع كرد به در آوردن مانتوش منم كه ديگه به خودم اومده بودم بلند شدم نشستم رو صندلي پرستو مانتوش رو درآورد ديدم اونم فقط يه كرست سفيد زير مانتوش داره يه پارچه پهن كرد روي زمين نشست روش وشروع كرد به ساك زدن مثل فيلماي سوپر شده بود سيمينم كنار ايستاده بود داشت ما رو نگاه ميكرد دستم رو دراز كردم طرفش فهميد باهاش كار دارم اومد جلو دكمه هاي روپوش رو باز كردم و با دستم شروع به مالوندن پستوناش كردم.
بعد بهش گفتم روپوشت رو دربيار بعد بهش گفتم برگرد بزار كرستت رو باز كنم اونم همين كار رو كرد.
پرستو هم كه مشغول ساك زدن كيرم بود سرش رو بلند كرد به سيمين گفت از كدوم دارو براش زدي سيمين گفت قوي! نترس حالاحالاها خيس نميكنه!
پرستو خنديد وبه من گفت شلوارت رو دربيار منم شلوار و شرتم رو در آوردم پرستو باز شروع به ساك زدن كرد و با دستش با تخمام بازي مي كرد و مي كرد تو دهنش منم داشتم پستوناي سيمين رو ميخوردم و ازش لب مي گرفتم بعد سيمين و پرستو جاشون رو عوض كردن پستوناي پرستو رو هم حسابي خوردم لباسم رو دراوردم سيمين رو روي صندلي مريض خوابوندم شلوار و شرتش رو باهم از پاش در آوردم شروع كردم به خوردن كسش واقعا اين دكترا كسشونم با بقيه فرق مي كنه بوي عطري داشت كسش سفيد و گوشتي بدون مو وسطش صورتي خوشرنگ كه من عاشق اين رنگم يه كمي هم آبدار شده بود پرستو هم دوباره رفته بود زير من خوابيده بود داشت ساك ميزد انگار سير نميشد بعد كه حسابي كس سيمين رو خوردم به پرستو گفتم حال نوبت تو.
سيمين بلند شد پرستو جاش خوابيد كس پرستو رو هم كه خوب خوردم سيمين گفت بسه بيا ديگه كار رو تموم كن!
بعد رفت بالا نشست روي كمد هاي كوتاهي كه تو اتاق بود و پاش رو از هم باز كرد منم همينطور ايستاده كيرم رو با كسش ميزون كردم يه كم ماليدم به كسش كه ناله سيمين دراومد.
ميگفت بكن تو ديگه! بسه بعد با يه فشار تموم كيرم رو كردم تو كس سيمين با چند تا حركت سيمين صداش بلند شده بود همش داد ميزد آخخخخخخخخخخخخ جووووووووون
بعد كيرم رو از كس سيمين در آوردم به پرستو گفتم نوبت تو پرستو هم يه جون گفت بيا من حاضرم بهش گفت دستت رو بزار روي صندلي خم شو ميخوام از كون بكنمت!
كه ديدم گفت نه من كون نميدم كونم همين جوري بزرگ هست هر كاري كردم نذاشت!
آخر سيمين عصباني شد گفت از كس بكنش بعد من بهت كون ميدم!
حال كردم چون كون سيمين بهتر از پرستو بود ولي روم نشده بود بهش بگم ( همون حجب و حياي دكتر و بيمار )
منم كيرم رو كردم تو كس پرستو خواركسه با اين كه از سيمين كوچيك تر بود ولي كسش خيلي گشاد بود كس سيمين بيشتر جذب كيرم بود يه كم كه از كس كردمش به سيمين گفتم من كون ميخوام سيمين دستش رو گذاشت رو همون كمدي كه روش از كس كرده بودمش پاهاش رو از هم باز كرد از پشت نماي كسش قشنگ بود دوباره كيرم رو كردم تو كسش!
گفت مگه كون نميخواستي بهش گفتم كست از اين پشت خيلي نماي قشنگي داره دلم نيومد ديگه نكنمش خنديد و گفت بكن بكن خوب مي كني بعد كيرم رو از كسش در آوردم و گذاشتم دم سوراخ كونش يه فشار دادم دادش رفت هوا!
بعد به پرستو گفت بهش كرم بده بماله با اين كير گنده اش داره كون من رو پاره ميكنه پرستو خودش برام كرم زد به كيرم منم كرم زدم به كون سيمين اين بار با يه فشار سر كيرم رفت تو كون سيمين يه كم نگه داشتم باز فشار دادم تا ته كيرم رفت تو كونش پرستو هم رفته بود جلوي سيمين روي كمد نشسته بود سيمين داشت كسش رو براش ميخورد منم كيرم رو تو كون سيمين عقب و جلو مي كرد پرستو از لذت جيغ ميكشيد منم با دستم هم چوچول سيمين رو ميماليدم هم با پستوناش باز مي كردم سيمينم چون داشت حال مي كرد بد جوري كس پرستو رو مي خورد بعد ديدم صداي هر دوشون بلند شد منم ديگه آخر كارم بود كيرم رو تا ته تو كون سيمين نگه داشتم و هرسه با هم آه آه كرديم و ارضا شديم تموم آبم رو ريختم روي كمر سيمين بعدم با كمك پرستو آبم رو به تمام پشت سيمين ماليدم بعد پرستو تك تك انگشتاش رو كرد تو دهندش سيمينم با دهنش كير من رو تميز كرد.
سيمين با خنده مي گفت من همون دكتريم كه ترتيب مريضاش رو ميداده .
تا دندان من درست بشه سه ماه هفته اي يه بار با سيمين و پرستو سكس داشتم . الانم تلفني با هر جفتشون در تماسم و گاهي به بهونه دندان درد بهشون سر ميزنم
___________________________________________________________________________
ختر عمه نسرين

اسم من فرهاده 18 سال بيشتر نداشتم كه اولين سكس دوران زندگي ام را تجربه كردم.
سكس من با عزيزترين دختر زندگيم بود يعني دختر عمه عزيزم.
قبل از اينكه با نسرين سكس داشته باشم بيشتر وقتها خونه ما با خواهرم بود. چون همكلاس بودند در مورد درسهايشان با هم كار ميكردند.
بهمن ماه سال 79 بود كه خانواده ما و خانواده عمه ام تصميم رفتند به شيراز به خانه عمويم بروند و ما هم چون مدرسه داشتيم نتوانستيم برويم.
عمه ام سه تا بچه داره كه دختر عمه بزرگم عروسي كرده و پسرعمه ام هم دانشجو بود و در مشهد درس ميخواند و نسرين كه دو سال از من كوچك تر بود قرار شد نسرين چون تنها بود پيش من و خواهرم بيايد و تا وقتي برمي گردند خانه ما باشد.
صبح روزي كه خانواده هايمان قصد حركت داشتند نسرين با كليه وسايل مدرسه اش به خانه ما آمد و ساعت 8 صبح بود كه خانواده هايمان بسوي شيراز حركت كردند و ما تنها در خانه بوديم.
از همان لحظه هاي اول نسرين نگاه هاي مشكوكي به من مي كرد ولي من زياد توجه نمي كردم تا اينكه شب فرا رسيد و رختخواب ها را پهن كرديم و خوابيديم داشت خوابم مي برد كه متوجه شدم نسرين داره پاهاشو به پاهام ميماله نمي دونستم.
كه بايد چه عكس العملي نشان دهم خيلي هول شده بودم و نسرين هم بيشتر پاهاشو بهم نزديك ميكرد منم تصميم گرفتم كه پاهامو بهش نزديك كنم و به روناش نزديك كردم و گذاشتم روش. گرماي خاص و لذت بخشي داشت و شب اول به همين ترتيب گذشت. صبح كه از خواب پا شدم خجالت مي كشيدم نگاش كنم ولي كم كم رومون به هم ديگه باز شد.
در طول روز مدام به نسرين و كارهاي ديشب فكر مي كردم و چون براي اولين بار بود بدن يه دختر رو لمس كرده بودم خيلي تحت تاثير قرار گرفته بودم. تصميم گرفتم كه امشب بيشتر بهش نزديك بشم. شب شد و بعد يك ساعت تصميم گرفتم كه عمليات رو آغاز كنم پاهامو بردم جلو و به كسش نزديك كردم و اونو مالوندم خيلي خوشش اومده بود و يهو ديدم شلوارشو پايين كشيد ديگه مغزم كارنمي كرد پاهامو به سوراخ كسش چسباندم واي كه چه لذتي داشت از جام بلند شدم و رفتم كنارش خوابيدم و چون اولين تجربه سكسي من بود .
نميدونستم بايد چيكار كنم ياد چند فيلم سكسي افتادم كه ديده بودم . صورتمو به لباش نزديك كردم و يه لب ازش گرفتم و بعد هم دستمو از زير لباسش بردم و سينه ها شو گرفتم با اين كه سن و سالي نداشت ولي سينه هاي بزرگي داشت. همينجور كه داشتم ميماليدم ديدم نسرين دستشو نزديك كرد به شلوارم و اونو پايين كشيد و كير منو كه حسابي شق شده بود گرفت.
اون شبم گذشت و چون خواهرم خانه بود و از ترس اينكه نكنه بيدار بشه نمي تونستيم كار زيادي انجام بديم. روز بعد همه چي دست به دست هم داد تا من با نسرين يه حال درست حسابي بكنم.
صبح كه از خواب پا شدم ديدم خواهرم نيست و يادداشتي گذاشته بود و نوشته بود كه به درمانگاه ميرود و چون نسرين خواب بود خودش تنهايي رفته حالا من و نسرين در خانه تك وتنها بوديم.
بعد از 20 دقيقه نسرين از خواب پاشد و ازم سوال كرد كه مليحه يعني خواهرم كجا رفته و منم بهش گفتم.
نمي دونستم بايد از كجا بايد شروع كنم كه يهو بهم گفت فرهاد مياي از كارهاي ديشب بكنيم ؟
منم از خدا خواسته قبول كردم و بعد اومد جلو و بهم چسبيد و بعد هم از هم لب گرفتيم و 10 دقيقه اي به اين كار مشغول بوديم و بعد ازش خواستم لباساشو در بياره و اونم درآورد واي كه چه سينه هايي داشت داشتم از حال ميرفتم كسش از سينه هاش بهتر. يه كس تر تميز ملس من كه اين صحنه هارو ميديدم حسابي خشكم زده بود و يهو با صداي نسرين به خودم اومدم و ازم خواست تا منم لباسامو در بيارم و منم اطاعت كردم.
رفتم جلو وسينه هاشو تو دهنم كردم بعد از يه مدتي صداي آخ و اوفش در اومد و بعد اون اومد سراغ كير من و حسابي برام ساك زد .
حالا ديگه وقت عمليات اصلي رسيده بودو بهش گفتم كه اجازه ميدهي از عقب بكنم ولي جوابش منفي بود ولي بعد ازالتماس هاي من قبول كرد .
رفتم و كرم رو برداشتمو آوردم و يه مقدار به كون نسرين زدم و يه مقدار هم به كيرم و كيرمو به سوراخ كونش نزديك كردم و با يه فشار كم سر كيرمو فرستادم تو مثل اينكه خيلي دردش اومده بود چون خيلي جيغ و داد مي كرد بقيه كيرمو هم با تلاش فراوان فرستادم و حالا ناله هاي نسرين به جيغ هاي بلند تبديل شده بود.
دستمو بردم زيرش و كسشو با دستام نوازش مي كردم كم كم داشت از اين وضع لذت مي برد من زياد تلمبه نمي زدم چون داشت آبم ميومد و من دلم نمي خواست به همين زودي كار تموم شه. بيشتر كس نسرين رو نوازش مي كردم و بعضي وقتها هم سينه هاي قشنگشو مي گرفتم بعد از 15 دقيقه تصميم گرفتم خودمو خالي كنم وشروع به تلمبه زدن كردم .
هنوز يك دقيقه اي نگذشته بود كه نسرين بشدت لرزيد و جيغ بلندي كشيد فهميدم كه ارضا شده و منم ريتم تلمبه زدنمو تند تر كردمو و بعد از يك دقيقه منم آبم اومد و همشو خالي كردم تو كون نسرين و هردو بي حال افتاديم از نگاه نسرين ميشد فهميد كه لذت فراواني برده و منم از امر خيلي خوشحال بودم.
اون يه هفته قشنگ گذشت و خانواده هايمان از سفر برگشتند و الان سه سال است كه از اون ماجرا ميگذره و در طول اين سه سال ديگر موفق نشده ايم با هم حال كنيم و هر وقت دلم ميگيره به اون يه هفته فكر ميكنم .______________
____________________________________
شاگردهاي مادر

سلام من حميد هستم 20 ساله مي خواهم يك داستاني رو براتون بگم كه كاملاً حقيقي هستش .
داستان از اون جايي شروع كه مادرم رو بردم سر كارش ( مادرم دبير رياضي پيش دانشگاهي است ) مادرم اخلاقي داشت كه كسي اگه 9.99 هم مي گرفت 10 نميداد و يك سوالات سختي هم ميداد كه تقريبا 50 درصد از كلاس مي افتادن همه از درس مادرم مي ترسيدن من تك فرزند بودم درسم رو هم تمام كرده بودم به همين خاطر من هميشه ماشين دستم بود براي همين با ماشين دور ميزدم .يك روز كه تقريباً وسط هاي سال بود رفتم دنبال مادرم تا كلاس تعطيل شده بود من تو ماشين نشسته بودم كه يكهو دو تا دختر ناز ماماني آمدن طرف من سلام كردن وخودشون رو معرفي كردن يكيشون مينا يكي ديگه اسمش الناز بود سلام كردم و گفتم من هم حميد هستم از آشنايي تون خوشبختم .
مينا كه يك خورده ناز تر بودگفت من شما رو ميشناسم شما پسر خانوم فلاني دبير رياضي هستيد
منم گفتم آره
بي پدر با تمام پررويي رو به من كرد و گفت دوست دختر نمي خواي
منم كه خوشكم زده بود زبونم بند آمده بود چون تا حالا دختري به من همچين پيشنهادي نكرده بود تو هواي خودم بودم كه ديدم دست كرد توجيبش وروي برگه كاغذ درآورد وشماره تلفن همراهش وتلفن خونش رو نوشت وداد به من گفت هرموقع كه خواستي زنگ بزن من خونه هستم منتظرتم همين طور كه داشتيم صحبت مي كرديم يك هو الناز گفت خانم رياضي امد
مينا به سرعت از من دور شده . اون روز گذشت من شب همون روز به مينا زنگ زدم مينا گوشي رو برداشت سلام كردم
گفت شما گفتم من حميد
مينا : ببخشيد به جا نياوردم
گفتم ايرادي نداره ببخشيد بد موقع مزاحم شدم
مينا:اختيار داريد بعد كلي احوال پرسي ازش پرسيدم چكار مي كني گفت كسي خونمون نيست دارم ماهواره مي بينم
گفتم فيلمش چطوري هاست گفت عاشقانه گفتم صحنه اش رو چي: گفت اي مارمولك . بعضي هاشون رو نگاه ميكنم
بعد از كلي كس وشعر شماره خونه رو بهش دادم
چند ماه همين طوري گذشت توي اين چند مدت خيلي با هم اين ور اون ور مي رفتيم
ديگه نوبت امتحانات رسيده بود نوبت امتحان رياضي بود روز قبل از امتحان مينا بهم زنگ زد و گفت يك كاري واسم انجام ميدي گفتم تا چي باشه ازم خواست كه قسم بخورم داشت التماسم مي كرد منم دلم واسش سوخت و قسم خوردم
گفت كه هيچي از رياضي حاليش نشده و سوالات امتحان فردا رو مي خواست
گفتم نمي شه گفتم به1 شرط كه اول بايد قسم بخوري كه هر چي من بگم انجام ميدي .
طفلك زودي قسم خورد .
نمي دونست چي در انتظارشه.
به هر بدبختي كه بود سوالات امتحان رو كش رفتم وازشون يك اسكن با كامپيوترم گرفتم روي يك CD ريختم و زنگ زدم به مينا
تا زنگ زدم گوشي رو برداشت گفتم ميناok شد عزيزم. خيلي خوشحال شد گفتم شرطمون كه سر جاشه گفت چي گفتم هموني كه واسشون قسم خوردي گفت باشه
از شانس قشنگ من همون روز بابام از طرف اداره رفته بود ماموريت چند روزه.مادرم كه رفته بود سوالات رو داده بود
و رفته بود روستايي كه مادربزرگم اون جا زند گي ميكنن مطمئن بودم كه از اون جا يك راست مي ره واسه امتحان گرفتنش
آخه كار هر ساله اش همينه
بعد از اينكه مادرم رفت و من از رفتنش مطمئن شدم به مينا زنگ زدم
گفتم مينا بيا خونمون
گفت باشه
با خودم فكر مي كردم چطوري بهش شرطم رو بگم يك هو يك فكري به سرم زد رفتم از پسر همسايه يك فيلم سوپر گرفتم
با يك كارت اينتر نت ( فيلتر نشده ). رفتم پيش كامران گفتم كامران يك خورده پام درد ميكنه اون اسپري ورزشي رو لازم دارم
ازش گرفتم همه كار ها خوب پيش مي رفت تا اينكه:
بعد نيم ساعت صداي زنگ درب آمد در رو باز كردم مينا با الناز بود
گفتم واي كه همه برنامه ها گوزيده شد تعارفشون كردم توي خونه اون ها هم اومدن تو
گفتم توي كامپيوترم هست الان واستون print ميگيرم
ولي قبل از اون مينا باهات يك حرف خصوصي داشتم مينا به الناز گفت من الان برميگردم.
رفتيم توي اتاق من .
مگه نگفتم تنها بياي
گفت:به من كه نگفته بودي حالا شرطت رو بگو
گفتم ولش كن
گفت:اصلا راه نداره من حتما بايد بدونم وگرنه از دستت ناراحت ميشم
گفتم: مي خواستم ميخواستم
بابا بگو ديگه جون به لبم كردي خجالت نكش( راستش رو بگم تازه اولين بار بود كه با يك دختر ميخواستم همچين پيشنهادي روبدم )
چشمامو بستم و گفتم ميخوام بكنمت....
گفتم كه الان بزنه تو گوشم
چشمايم رو باز كردم ديدم داره منو نگاه ميكنه
گفت شرطت همين بود گفتم آره
خنديد وگفت غمت نباشه
گفتم پس الناز چي
گفت :ما از اول براي همين پيش شما امديم !
هاج وواج مونده بودم دستم رو گرفت و برد توي اتاق قبلي. ديدم الناز لخته لخت رو تخت نشسته داره با خودش ور ميره حميد كوچيكه داشت راست مي شد با چشام روي كسش زوم كردم توي همون حال وهوا بودم كه يكهو ديدم يكي داره تسمه شلوارم رو باز ميكنه نگاه كردم ديدم مينا هستش
من رو لخته لخت كردن من هم مينا رو لخت كردم گفتم اين طوري كه نميشه من يك فيلم توپ دارم صبر كن الان واستون مي زارم ميناو الناز رفتن توي بغل هم داشتن باهم حال ميكردن فيلم شروع شد توي فيلم مردي رو نشون ميداد كه يك كير بزرگي داشت داشت زنه رو از عقب مي كرد دگه تحملم تموم شد صداشون كردم اومدن تو بغلم
گفتم الناز كيرم مال تو بخورش انگار منتظر حرف من بود شروع به ساك زدن كرد چه خوردني ميكرد مثل همين نديد بديدا مينا اومد روي شكمم نشست شروع كردم به خوردن سينه هاش چه سينه هايي داشت رفتم سر وقت لباش لباش رو گاز ميگرفتم چقدر اين دخترها حرفه اي عمل مي كردن انگار هميشه با هم كار مي كردن مينا رو كنار زدم وشروع به خوردن كس الناز كردم مينا هم داشت از الناز لب مي گرفت بعد از 2_3 دقيقه بلند شدم و رفتم كه اسپري رو بيارم واستفاده كنم كه يكهو ديدم كه الناز با انگشتش تا ته كرد توي كس مينا . مينا يك جيغ بلند كشيد
ديدم داره از اطراف كس مينا خون مياد به الناز گفتم چكار كردي ديونه
الناز گفت: عوض گله نداره گفت مينا چند شب قبل با انگشت پرده من رو پاره كرده
بي برو برگرد پريدم روي مينا كيرم رو گذاشتم لب كسش آروم فشارش دادم تو چقدر تنگ بود كيرم به زور عقب و جلو مي رفت مينا داشت از الناز لب ميگرفت منم تا ته كيرم رو تو كس مينا كردم كه يك هو مينا يك جيغ بلندي كشيد ايييييييييييييييييي اخخخخخخخخخخخخخ واييييييييييييييي ( طفلك حق داشت آخه من كيرم خيلي خيلي بزگ بود )
چون اسپري استفاده كرده بودم كم كم خسته شدم به مينا گفتم بيا روي من خود هم خوابيدم ميخواست كه كيرم رو ببره تو كسش گفتم نه پس كونت چي اولش راضي نمي شد گفتم تو سوال ها رو نمي خواي آخه هيكلم بد ميشه منم گفتم يك بار كه هزار بار نمي شه يك دفعه گفت باشه رفت سر كيفش و يك كرم دراورد يك خورده ماليد سر كيرم يك خورده هم دم كونش ماليد باانگشتش 2_3 بار تو كونش كرد بعد امد كيرم رو گرفت وپاهاش رو دو طرف بدنم گذاشت آروم آروم نشست سر كيرم چه كون تنگي داشت كيرم داشت مي تركيد همين كه سر كيرم رفت تو كونش يك جيغ كوچيك كشيد 10_12 بار تا همين قدر ميگذاشت تا بره داخلش من كه به همين قدر راضي نبودم به همين خاطر به بهونه حال كردن با پاهاش جفت پاهاش رو يك دفعه كشيدم افتاد روم. و كيرم تا ته رفت تو كونش اين دفعه واقعا از ته دلش جيغ كشيد آآآآآآآخخخخ بچه لات كونمو پاره كردي بلنش كردم و خوابوندمش روي تخت وشروع به كردن تو كونش كردم چه جيغ هايي مي كشيد من بي اهميت به جيغ هاش سرعتش رو زياد كردم آآخ آه آه آه اوييييييييييييي كيرم رو از كونه مينا درآوردم به الناز اشارهكردم بياد جلو اومد جلو اول كيرم رو كردم تو كسش آنقدر تنگ بود كه كيرم نمي رفت تو كسش يك فشار رفت توآآآآآييييييييي بزن تو ماله خودته بتركونش بيشتر بده تاته بكن تو روي تخت دراز كشيدم گفتم خودت بالا پايين كن نشست رو كيرم 2_3 بار بالا پايين رفت بعد شروع به قر دادن رو كيرم كرد آآآآِييييييي مادرجون آيييي آه اه واي واي چقدر منو شهوتي كرده بود بهش گفتم بلند شو كه الان آب مياد از رو كيرم كنار رفت كيرم رو كرد تو دهنش مثل آبنبات جوبي ميمكيد كيرم رو تا ته تو دهنش كرد كه يكهو آبم رو ريختم تو دهنش رفت نزديك مينا آب كيرم رو با لب به مينا داد تا شب اونها خونه ما بودن و من 2 بار ديگه اون ها رو كردم بعد سوالات رو بهشون دادم آنها رفتن بعد امتحان به مينا زنگ زدم گفت امتحان رو عالي داده از اون دفعه ديگه بهش زنگ نزدم الان دارم رو مخ 2تا دختر ديگه از شاگرد هاي مادرم كار ميكنم اسم يكي مونا يكي ديگه سميرا ديگه بايد ازتون خدا حافظي كنم تا داستان بعدي من با اين دو تا دختر !
_______________________________________________________________________
____________________________________________________________________________-


عليرضا - شهناز و عمه پريسا

سلام . من عليرضا هستم . دوست داشتم که اولين خاطره سکسي خودم رو براتون به قلم در بيارم . قضيه از اين جا شروع شد : ما توي يک خونه ويلايي در شمال تهران زندگي مي کنيم . خانواده ما کم جمعيت هستند من و يک خواهر بزرگتر به اسم شهناز به همراه عمه ام پريسا و مادر و پدرم . ما زندگي خوبي داشتيم . اما اين اواخر اوضاع يکم بهم ريخت . جريان اين بود که يه شب شهناز تا ساعت 2 شب خونه نيومد . اتفاقا پدر و مادرم هم براي خوشگذروني رفته بودن شمال . اما عمه ام با اونها نرفت . شهناز هم که دانشجو هست . منم که عشق بدن سازي دارم يکوب دارم 3 ساله که کار مي کنم . باورتون نميشه بگم شايد تو اين سه سال غيبت هاي من رو جمع کنيد به 20 روز هم نميرسه . هميشه عشق تمرين بودم . مربيمون هم خودش ميگه که واقعا پشتکار دارم و خوب انصافي تو اين مدتي که باشگاه رفتم حسابي هيکل بهم زدم و قدم هم حدود 7 سانت بيشتر رشد کرده . خب از داستان اصلي خارح نشيم . گفتم که اون شب من و عمه ام تنها بوديم توي خونه و شهناز هم تا ساعت دو خونه نيومد . من نگرانش شده بودم چون هيچ وقت از بيشتر از ساعت 10 دير نمي کرد . حدودا ساعت يک ربع سه بود که اومد . وقتي اومد تو حالش خوب نبود . حالت طبيعي نداشت و همين باعث شد من بهش شک کنم . رفتم جلو و گفتم که کجا بودي ؟ گفت هيچي يکي از بچه ها امشب مهموني گرفته بود منم دعوت بودم . خيلي بي حوصله به سوالام جواب مي داد . گفتم آخه چرا اين قدر دير ؟ گفت خب طول کشيد . ديگه چيزي نگفتم و اون هم رفت توي اتاقش من که بهش شک کرده بودم رفتم و يواشکي از سوراخ در اتاقش داخل اتاقش رو نگاه کردم . ديدم داره لباس هاش رو در مياره . بعد از اين که مانتو رو در آورد فقط يه پيرهن و شلوار تنش بود . روي شلوارش چيزي ريخته شده بود که حبعدا فهميدم که مني بوده ! پيرهن و شلوارش رو هم درآورد . بعد از اين که شرت و کرست ها شو رو باز کرد اون ها رو يک طرف انداخت و اومد که از اتاق بياد بيرون . من سريع دويدم و رفتم توي اتاق خودم و وانمود کردم که خواب هستم . شهناز هم با من اين طوري نبود . يعني مثل اين خواهر هاي مزخرف که حتي نمي ذارن برادرشون موهاي سرشون رو ببينه . من تا حالا خيلي اون رو لخت ديده بودم . خودش هم مي دونست . حتي دو سه بار اطراف ران هاي پاهاشو ماساژ داده بودم . چون مي دونست که من پسر بي جنبه اي نيستم . ( دخترها اگه بفهمند که طرفشون بي جنبه و حريص باشه حتي اگه برادرشون هم باشي نمي ذارن بهشون دست بزني اما اگه بدونن که با چشم هوس بهشون نگاه نمي کني مثل خواهر من حتي لخت مادرزاد هم بيان جلوت براشون اصلا اهميتي نداره ) . خلاصه خواهرم از اتاق اومد بيرون و رفت طرف حمام . يه 20 دقيقه اي بود که توي حمام بود بعد اون که مطمئن بود من هنوز بيدارم من رو صدام کرد تا برم پيشتشو کيسه بکشم . وقتي در حموم رو باز کردم زير دوش بود و داشت خودش رو مي شست . گفت علي جان يه لحظه صبر کن ... بعدش شير آب رو بست و نشت روي زمين تا من پشتشو بمالم . انصافي کيف مي کرد که من پشتشو بمالم چون اين کار رو بلد بودم و حتي يه ميکروب هم تو تنش نمي موند . بعد از اين که پشتشو ماليدم کيسه رو گذاشتم لبه وان . عادت داشت که هميشه من يه ماساژ به پشتش بدم . گفت : علي جون يه ماساژ هم بدي ديگه توپ توپ ميشه . من هم نخواستم بهش نه بگم شروع کردم . اول از گردنش شروع کردم و تا پايين فيله کمر ( پايين ترين ماهيچ کمر ) ادامه دادم . اين کار رو چند بار تکرار کردم . گاهي وقتا وقتي که داشتم ماساژش مي دادم مي فهميدم با دستاش پاهاي من رو مي ماله اما خب من اعتنايي نمي کردم . خلاصه بعد از يه حال درست و حسابي از حموم اومدم بيرون . يهو يه فکري به ذهنم رسيد . رفتم داخل اتاقش و سراغ اون شرت و کرست که موقع اومدن درشون آورده بود . وقتي اون ها رو پيدا کردم و بهشون دست کشيدم يک مايع لزج روي اونها احساس کردم وقتي که شرت رو بو کردم فهميدم که بله ! آبجي ما امشب رو به يکي داده . راستش رو بخواهيد يکم ناراحت شدم اما خب با خودم گفتم دختره ديگه و شهوات زنانگي هم يه موقع هايي سراغ آدم مياد . يهو ديدم که داره من رو صدا ميکنه و مي خواد که حوله و لباس هاش رو براش ببرم . لباس ها رو براش بردم و گذاشتم دم در حموم . راستش رو بخواهيد ازش بدم اومده بود . اين که مي تونست مشکلش رو به من بگه يا حتي اين که ... . نمي دونم شايد پسر غريبه بيشتر بهش مزه داده خلاصه لباس هاشو پوشيد و از حموم اومد بيرون . اون شب به خوبي تموم شد و خوشبختانه عمه هم خواب بود و متوجه اومدن شهناز و سرک کشيدن هاي من نشد فردا شب من انتظار داشتم که شهناز ساعت 9 خونه باشه چون قرار گذاشته بوديم که 3 تايي بريم بيرون . اما ساعت 12 شد و خبري ازش نشد . من نگرانش شدم . عمه ام شک کرده بود و نگران بود . ما صبر کرديم تا ساعت حدود يک و نيم شد . يهو صداي بسته شدن در رو شنيدم . با خودم گفتم شهنازه . رفتم و دري که مشرف به حياط بود رو باز کردم ديدم که شهناز ماشين رو آورده تو و داره در اصلي رو مي بنده . من سريع رفتم تو و نشتم روي مبل و وانمود کردم که سر جام خوابم برده . عمه هم توي اتاقش بود و نمي دونم داشت چي کار مي کرد . وقتي شهناز در رو باز کرد من طوري که وانمود کنم از خواب بيدار شدم از جام پريدم و گفتم شهناز تويي ! چرا دير اومدي مثلا ما امشب قرار داشتيما گفت ببخشيد نشد ديگه و سريع رفت توي اتاقش . من مطمئن بودم که رفته تا دوباره شرت و کرست هاي کثيفشو در بياره و بره حموم .
رفتم دم در اتاقش و شروع کردم به ديد زدن . وقتي ديدم داره پيرهنشو در مياره سريع در رو باز کردم و پريدم تو . يکم حول شد . گفت علي چه خبره من ترسوندي . گفتم شهناز قضيه چيه ؟ گفت چه قضيه اي ؟ گفتم خودت رو به اون راه نزن . من تا ته ماجراهاتو مي دونم . گفت نمي فهمم . بهش نزديک تر شدم و دستش رو محکم گرفتم يه جيغ آرومي زد و گفت : علي رضا دستمو شکستي . من که حسابي عصبي شده بودم گفتم اگه جريانو برام نگي از اينم بدتر مي کنم . گفت باشه دستمو ول کن .
يکم آروم شدم و نشتم روي تختش . گفتم خب بگو . گفتش راستش يه چند وقتي بود با يه پسري توي دانشگاه آشنا شده بودم ... همه قضيه رو برام گفت حتي اين که چطوري حميد به زور ازش درخواست کرده بهش بده و ... قول ازدواج که من مطمئن بودم دروغه ! گفتم خب همين . فکر نمي کردم دختري به سن و سال تو اينقدر راحت گول يه پسر رو بخوره . سرش رو انداخت پايين . من که حسابي عصبي شده بودم بلند شدم و توي اتاق شروع کردم به راه رفتن . يه دفعه شهناز گفت منم مي دونم اشتباه کردم . امشب هم نرفته بودم که بهش بدم رفته بودم که آبروشو پيش دوستاش ببرم . اما نبود . با خودم گفتم کار رو خراب کردي حالا مي خواي زوري درستش کني . بعد گفتم عيبي نداره . اما ديه دور و بر اين پسره نچرخ . اگه کسي هم تو دانشگاه مزاحمت شد به من بگو . گفت چشم . داشتم از اتاقش مي رفتم بيرون که گفت داداشي پشتمو مي مالي ؟ برگشتم و يه نگاهي بهش کردم . شهوت رو توي چشماش خوندم . با خودم يه فکرايي کردم و گفتم باشه . لباست رو در بيار شروع کرد به در آوردن لباسش . لخت لخت شد . فهميدم که از عمد اين کار رو مي کنه چون هيچ وقت اين طوري براي يه ماساژ لخت نمي شد . من رفتم جلو خواستم دستمو بذارم رو کمرش که يهو گفت علي جون مي خوام امشب پاهام رو بمالي . گفتم باشه . شروع کردم از ساق پاي چپش به بالا اومدن . دستم رو بردم روي ران هاي سفيدش و حسابي براش مالوندم . نحوه مالشم هم امشب فرق مي کرد . طوري مي مالوندم که حسابي حشريش کرده بود . بعد يکم جرات کردم و دستم رو گذاشتم روي کون تپلش . چه کوني بود . واقعا تو اين داستان ها نميشه براي شخص خواننده توصيف کرد که موقع سکس چه اتفاقي مي افته ! يکم شروع کردم به مالوندن کپل هاي کونش . ديدم هيچي نمي گه . دستم رو گرفتم به شونه هاش و چرخوندمش طرف خودم . ديدم داره زبونش رو مي خوره . گفتم آبجي دوست داري کست رو همبمالم . گفت من امشب مال توام . از اين حرفش حسابي حال کردم . همون جا يه لب جانانه ازش گرفتم . بعد رفتم سراغ کسش يه کس تميز که همه پشم هاش رو هم زده بود و جون مي داد براي خوردن . يه 10 دقيقه اي با کسش ور رفتم . بعد رفتم سراغ کونش . گفتم شهناز مي خوام کيرم رو فرو کنم توي کونت . برگشت وشلوارم رو درآورد . شرتم رو کشيد پايين وقتي کيرم رو ديد گفت واي تو همچين کيري داشتي و من خبر نداشتم . يکم سرخ شدم . شروع کرد به خوردن . چه حرفه اي مي خورد من که همون اول آبم اومد و ريختم تو دهنش . بعد برگشت و گفت بکن اين لامصب رو ديگه . منم سريع کيرمو که هنوز با آب مني خودم خيس بود فرو کردم تو کونش . چه کون داغي . مثل آتيش بود . شهناز هي جيغ کشيد . من کيرمو در اوردم و گفتم مي خواي بي خيال شيم . گفت نه بکن . من حاضرم . داشتم دوباره کيرم رو فرو مي کردم توي کونش که يهو عمه پريسا در اتاق رو باز کرد . من و شهناز همون طور خشکمون زد . يهو عمه اومد تو و در رو بست . گفت علي رضا بهم نگفته بودي !!! من که جسابي زبونم بند اومده بود هيچي نگفتم . اما معلوم بود که عمه عزيز ما حشري شده . شروع کرد به در آوردن لباس هاش . واي چه اندامي از يه زن تقريبا 33 ساله بعيد بود همچين اندامي . عجب پستون هايي . مثل 2 تا انار بزرگ و شيرين . بعد اومد و شروع کرد به خوردن کير من . اين قدر ماهرانه اين کار رو کرد که توي همين ساک اول آبم اومد و ريخت تو دهنش . يهو ديدم شهناز يه جيغ هوسناک کشيد و گفت : منم مي خوام کيرم رو از تو دهن عمه در آوردم و گذاشتم تو دهن شهناز حسابي مي خورد . من که ديگه داشتم حسابي حال مي کردم . عمه هم تو مدتي که شهناز ساک ميزد بي کار نموند . طوري که ساک زدن شهناز خراب نشه من رو خوابوند رو رو تخت و کسش رو گذاشت روي دهن من و هي عقب و جلو مي کرد . منم حسابي کسشو ليس مي زدم . بعد عمه بلند شد گفت علي جون من کير مي خوام . خبي عمه اين بود که مي تونستم از کس بکنمش چون قبلا شوهرش ترتيبش رو داده بود . البته بايد بگم که عمه من بيوه هست و الان با ما زندگي مي کنه . بعد از 3 سال زندگي با شوهرش طلاق گرفت . واي عجب کسي داشت . ماه . کيرم رو تا ته فور کردم توي کسش و هي عقب جلو کردم . شهناز هم حسابي کيف مي کرد و داشت از زير تخم هاي من رو مي خورد . واي که چه شبي شد . خيلي حال داد . از اون موقع به بعد هم ديگه سابقه نداشت شهناز دير بياد خونه !مادر و پدرم هم 3 روز بعد از شمال اومدن ما هم تو اون 3 روز حسابي حال مي کرديم . از اين به بعد قرار شده هر وقت خونه خالي شد يه سکس توپ با عمه داشته باشم البته شهناز هم که جاي خودش داره . اميدوارم خوشتون اومده باشه !------------------
_________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________
من و آناهيتا دختر همسايه و دوستش

چند وقتي ميشد که خانواده من به خاطر نزديکي کنکور من را در خانه تنها ميگذاشتن منم مجبور بودم چند روزي در خانه تنها زندگي کنم يک بار که در خانه تنها بودم زد به سرم که يه خورده مزاحم دختر همسايه ((آناهيتا)) بشم رفتم توي اتاقم تا از پنجره سر و گوشي آب بدم ((پنجره اتاق من روبروي پنجره اتاق آناهيتا است)) يه خورده نگاه کردم که ديدم آقا مجيد پدر آناهيتا با مامانش و خواهرش رفت بيرون منم داشتم با دمم گردو ميشکستم بايد کاري ميکردم تا بتونم دلش رو بدست بيارم حدودا 5 دقيقه فکر کردم تا اينکه صداي زنگ در زده شد واااااااي آناهيتا بود من که دست و پام رو گم کرده بودم رفتم در رو باز کردم
گفت:سلام
منم گفتم: سلام بفرماييد
با حالتي که احساس کردم هم ميخواد سرک بکشه و کمي هم خجالت ميکشيد گفت : ببخشيد پدرتون هستن؟
گفتم :نه به خاطر اينکه من درس بخونم براي کنکور رفتن کرج
احساس کردم برقي توي چشماشه بعد با کمي خجالت گفت : اگر اشکالي نداره يه سيم رابط مي خواستم
من هم رفتم که بيارم. از يه طرف مي خواستم بياد تو اما از يه طرف هم خجالت ميکشيدم مي ترسيدم ناراحت بشه من هم رفتم که سيم رو بيارم خلاصه بهش دادم و اون هم رفت خونشون من هم داشتم آتيش مي گرفتم که اين موقعيت رو از دست داده بودم خلاصه نشستم دوباره فکر کردم که يه فکر عالي زد به سرم طبق نقشه رفتم تا يه چيزي از سوپر مارکت بخرم بعد رفتم دم خونشون قلبم داشت کنده ميشد در زدم در رو باز کرد .
گفتم:سلام من پشت در موندم اگر ميشه ميتونم يه زنگي بزنم؟
با يه کم خوشحالي و يه کم خجالت گفت : بفرمايين خونه خودتونه
خلاصه رفتم تو و وانمود کردم که دارم زنگ ميزنم اما کسي گوشي رو بر نمي داره گفتم : وااااااي بي چاره شدم کسي گوشي رو بر نمي داره
از توي آشپزخونه گفت: خودتون رو ناراحت نکنين بر ميگردن .
گفتم : آخه رفتن کرج تا 2 روز ديگه هم بر نمي گردن
از آشپزخونه اومد بيرون و گفت : حالا ميخواين چي کار کنين ؟
گفتم : نمي دونم
اومد کنارم نشست و مشغول فکر کردن شد
پرسيدم : آقا مجيد کجاست ؟
يه نگاه به من کرد و گفت : با مامانم و خواهرم رفتن شمال
مي خواستم بپرم بالا از ته کيرم خوشحال بودم
کمي قرمز شد و گفت : خوب قسمت اين بوده که با هم باشيم
منم گفتم : نه مزاحمتون نمي شم
گفت : چه مزاحمتي خونه خودتونه
با کمي خجالت گفتم : اگر شما نبودين من مجبور بودم توي خيابون بخوابم
خنديد و گفت : خوب همسايه به درد همين روزها ميخوره
يه نگاه به من کرد و گفت : ميخواين شلوار راحتي براتون بيارم
گفتم : نه خيلي ممنون من راحتم
بعد پاشد و گفت : آخه اينجوري ناراحتين
بعد رفت و يه شلوار راحتي اورد و من هم در اتاقش شلوارمو عوض کردم بهش گفتم:دستتون درد نکنه
گفت:خواهش ميکنم راستي چيزي ميخورين براتون بيارم ؟
گفتم : نه ممنون
بعد اومد و کنارم نشست و با هم راجبه کنکور صحبت کرديم تازه فهميدم اون هم پشت کنکوريه و يه سال هم قبول نشده من هم راجبه خودم بهش گفتم خلاصه اون گفت که مي خواد بره حمام بعد لباسهاشو برداشت و رفت حموم من ديگه داشتم از شق درد ميمردم رفتم کنار در حموم و از سوراخ کليد داخل رو نگاه کردم واااااااااااااااي چه بدن سفيدي اما اون يه کاري کرد که من از تعجب خشکم زد اون داشت پشمهاي کسش رو ميزد واااااااي چه صحنه اي بود چه کس خوشگلي من داشتم با ديدن کسش ارضا ميشدم اما جلوي خودم رو مي گرفتم مي خواستم برم تو و فوري کيرم رو بکنم توي کسش اما بازم جلوي خودم رو گرفتم. خلاصه از حموم اومد بيرون و به من گفت که برم يه دوش بگيرم تا سر حال بشم منم قبول کردم رفتم توي حموم و در رو بستم و مشغول ليف زدن بودم که ديدم از سوراخ کليد يکي داره منو نگاه مي کنه اما به روي خودم نياوردم حالا ديگه ميدونستم اون هم بدش نمياد خلاصه منم از حموم آمدم بيرون لباسهاي قبلي ام را پوشيدم و رفتم نشستم خبري از آناهيتا نبود
چشمم به يه نامه افتاد نوشته بود رفته تا يه چيزي بخره و زود بر مي گرده منم از فرصت استفاده کردم رفتم سر کامپيوترش رفتم hidden رو باز کردم ديدم بله خانوم فيلم سکسي هم داره منم نشستم تا آخرش رو نگاه کردم ديگه از شق درد داشتم ديوانه مي شدم که ديدم آيفون رو يکي زد رفتم در رو باز کردم ديدم با دو تا پيتزا و نوشابه اومد بالا .گفت :سلام رفتم دو تا پيتزا خريدم که با هم بخوريم .
گفتم : اي بابا شما که منو خجالت دادين
گفت : نه بابا وظيفه است
بعد نشستيم و با هم پيتزاها رو خورديم بعد نشستيم و با هم راجبه رشتمون صحبت کرديم اون ميخواست مهندس عمران بشه منم ميخواستم مهندسي صنايع بخونم خلاصه حرفهامون تا ساعت 11:30 طول کشيد که تصميم گرفتيم يه فيلم ببينيم اون هم يه فيلم ترسناک گذاشت وقتي تموم شد تصميم گرفتيم بخوابيم که آناهيتا گفت که ميترسه به خاطر فيلمي که ديديم تنهايي بخوابه من رو برد توي اتاق بابا و مامانش اونجا يه تخته دو نفره بود که قرار بود من و اون روش بخوابيم اون رفت و لباس خوابش رو پوشيد و من هم شلوارم رو در آوردم و رفتم زير پتو اون هم اومد يه تي شرت راحتي پوشيده بود با يه شلوارک رفت زير پتو مدتي که گذشت من به پهلو خوابيدم اون هم روبه من خوابيد مدتي چشمهايمان در هم گره خورده بود که من گفتم : آناهيتا
گفت : چيه ؟
گفتم : ميدوني چه قدر دوستت دارم
گفت : خوب منم دوستت دارم
دستمو انداختم روي دستش و گفتم : من از خيلي وقت پيش عاشقت بودم
گفت : منم خيلي وقته عاشقتم اما نمي دونستم چه جوري اينو بهت بگم
من هم که منتظره اين حرفش بودم رفتم طرفش و يه لب ازش گرفتم اون هم از اين حرکت من استقبال کرد و اون هم لبهاش رو بازتر کرد همونطوري که لب ميگرفتم از روي تي شرتش با پستونهاش بازي ميکردم اون هم داشت تيشرت منو درمياورد من هم کمکش کردم حالا من خودم رو روش انداختم و همينطور گردنش رو ميخوردم از گردنش که سير شدم رفتم تيشرتش رو در آوردم اون سوتين نداشت براي همين دو تا گوي بلورين جلوي چشمام ميدرخشيد افتادم به جون پستونهاش صداي نفس کشيدنش تند شد و همينطور آه.....آه.... ميکرد دستمو بردم و از روي شلوارکش کسش رو ميمالوندم که ديگه از خوشي داشت جيغ ميزد من رفتم پايين تر و از روي شلوارکش زبونمو ميزدم به کسش که ديگه داشت منفجر ميشد شلوارکش رو درآوردم واااااااي بالاخره کسش رو ديدم چنان محو کسش شده بودم که يادم رفت شلوارکش رو از پاش در بيارم افتادم به خوردن کسش اون ديگه داشت ديوانه ميشد از حالي که ميکرد چه کس خوشمزه اي بود همينطور ميخوردم و زبونمو مي کردم توي کسش که ارضا شد و دهن من رو پر از آب کرد بعد از چند دقيقه که حالش سر جاش اومد بلند شد و روي من خوابيد چنان زبونش رو از گردن تا نافم ميبرد که ميخواستم همونجا ارضا بشم بعد رفت و شلوارکم رو درآورد و کيرم رو مثل بستني چوبي ميخورد همينطور که ساک ميزد من احساس کردم که ديگه داره آبم مياد گفتم که برگرده ازش پرسيدم پرده داره گفت که پرده داره و کونش رو داد بالا منم به آرومي کيرم رو کردم توي کونش و تلمبه زدم اون داشت از درد ميمرد اما ميگفت که کيرم رو بيرون نيارم من هم همينجوري تلمبه ميزدم تا اينکه فوري برگشت و به من گفت که بکنم توي کسش من هم بهش گفتم که تو پرده داري اگه من پردت رو بزنم جواب شوهرت رو چي ميدي اون هم گفت تو مگه منو دوست نداري منم گفتم معلومه که دوستت دارم اون گفت پس شوهرم ميشي منم گفتم معلومه که ميشم اون گفت پس منو بکن اما مواظب باش من تا قبل از ازدواجمون بچه نميخوام منم گفتم باشه عزيزم بعد کسش رو آوردم بالا وبا يک حرکت کردم توي کسش چنان جيغي کشيد که تا يک ساعت گوشم سوت ميکشيد من هم قبلا راجبه اينکه وقتي پرده رو پاره ميکني چه کار بايد بکنيم تا دختر کمتر درد بکشه مطلبهاي زيادي خونده بودم ميدونستم که در اين موقع بايد خيلي زياد با دختر حال کرد منم فوري سرعتم رو زياد کردم و با يه دستم با پستونهاش ور ميرفتم و با اون يکي دستم داشتم چوچولش رو ميمالوندم حالا جيغهاش تبديل شد به آه....آه....کردن کم کم احساس کردم داره آبم مياد فوري از کسش آوردم بيرون و ريختم روي شکمش بعد بغلش دراز کشيدم و با هم لب گرفتيم تا يک ساعت همونجا استراحت کرديم بعد ديدم که ميخواد بره حموم اما وقتي پاشد از درد نتونست راه بره و افتاد روي زمين من فوري بلند شدم و دو دستي بلندش کردم مثل يه بچه توي بغلم گرفته بودمش بردمش حموم خودم تمام بدنش رو ليف زدم ديدم از کسش خون مياد بهش تبريک گفتم که زن شده بعد خودم رو ليف زدم و هم خودم رو هم آناهيتا رو که هنوز داشت درد ميکشيد شستم و دوباره مثل يه بچه بردمش گذاشتمش توي رختخواب من هم کنارش دراز کشيدم پتو رو کشيدم روي دو تامون آناهيتا پاهاشو زير پتو با پاهاي من گره زد و سرشو گذاشت روي شونه هام و در گوشم گفت : دوستت دارم آرش
منم بهش گفتم دوستت دارم
اون بدون اينکه چيزي بگه تا فردا صبح خوابيد اما من بلند شدم و ملافه هايي را که با خون کس آناهيتا کثيف شده بود شستم و انداختم روي طناب. ديدم ساعت 6 صبح رفتم 2 تا نون بربري گرفتم و ميز صبحانه رو آماده کردم صبح ساعت 9 رفتم و آناهيتا که 7 تا پادشاه رو خاب ديده بود و لخت خوابيده بود رو بيدار کردم گفتم پاشو تنبل خان تا لنگه ظهر خوابيدي همسر عزيزم.
آناهيتا بلند شد و تا چشمش به من افتاد پريد بغلم و گفت : آرش از ته قلبم دوست دارم
منم براي بار هزارم گفتم که منم دوست دارم همسر دلبندم.
بلند شد و صبحانه را خورديم و گفت که امروز دوستش مياد تا با هم تستهاي کنکور بزنن. از آناهيتا راجبه دوستش پرسيدم اون هم گفت که دوستش هم خيلي دوست داره از سکس چيزي بفهمه و هميشه در مدرسه راجبه سکس حرف ميزنه.
من هم که يه موقعيت خوب پيدا کرده بودم پرسيدم : ميدونه من اينجام ؟
گفت : نه نميدونه چيزي بهش نگفتم.
گفت : من زياد ازش خوشم نمياد چون هميشه فکر ميکنه همه جيز رو ميدونه اما درسش خيلي خوبه هميشه شاگرد اول اما دختر خيلي مغروريه هر روز توي مدرسه راجبه اينکه پسرها رو ميزاره سر کار براي ما 2 ساعت حرف ميزنه راستش هميشه ميخوام يه درس درستو حسابي بهش بدم اما نميشه .
يه نقشه خيلي زيرکانه کشيدم و گفتم : ميخواي اذيتش کنيم؟
گفت : معلومه که ميخوام اما چه جوري ؟
گفتم : شما با هم سکس هم ميکنين؟
گفت : يه بار که ميخواست برام راجبه سکس توضيح بده با هم سکس کرديم حالا منظورت چيه ؟
گفتم : اجازه ميدي من با اون يه سکس داشته باشم؟
گفت : به شرطي که آخرين بارت باشه چون من دلم نميخواد با کسي به غير از من حال کني حالا بگو ببينم نقشت چيه ؟
گفتم : اين آخرين بار منه ديگه به غير از تو با کسي حال نميکنم اما نقشم اينه که تو بهش ميگي که ميخوام باهات سکس کنم بعد وقتي که لخت شدين بخوابونش روي تخت و دستها و پاهاشو با طناب ببند و چشمهاشو با يه دستمال ببند بعد من ميام و باهاش حال ميکنم اون هم فکر ميکنه که تو داري باهاش حال ميکني وقتي داشتم ارضاش ميکردم چشمهاشو باز ميکنيم.
آناهيتا از خنده افتاد روي زمين بعد بلند شد و گفت : آرش تو عجب شيطوني هستي عجب نقشه اي کشيدي مطمئنم که حسابي حالش رو ميگيرم .
گفتم : حالا کي مياد ؟
گفت : تا يک ساعت ديگه مياد.
گفتم : پس برو آماده شو منم ميرم توي اتاقه مامانت وقتي آماده شدين يه سرفه کن تا من بيام.
گفت : باشه اما اگه نشد چي ؟
گفتم : خوب اون موقع برو و براش يه شربت بيار و شربت رو بريز روش تا بره حموم بعد اونجا با هم خدمتش ميرسيم.
آناهيتا با خنده گفت : واقعا بهت افتخار ميکنم شوهر با فکري دارم.
گفتم : ممنون منو خجالت نده.
گفت : آرش ازت ممنونم به خاطر اينکه به اين دختره يه درسه درستو حسابي ميدي.
گفتم : خواهش ميکنم اما اگه بره به خانوادش بگه چي ؟
گفت : نه نميگه چون اگه بگه حسابي آبروش ميره تازه پدر و مادرش الان مسافرت هستن رفتن اروپا اون الان پيشه داييش زندگي ميکنه اگه بگه آبروش توي کل فاميلشون ميره.
گفتم : خوبه پس بريم که آماده بشيم.
بعد از يک ساعت و ربع خانوم اومد من رفتم توي اتاق و از لاي در نگاه ميکردم آناهيتا هم رفت به استقبالش بعد رفتن توي اتاق من هم منتظر بودم که صداي آناهيتا بياد بعد از يک ربع آناهيتا اومد بيرون و براي دوستش شربت برد فهميدم که جريان سکي با آناهيتا کنسل شده وقتي آناهيتا رفت توي اتاق بعد از چند دقيقه صداي جيغ شنيدم فهميدم که عمليات انجام شده .
صداي آناهيتا ميومد که ميگفت برو حموم دوستش هم قبول کرد و از اتاق اومد بيرون و رفت توي حموم و در رو بست بعد آناهيتا اومد توي اتاق و مثل سربازها گفت : عمليات انجام شد
گفتم : خوبه حالا فوري با هم ميريم توي حموم و تو دست و پاشو بگير منم باهاش حال ميکنم .
گفت : باشه
بعد رفتيم جلوي در حموم و با شماره 3 رفتيم تو دوست آناهيتا وقتي ما رو ديد يه جيغ زد و از ترس از حال رفت زدم زير خنده و به آناهيتا گفتم : بابا اين بود اون دوست شجاعت.
گفت : خوب شد حالا کارمون راحت شد
گفتم برو در رو ببند تا اگه به هوش اومد نتونه فرار کنه.
آناهيتا هم رفت و در رو بست و من به صورت دوست آناهيتا آب پاشيدم اون به هوش اومد و تا منو ديد از ترس جيغ کشيد و به آناهيتا فحش ميداد.
بهش گفتم : سلام اسمت چيه ؟
با ترس و لرز گفت : با من چي کار داري؟
گفتم : هيچي من فقط ميخوام بدونم از سکس چه قدر ميدوني .
گفت : برو گمشو راحتم بزار.
رفتم در گوشش گفتم : ما اومده بوديم تا با زور با تو حال کنيم تو که اينهمه به پسرها دادي ديگه چرا از ما ميترسي ؟
در گوشم گفت : من از آناهيتا ميترسم که بره به همه بگه
گفتم : اون قول ميده به کسي نگه
گفت : خودش بايد به من بگه
به آناهيتا گفتم : دوستت ميخواد قول بدي که به کسي نگي .
آناهيتا گفت : به شرطي که قول بده ديگه اينقدر شاخ بازي در نياره
دوستش گفت : باشه اما به کسي نگي ها.
آناهيتا هم گفت : باشه
بعد دوستش گفت : من به هيچ پسري تا حالا ندادم
گفتم : پس چرا خالي ميبستي که من پسرها رو ميزارم سر کار
گفت : خوب من خالي بستم
گفتم : خوب حالا بايد يه حالي به خودت و ما بدي باشه؟
گفت : باشه اما پردمو پاره نکنيها
گفتم : باشه
گفت : پس بريم توي اتاق خواب
گفتم : بريم
رفتيم توي اتاق خواب و لباسهامون رو در آورديم اما هنوز دوست آناهيتا لباسهاشو در نياورده بود.
من رفتم و ازش يه لب گرفتم اونم از من لب گرفت و منم افتادم به خوردن گردنش وانداختمش روي تخت آناهيتا هم شلوار دوستش رو در آورد و داشت از روي شرت با کسش بازي ميکرد من از گردنش که سير شدم تيشرتش رو درآوردم و از روي سوتينش با پستونهاش بازي ميکردم آناهيتا هم بلند شد و سوتين دوستش رو در آورد و يکي از پستونهش رو کرد توي دهنش و ميک ميزد و من هم با اون يکي پستونش حال ميکردم ديگه دوست آناهيتا داشت آه.....آه.... ميکرد من رفتم پايين و شورتش رو کشيدم پايين و کسش رو کردم توي دهنم با چوچولش هم ور ميرفتم آناهيتا هم با دوستش لب ميگرفت که دوستش يه جيغ کشيد و ارضا شد و دهن من رو دوباره پر آب کرد من هم مدتي اون رو به حال خودش گذاشتم و رفتم سراغ آناهيتا ابتدا مدتي ازش لب گرفتم و بعد رفتم و نوک پستونهاش رو کردم توي دهنم و ميک ميزدم آناهيتا از ته دل لذت ميبرد و داشت با موهاي من ور ميرفت من هم رفتم پايين و افتادم به جون کسش و ديگه داشت از خوشي ميمرد و براي سومين بار دهن من پر از آب شد اون رو هم به حال خودش گذاشتم و بغل هر دو تاشون دراز کشيدم ديگه دهن من از خستگي کار نميکرد چشممو بستم و وقتي باز کردم ديدم دو تاييشون اومدن روم و دوست آناهيتا داشت ساک ميزد و آناهيتا هم داشت از من لب ميگرفت موهاشو ريخته بود توي صورتم و با من بازي ميکرد و مرتب ليسم ميزد ديگه داشتم ارضا ميشدم که دوست آناهيتا دست از ساک زدن کشيد و گفت : کيرتو ميکني توي کسم من دلم ميخواد پردمو تو بزني
منم که منتظر اين حرفش بودم گفتم : باشه
و بلند شدم و کسشو دادم بالا و کيرمو گذاشتم لب کسش آناهيتا گفت : با شماره 3 پردش رو بزن.
همه با هم گفتيم : 1 2 3
من کيرمو کردم توي کسش واي که چه کسي داشت گرم و ليز دوست آناهيتا چنان جيغي کشيد که گوشم سوت کشيد آناهيتا هم گفت : هوراااااااااا مبارکه زن شدي .
منم تلمبه ميزدم و با دستم با پستونهاش ور ميرفتم که ديدم ديگه جيغ نميزنه منو محکم گرفته بود توي بغلش و توي گوشم ميگفت : ممنونم ....ممنونم .....کسم مال تو فقط بکنش تندتر تندتر تا آخر بکن ....آه....
دوباره ارضا شد و کير من اون تو خيلي حال ميکرد دوست آناهيتا منو محکم گرفته بود و ول نميکرد من ديگه داشت آبم ميومد بهش گفتم منو ول کن آبم داره مياد
اما ولم نميکرد گفت : همش مال تو آبتو بريز توي کسم
من که ديگه واقعا ترسيده بودم تا چند ثانيه ديگه آبم ميومد اما اون هنوز منو گرفته بود و ول نميکرد ديگه واقعا ترسيده بودم که يه نگاه به آناهيتا کردم و اون براي نجاتم وارد عمل شد فوري کيرمو از توي کس دوستش درآورد و کرد توي دهنش و ساک ميزد دوست آناهيتا که تازه فهميده بود نقشش نگرفته منو ول کرد و اون هم افتاد به جون کيرم کيرمو از دهن آناهيتا درآوردم و همه آبمو ريختم روي صورت آناهيتا بعد از اون دوست آناهيتا کيرمو کرد توي دهنش و آخرين آبهاي منو ميک زد بعد همگي رفتيم حموم و خودمونو شستيم من در گوش آناهيتا گفتيم : از تمام وجودم ازت ممنونم اگر نبودي الان دوستت حامله شده بود واقعا ازت ممنونم
آناهيتا گفت : قابلي نداشت منم ازت ممنونم که يه درسه خوبي بهش دادي
گفتم : آناهيتا من از تمام وجودم دوستت دارم من فهميدم تو از همه دخترها بهتري و من فقط تو رو دوست دارم و تو رو با هيچ کس عوض نميکنم .
همون جا يه لب به هم داديم که اين لب طعم ازدواج داشت.
از حموم که اومديم بيرون نشستيم با دوست آناهيتا صحبت کرديم.
بهش گفتم : خوب چطور بود ؟
گفت : عالي بود ازت ممنونم
گفتم : چرا اونجايي که داشت آبم ميومد منو ول نميکردي.
سرش رو انداخت پايين و گفت : من ازت ممنونم که منو حامله نکردي من اونجا چون خيلي حال ميکردم اصلا نميفهميدم چي کار ميکنم فقط دوست داشتم منو بکني معذرت ميخوام .
گفتم : اشکالي نداره فراموشش کن
بعد از نيم ساعت دوست آناهيتا رفت خونشون و من و آناهيتا رفتيم سينما و بعد رفتيم رستوران و شاممون رو خورديم و و مثل يک زوج جوان برگشتيم خونه آناهيتا و تا فردا حرف هاي عاشقونه زديم فردا ظهر خانواده من آمدن و من مجبور شدم برم خونه اما مرتب به آناهيتاي عزيزم سر ميزدم و الان که 6 سال از اون موقع گذشته و با هم ازدواج کرديم .الان آناهيتا شده نقشه کش ساختمان من هم شدم مهندس صنايع و زندگي خوبي رو با هم داريم.
____________________________
_______________________________________________________________________________________


فرزاد و فرشته

من اسمم فرزاد والان 20سالمه اين خاطره اي که مي خوام براتون بگم مال وقتيه که تازه 18 ساله شده بودم واون موقع در همسايگه ما يه خونواده ي نسبتا شلوغ بود که 5 تا دختر ويک پسر داشت.که اسمش هادي بود هادي حدود 3 سال از من کوچيک تر بود ويکي از خواهراش هم که 5 سال از من بزرگتر بود اسمش فرشته بود.ماها توي بچگيمون با هم خاطرات شيريني از دودول بازي هامون داشتيم. آخه يه جورايي با هم بزرگ شده بوديم وبا هم صميمي بوديم.من هادي سگا (يه چيزي تو مايه هاي آتاري) داشتيم و منم که بچه ي مثبتي بودم و مادرامونم به من خيلي اعتماد داشتن خيلي وقتها با هادي تنها بودم.همين عامل باعث شده بود که مني که شهوتي بودم جذب کونهاي سفيد وخوش تراش هادي و سينه هاي ناز فرشته جونم بشم.خلاصه من به بهونه ي فيلم هاي سگا و چندتا چيزاي ديگه خيلي با هادي حال مي کرديم.و وقتايي هم که مي رفتم خونشون خواهرشو با نگاهم مي خوردم و براي سينه هاي فرشته تو خلوتام جق مي زدم(آخه اون خيلي از من بزرگ بود البته من هيکلم خيلي بزرگتر از سنمه)خلاصه تو همين رفت و اومدا بود که يه روز فرشته به من گفت فرزاد اگه شوي جديد گيرت اومد به منم بده ( آخه خيلي اهل آهنگ وشو بود ) منم گفتم چشم شما جون بخوا و همين جوري داشتيم مي گذرونديم تا بالاخره يه روز من يه شوي ناز از نوال زغبي اومد دستم اين در حالي بود که خونه ي ما خالي بود و من به بهونه ي باشگاه خونه مونده بودم. منم راست کردم براي سکس با فرشته. سريع خودمو رسوندم در خونشون.خودش درو باز کرد تازه از حموم اومده بود گفتم که بياد خونمون اونم رو حساب اينکه خونمون خالي نيست گفت: باشه تو برو تا من موهامو خشک کنمو بيام.منم رفتمو خونه رو براي اومدن عزيزم آماده کردم.بعد از حدود 5 دقيقه اومد و تا منو تنها ديد جا خورد اما چون گفتم مامانم الانا پيداش مي شه اومد تو و نشست منم ضبط رو روشن کردم اما تا مي خواستم سي دي رو بذارم که گفت: فرزاد من مي خوام برم وقتي مامانت اينا بودن ميام باشه؟ ( اون تازه 2 هفته بود که با يه پسره نامزد کرده بود ) که من گفتم: اين سي دي رو مي خوام بدم به صاحابش که يه کمم اصرار کردم تا قانع شد وگفت پس زود باش چون اگه مامانامون بفهمن خيلي زشته!!!! منم که داشتم مي مردم از شهوت رفتم نشستم کنارش وگفتم فرشته جون يه چيزي رو خيلي وقته که مي خوام بهت بگم ...گفت چي؟..من:که دوست دارم و خيلي عاشقتم....فرشته خنديد اما چشماش برق خاصي ميزد و يهويي گفت: ديرت نشه آقا فرزاد اون موقع که من تنها بودم و تو هم تنها چرا تو هادي رو به من ترجيح مي دادي ؟!!!!م ن که شاخ در آوورده بودم فقط گفتم: آخه فکر مي کردم توبه من اهميت ندي اينو که گفتم يهويي فرشته منو بغل کرد و گفت:من هيچ کسي رو به اندازه ي تو دوست ندارم عزيزم ولبهاشو گذاشت روي لبهام.من کاملا مبهوت وشگفت زده بودم و اونم داشت هي لبهاي منو مي مکيد...يه کم طول کشيد تا به خودم اومدم وتازه کارمو شروع کردم ودست چپمورو گذاشتم روي سينش که ديدم فرشته چشمش رو بست وفهميدم آره داره يه اتفاقاتي مي افته کم کم دستمو بردم زير لباسش و ديگه حالا دوتا دستام روي سينه هايي بود که من به خاطررسيدن بهشون يه سال انتظار گشيده بودم!!! کم کم بلوزشو در آوردم ( فرشته يه بلوز سفيد ويه شلوار استرچ تنش بودکه توش خيلي نازتر شده بود ) اول خوست مقاومت کنه اما وقتي يکمي بيشتر سينه هاشو مالوندم کوتاه اومد وخودشم کمک کرد!!! کم کم لبم رو از روي لبهاش بر داشتم ورفتم کم کم روي دو تا انار شيرين که حالا صورتي هم شده بودن و شروع کردم به خوردن اونا که ديدم فرشته داره دست مي کشه روي سرم و ميگه فرزادجوووووون ...بخور....بخورشون همش ماله توووه....مني که اون موقع اولين سکسم بود فقط سعي کردم که اونو ارضا کنم اما يهو فهميدم که بهله انگار داره آبه آقا فرزادم مياد...مني که اصلا دوست نداشتم آبم هدر بره شلوارو شورتمو در آووردم(فرشته سرش بالا بود وقتي پايينو نيگاه کرد و ديد من چيزي تنم نيست چشماش گرد شد آخه کيرمم حسابي بزرگ شده بود)خلاصه يه کمي با نازو نوازش اونم با من راه اومد و لخت شد کسي که خودشم فکرشو نمي کرد اين اتفاق بيافته!!!! ( اينو بعدابهم گفت ) منم که ديدم ماتو مبهوت مونده نذاشتم از تو اين حال در بياديواش يواش خوابوندمش و رفتم سراغ کسش وايييييييييي چه کسي داشت سفيد خوشبو تروتويز ( آخه از حموم تازه اومده بود ) کسش يه کمي مرطوب بود اون موقع نفهميدم چرا( اما حالا مي دونم ) خلاصه اونقدر کسشو ليسيدم که احساس کردم آبم داره مياد برش گردوندم وکيرموگذاشتم در سوراخ کون تپليش و با يه کم کرم هول دادم تو فرشته نمي خواست دادبزنه بخاطر همين زمينو چنگ مي زد تا سه تا تلمبه زدم آبم اومد آبم يه کمش تو کونش ريخت بقيشم مثه فيلم سوپرايي که ديده بودم ريختم روسينه هاي نازش .بعدش که بازم به هم ور رفتيم و من يهو به ساعت نيگاه کردم ديدم ساعت 8 شب شده - بهش گفتم فرشته جون الانه که مامانم اينا بيان اونم سريع خودشو جم و جورکرد و به من يه لب حسابي دادورفت ... فرشته اينا چند ماه بعد اساس کشي کردن ورفتن..._______________--
__________________________________________________________________-
شب و تنهايي

نوشته مهيار

سلام - من مهيار هستم
امروز براتون ميخوام داستان خودمو با خواهرم بنويسم .
خواهرم اسمش ساناز هست .خدايش هم خيلي مامانه .يه دختر ناز ماماني که هميشه عادت داره لباس کوتاه بپوشه .
خلاصه کنم . من 3 سال از ساناز کوچيکترم . ميدونم چقدر دوست پسر داره . تازه خيلي هاشونو هم ميشناسم که باهاش شيطوني کردن
به همين خاطر من هم دوست داشتم حد اقل از عقب هم که شده باهاش حال کنم .
هر وقت که اونن خواب بود چون ميدونستم خوابش سنگينه يه کم باهاش حال ميکردم . تا اندازهاي که يه روز ظهر که من و اون تنها بوديم خونه رو ساکت کردم تا بخوابه و بعد که خوابيد حتا بدون اينکه بيدار بشه شلوارش و شرتش رو کشيدم پاين . آخ که اون روز چه حالي کردم با رونش .
ولي ماجراي من و اون اصلش از شبي شروع ميشه که مامان و بابام رفته بودن خونه بابا بزرگم ( آخه اون روز زنگ زد و گفت که خيلي مريض شده )
اون شب من و ساناز خونه تنها بوديم .
من هم از خدا خاسته زود همه در ها رو بستم و تلويزيون و کامپيوتر رو خاموش كردم گفتم من ميخوام بخوابم ( ميدونستم که اون تنها نميشينه آخه هميشه با من بود ) من رفتم تو اتاقم در رو بستم . 5 دقيقه بعد چراغ ها رو همه خاموش کرد و رفت تو اتاقش . من هم 15 دقيقه بعد که رفت بخوابه رفتم در اتاقش . يواش در زدم . نه بابا خواب خوابه . يواش در اتاق رو باز کردم رفتم تو اتاق .
نه بابا مثل اينکه ميدونست من اينکار رو ميکنم .تمتا لباساشو بيرون اورده و خوابيده . چه حالي .
من يواش يواش پتو رو از روش کشيدم کنار ميترسيدم بهش دست بزنم . نکنه بيدار شه . ولي کم کم به کسش دست زدم داشتم جلق ميزدم که ديگه آخرش بود بريزه چشمامو بستو سرو رو بالا کردم و جلق ميزدم يه هو يکي کيرم رو گرفت .
ساناز بود .
کيرم رو گرفت و سري دهنش رو اورد نزديک و شروع به ساک زدن کرد . با چه حالي ساک ميزد .
من هنوز باورم نميشد که اين کارو ميکنه .
ولي بعد از 5 دقيقه ساک زدن بلند شد . بدون اينکه حرف بزنه رفت چراغ رو روشن کرد . چه بدني داشت . سفيد و براق مثل هلو .
هنوز هيچ حرفي نزده .
کيرم رو گرفت و خودش به پشت رو تخت خوابيد .
من هم که ميترسيدم چيزي بگم .
خودش منو کشيد روي تخت و رو خودش انداخت .
کيرو رو بين پاهاش حرکت داد . آ خخخخخخخخخخخخخخخخخ
بعد گفت به رو بخواب .
من هم خوابدم و اون اومد رو کيرم نشست کم کم کيرم رو تو کونش فرو کرد و آخ و اوخش در اومد . من هم يه بار آبم رو توش خالي کرم
بعد بلند شد و رفت سر کيفش . خداي من کاندوم از تو کيفش بيرون اورد . آخه کاندوم تو کيف اون چيکار ميکرد ؟
کاندوم رو سر کير من زد و کيرم رو تو کسش کرد . خلاصه ما دو تا اون شب تا صبح با هم همين کارا رو کرديم .
از اون شب تصميم گرفتيم که اطاق خودمون رو يکي کنيم . مامان بابا هم مخالفت نکردن .
پس ما دو تا به هم قول داديم که تا هميشه اين راز رو بين خودمون نگه داريم و ديگه با هم فقط حال کنيم و هرگز با کس ديگه حال نکنيم .
ولي ساناز يه روز دوستش مريم رو اورد خونه . خلاصه من آخرين بار که با کسي جر ساناز حال کردم همراه خودش و با دوست خودش بود . البته من چند بار ديگه هم گفتم دوستش رو بياره ولي دوستش زياد اهل اين کارا نيست .
____________________________________________________________________________________________
-___